{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت چهارم:

حکایت چهارم:
عارفی راگفتند:
خداوند را چگونه میبینی؟!
گفت آنگونه که همیشه میتواند مچم را بگیرد، اما دستم را میگیرد....
دیدگاه ها (۳)

درس عبرتگویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای...

.......داغدار تو و دستان علمدار توامدست بر سینه ام و نوکر در...

حکایت سوم:از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟؟...گفت:...

حکایت دوم:پسری با اخلاق و نیک سیرت، اما فقیر به خواستگاری دخ...

غمگینم

یک روزهایی میرسند که گره روی گره می‌آید،که هر چه به این در و...

🌙 شبِ جمعه است───────────────────💔 مبادا هیاهوی نان، نامِ حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط