{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دو سه روزی که گذشت و تب مراسم ختم خوابید، حالا همه حواسشو

دو سه روزی که گذشت و تب مراسم ختم خوابید، حالا همه حواسشون جمع بچه و حنا شده بود ،مادرشوهر حنا نشست یک صبح تا عصر به پسرش غر میزد که چرا زنت برای دست بوسی و تسلیت نیومده ؟ جاری و خواهرشوهرش میگفتند حتما بچه عیب و ایراد بزرگی داره که حنا اینجوری داره قایمش میکنه ، اغامیر تصمیم گرفت یکبار برای همیشه به این حرف ها پایان بده ، با قدم های محکم به سمت اتاق حنا رفت و بهش گفت : حنا خانم لباس مناسب بپوش و بیا بیرون ، مهمان غریبه نداریم خانواده هستند!
دستشو برای برداشتن بچه که توی گهواره چوبی خوش نقش و نگارش خوابیده بود دراز کرد که حنا خودش رو مانع کرد و گفت : اقا نکنید...نبرش ! اغا میر همیشه ناز حنا رو خریدار بود ، حالا یا به خاطر اینکه برایش دوتا پسر سالم و‌باهوش به دنیا اورده بود، یا چون ازش بیست سالی کوچک تر بود، شایدم چون حنا زن زیبایی بود ! هرچه که بود جایگاه ویژه ای پیش همسرش داشت...
اما اینبار اغامیر سرش فریاد کشید : کافیه حنا !مگه این بچه چه گناهی کرده ؟خب موهاش سرخ باشه مگه چیه ؟!تو که مادرشی اینجور باهاش تا میکنی معلوم نیست بقیه چیکارش میکنند ! ولی حنا بدون که اگه با این بچه بد تا کنی خودت رو از چشم من انداختی...
هر چقدر یاشار رو تایلان رو بخوام اولدوز رو هم میخوام . تو هم باید همینجوری باشی... حنا رو کنار زد و من رو برداشت و از اتاق بیرون رفت... اما انگار همین کارش باعث شد که حنا بیشتر از قبل از بچه زده بشه...

طالع ستاره سرخ ـ قسمت ۵ ✨

همه این هارو وقتی سیزده سالم بود و مادرم با من به دلیل مسخره ای قهر کرده بود دایه خانم برایم تعریف کرد... میگفت اگه پدرت به خاطر تو همش حنا رو سرزنش نمیکرد شاید اینجور نمیشد !
خیلی زود خبر اینکه پاقدم نحس یه دختر مو سرخ باعث اتیش گرفتن خونه نصرالله خان پدر اغامیر بوده همه جا پخش شد ، حتی یک کلاغ چهل کلاغی که میگفتند عاملش زن عمو جانم ! مادر دویار بوده شرایط رو بدتر کرده بود، زن عمو گفته بود مادرم قصد داشته منو با فرزند پسر عادیه یکی از اقوام دایه خانم که تازه فارغ شده بود عوض کنه!
همین حرف ها به اختلافات بین و برادر دامن زد و خانم بزرگ مادربزرگ من با قهر از خونه ما به خونه عموم رفت و زندگی رو برای حنا خانم جهنم کردند و مادرم مقصر همه اینها رو من میدونست !! که با نحسی قدمم ارامش زندگیش رو برهم زده بودم... اخر سر حرف سرخی من با امدن مادربزرگ مادریم و اصرارش بر اینکه من شبیهه پدربزرگش که روس بوده هستم تا حدی ارام گرفت اما حرف هایی که بعد از اون زده شده بود که اخر به جنگ بر سر میراث ختم شده بود چیزی نبود که به این راحتی ساکت و ارام بشه و همه باهم قهر بودند...
سال ها از پی هم میگذشتند
دیدگاه ها (۲)

و ̈́م̈́ـ̈́ـ̈́ن ̈́پ̈́ـ̈́ـ̈́̈́ن̈́ـ̈́ـ̈́ج ̈́س̈́ـ̈́ـ̈́ا̈́ل̈́ـ̈́ـ̈́ه و ی̑̑ـ̑̑ـ̑ا...

نوزادی بود که دایه خانم توی همان اتاق ازش نگهداری میکرد و حن...

اغامیر خان پارچه رو کنار زد و دختر بچه رو دید ، دختر بچه ای ...

برده عمارت جئون

عشق دردناک²p²⁸"ویو جیسو"دکتر:بیشتر بده(چقدر منحرف زیاد داریم...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط