عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۳۹
هوای اطراف انبار هنوز بوی دود و باروت میداد. چراغ خودروهای پلیس محوطه را به رنگ آبی و قرمز درآورده بود. مأمورهای ویژه در حال جستوجوی اطراف بودند و آمبولانسها یکییکی از راه میرسیدند. اما برای هانا، همه صداها انگار محو شده بودند.
او هنوز به جونگکوک نگاه میکرد. جملهای که چند ثانیه قبل شنیده بود، مدام در ذهنش تکرار میشد.
«دوستت دارم...»
جونگکوک هم منتظر بود.
اما این بار، حتی او هم نمیتوانست احساساتش را پشت چهره آرامش پنهان کند.
هانا آرام نفسش را بیرون داد و چند قدم عقب رفت.
نگاهش را برای چند لحظه از جونگکوک دزدید و گفت:
«من...»
اما ادامه جمله در گلویش ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
«الان نمیتونم جوابتو بدم.»
جونگکوک فقط سرش را تکان داد.
نه ناراحت شد...
نه اصرار کرد.
فقط با همان آرامش همیشگی گفت:
«منتظر میمونم.»
هانا برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
همین جواب، باعث شد فشار عجیبی که روی قلبش بود کمتر شود.
در همان لحظه، یکی از مأمورهای ویژه با عجله نزدیک شد.
«آقای جئون!»
«کانگ مینسو فرار نکرده...»
«پیداش کردیم.»
جونگکوک و هانا همزمان به سمت مأمور برگشتند.
چند متر آنطرفتر، کانگ مینسو زخمی کنار دیوار نشسته بود.
دیگر مقاومتی نمیکرد.
وقتی جونگکوک نزدیکش شد، مرد با خنده تلخی گفت:
«بالاخره رسیدی...»
جونگکوک بدون هیچ احساسی پرسید:
«Project X چی بود؟»
کانگ مینسو چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«اشتباه من نبود...»
«پدرت هم مقصر نبود...»
«یکی از داخل هیئتمدیره همهچیز رو طراحی کرده بود.»
هانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
این اولین بار بود که نام پدر او در این پرونده شنیده میشد.
کانگ مینسو ادامه داد:
«من میخواستم حقیقت رو افشا کنم...»
«برای همین، سالها فراری بودم.»
یکی از مأمورها پرسید:
«مدرکت کجاست؟»
کانگ مینسو لبخند کمرنگی زد.
«داخل گاوصندوق شرکت...»
«طبقه آخر...»
«کدش فقط پیش رئیس هیئتمدیره است.»
جونگکوک اخم کرد.
رئیس هیئتمدیره...
یعنی کسی که سالها در کنار خودش کار کرده بود.
کسی که همیشه خودش را حامی خانواده جئون نشان میداد.
همان لحظه صدای تلفن جونگکوک بلند شد.
نگاهی به صفحه انداخت.
شماره...
رئیس هیئتمدیره.
تماس را وصل کرد.
صدای مرد از آن طرف خط آرام بود.
«آقای جئون...»
«به نظرم وقتشه درباره استعفاتون از مدیریت شرکت صحبت کنیم.»
تماس قطع شد.
جونگکوک برای چند ثانیه به صفحه خاموش گوشی خیره ماند.
هانا آرام کنارش ایستاد.
این بار بدون فکر، خیلی آرام گفت:
«هر اتفاقی بیفته...»
«تنها نیستی.»
جونگکوک نگاهش کرد.
هانا هنوز جواب عشقش را نداده بود...
اما برای اولین بار، خودش قدمی به سمت او برداشته بود.
و همین، برای جونگکوک از هر جواب دیگری ارزشمندتر بود.
«اما جنگ واقعی تازه آغاز شده بود... زیرا حالا دشمن، نه پشت نقاب یک خرابکار، بلکه پشت صندلی ریاست هیئتمدیره پنهان شده بود.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۳۹
هوای اطراف انبار هنوز بوی دود و باروت میداد. چراغ خودروهای پلیس محوطه را به رنگ آبی و قرمز درآورده بود. مأمورهای ویژه در حال جستوجوی اطراف بودند و آمبولانسها یکییکی از راه میرسیدند. اما برای هانا، همه صداها انگار محو شده بودند.
او هنوز به جونگکوک نگاه میکرد. جملهای که چند ثانیه قبل شنیده بود، مدام در ذهنش تکرار میشد.
«دوستت دارم...»
جونگکوک هم منتظر بود.
اما این بار، حتی او هم نمیتوانست احساساتش را پشت چهره آرامش پنهان کند.
هانا آرام نفسش را بیرون داد و چند قدم عقب رفت.
نگاهش را برای چند لحظه از جونگکوک دزدید و گفت:
«من...»
اما ادامه جمله در گلویش ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
«الان نمیتونم جوابتو بدم.»
جونگکوک فقط سرش را تکان داد.
نه ناراحت شد...
نه اصرار کرد.
فقط با همان آرامش همیشگی گفت:
«منتظر میمونم.»
هانا برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
همین جواب، باعث شد فشار عجیبی که روی قلبش بود کمتر شود.
در همان لحظه، یکی از مأمورهای ویژه با عجله نزدیک شد.
«آقای جئون!»
«کانگ مینسو فرار نکرده...»
«پیداش کردیم.»
جونگکوک و هانا همزمان به سمت مأمور برگشتند.
چند متر آنطرفتر، کانگ مینسو زخمی کنار دیوار نشسته بود.
دیگر مقاومتی نمیکرد.
وقتی جونگکوک نزدیکش شد، مرد با خنده تلخی گفت:
«بالاخره رسیدی...»
جونگکوک بدون هیچ احساسی پرسید:
«Project X چی بود؟»
کانگ مینسو چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«اشتباه من نبود...»
«پدرت هم مقصر نبود...»
«یکی از داخل هیئتمدیره همهچیز رو طراحی کرده بود.»
هانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
این اولین بار بود که نام پدر او در این پرونده شنیده میشد.
کانگ مینسو ادامه داد:
«من میخواستم حقیقت رو افشا کنم...»
«برای همین، سالها فراری بودم.»
یکی از مأمورها پرسید:
«مدرکت کجاست؟»
کانگ مینسو لبخند کمرنگی زد.
«داخل گاوصندوق شرکت...»
«طبقه آخر...»
«کدش فقط پیش رئیس هیئتمدیره است.»
جونگکوک اخم کرد.
رئیس هیئتمدیره...
یعنی کسی که سالها در کنار خودش کار کرده بود.
کسی که همیشه خودش را حامی خانواده جئون نشان میداد.
همان لحظه صدای تلفن جونگکوک بلند شد.
نگاهی به صفحه انداخت.
شماره...
رئیس هیئتمدیره.
تماس را وصل کرد.
صدای مرد از آن طرف خط آرام بود.
«آقای جئون...»
«به نظرم وقتشه درباره استعفاتون از مدیریت شرکت صحبت کنیم.»
تماس قطع شد.
جونگکوک برای چند ثانیه به صفحه خاموش گوشی خیره ماند.
هانا آرام کنارش ایستاد.
این بار بدون فکر، خیلی آرام گفت:
«هر اتفاقی بیفته...»
«تنها نیستی.»
جونگکوک نگاهش کرد.
هانا هنوز جواب عشقش را نداده بود...
اما برای اولین بار، خودش قدمی به سمت او برداشته بود.
و همین، برای جونگکوک از هر جواب دیگری ارزشمندتر بود.
«اما جنگ واقعی تازه آغاز شده بود... زیرا حالا دشمن، نه پشت نقاب یک خرابکار، بلکه پشت صندلی ریاست هیئتمدیره پنهان شده بود.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۸۵۴
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط