P⁷
P⁷
نگاهش کردم و گفتم: «تهیونگ، میخوایم بریم سر سفرهی ایرانی بشینیم رو زمین املت و جوجهکباب بخوریم! با پیراهن ساتن مجلسی آخه؟!»
لب پایینش رو داد جلو و با مظلومیت گفت: «خب پس چی؟ نگو که باید تیشرت بپوشم!»
رفتم سمت چمدونش و یه پیراهن لینن کرمرنگِ اورسایز با یه شلوار کتان خوشدوختِ کتان روشن درآوردم. پیراهن رو گرفتم جلوی تنش و گفتم: «این عالیه! هم خیلی شیک و هنسامه، هم راحته، هم مامانبزرگپسنده!»
تهیونگ پیراهن رو گرفت، جلو آینه و ایستاد و خودشو براندو کرد. یقه پیراهن رو یکم باز کرد، موهاشو از روی پیشونیش زد کنار و تو آینه بهم چشمک زد: «چطوره؟ جذاب شدم؟»
از پشت رفتم بغلش کردم، سرمو گذاشتم روی شونهش و تو آینه نگاش کردم: «تو همیشه جذابی آقای کیم… ولی با این لباس دقیقاً همون داماد سرخانهی دوستداشتنی میشی که خالم عاشقش میشه!»
تهیونگ چرخید سمتم، کمرم رو گرفت و منو کشید تو بغلش. آروم سرشو اورد نزدیک و روی پیشونیم رو بوسید. به کرهای زمزمه کرد: «فقط قول بده امشب تمام مدت نزدیکم باشی و همهچی رو برام ترجمه کنی… مخصوصاً اگه دخترخالهت خواست هی ازم امضا بگیره، تو نقش بادیگارد منو بازی کن!»
هر دو آروم خندیدیم، در حالی که صدای سورا از روی تخت دراومد که تازه داشت بیدار میشد و با دستای کوچولوش دنبال ما میگشت…
لایک و کامنت فراموش نشه 🩷
نگاهش کردم و گفتم: «تهیونگ، میخوایم بریم سر سفرهی ایرانی بشینیم رو زمین املت و جوجهکباب بخوریم! با پیراهن ساتن مجلسی آخه؟!»
لب پایینش رو داد جلو و با مظلومیت گفت: «خب پس چی؟ نگو که باید تیشرت بپوشم!»
رفتم سمت چمدونش و یه پیراهن لینن کرمرنگِ اورسایز با یه شلوار کتان خوشدوختِ کتان روشن درآوردم. پیراهن رو گرفتم جلوی تنش و گفتم: «این عالیه! هم خیلی شیک و هنسامه، هم راحته، هم مامانبزرگپسنده!»
تهیونگ پیراهن رو گرفت، جلو آینه و ایستاد و خودشو براندو کرد. یقه پیراهن رو یکم باز کرد، موهاشو از روی پیشونیش زد کنار و تو آینه بهم چشمک زد: «چطوره؟ جذاب شدم؟»
از پشت رفتم بغلش کردم، سرمو گذاشتم روی شونهش و تو آینه نگاش کردم: «تو همیشه جذابی آقای کیم… ولی با این لباس دقیقاً همون داماد سرخانهی دوستداشتنی میشی که خالم عاشقش میشه!»
تهیونگ چرخید سمتم، کمرم رو گرفت و منو کشید تو بغلش. آروم سرشو اورد نزدیک و روی پیشونیم رو بوسید. به کرهای زمزمه کرد: «فقط قول بده امشب تمام مدت نزدیکم باشی و همهچی رو برام ترجمه کنی… مخصوصاً اگه دخترخالهت خواست هی ازم امضا بگیره، تو نقش بادیگارد منو بازی کن!»
هر دو آروم خندیدیم، در حالی که صدای سورا از روی تخت دراومد که تازه داشت بیدار میشد و با دستای کوچولوش دنبال ما میگشت…
لایک و کامنت فراموش نشه 🩷
- ۱۳۵
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط