{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my neighbour's friend:part7

my neighbour's friend:part7
ویو یونگی:
وقتی خواستم به اون جنده (خیلی ببخشید) سیلی بزنم بابام مچه دستم را گرفت و پیچوند.

ب.یونگی: پسره نمک نشناس چطور جرأت میکنی رو مادر جدیدت دست بلند کنی؟

و یه سیلی محکمی زد و به دی.کم لگد محکم زد. وقتی خم شدم تا فاقم رو بگیرم جیمین گریه کرد و سعی کرد بشینه.

جیمین: لطفاً دعوا نکنید،یونگی هیونگ مواظبم بود من خودم اصرار کردم که از اون کوچه برگردیم. لطفاً بهش آسیب نزنید 😭

وقتی گریه های جوجه کوچولوم رو دیدم قلبم درد گرفت. جلوش پدرم ایستادم و محکم تو چشماش نگاه کردم.

یونگی: حداقل من از جیمین مراقبت کردم......ولی تو مادرم رو کشتی تا با این جنده ازدواج کنی. من که لازم باشه برای همیشه از ا خونه لعنتی میرم تا شما رو نبینم.

جیمین رو بغل کردم و بدن لرزون جوجه کوچولوم رو به آغوش کشیدم و سرش رو نوازش کردم. بابام دست اون جنده رو گرفت از اتاق رفت بیرون. پیشونی جیمین رو بوسیدم.

یونگی:شششش،جوجه،به من نگاه کن من خوبم حالا دیگه گریه نکن که من ناراحت میشم. میخوای امشب بریم خونه جونگ کوک و تهیونگ؟

جیمین با اون چشمای گرد و خیسش بهم نگاه کرد.

جیمین: آره. نمیخوام امشب برم اونجا آخه اونا بهت آسیب میزنن و من دوستشون ندارم
دیدگاه ها (۶)

پارت هفتیونگی تلفن رو قطع کرد من میترسم رفتم توی حیاط نشستم ...

🌹🍷...................پارت۶.................🍷🌹#معشوقه_آلفا………...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط