{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اغامیر خان پارچه رو کنار زد و دختر بچه رو دید ، دختر بچه

اغامیر خان پارچه رو کنار زد و دختر بچه رو دید ، دختر بچه ای سفید پوست ، که بدنش از فشار زایمان سرخ شده بود ، با موها و ابروها و مژه هایی حنایی و سرخ رنگ ، نوزاد انگار پدرشو حس کرد ، چشماشو باز کرد و بهش خیره شد ، اغامیر خان که مهر دو چشم سیاه ذغالی این طفل به دلش نشسته بود لبخندی زد و گفت : یکجوری گفتید فکر کردم دست و پا نداره ! یا دیو زاییدی حنا...
رعد و برقی زد و نورش اتاق رو روشن کرد و صداش بند دل زن تازه زایمان کرده رو پاره کرد...حنا با هق هق گفت : تو عمرم بچه این شکلی ندیده بودم ، حالا چطور به بقیه نشونش بدم؟!

طالع ستاره نحس ـ قسمت ۳ ✨

همان لحظه اسد اقا همسر دایه خانم به در کوبید و گفت : اغامیرخان..اقا...اقا خاک به سر شدیم...اقا بیاید... حنا از جا پرید و از درد جیغش به هوا رفت،
اغامیر سریع از اتاق بیرون رفت و گفت : چه خبرته اسد اقا ! چرا اومدی تو ؟ یواش حرف بزن !. اما اسد اقا برخلاف دستور اقا با صدای بلند گفت : باغ پدرتون توی رعد و برق و طوفان اتیش گرفته... ساختمون سوخته... پدرتون توی خونه گیر افتاده... اقا بجنبید بریم...
آغامیر خان یا علی گویان توی سر خودش میزد و از خانه بیرون رفت... حنا خانم وحشت زده به دایه خیره شد و گفت : خاک بر سرم...این بچه نحسه!این بچه نحسه !
دایه گفت : استغفرالله حنا خانم این حرفا چیه ؟نگو اینجوری اسم میوفته روی بچه ها!حنا با گریه گفت : من نگم بقیه حرفی نمیزنند ؟ از فردا میشه نقل محافل که حنا یه دختر سرخ زاییده باغ و خونه پدرشوهرش اتیش گرفته !
دایه با ملایمت گفت : مادر دعا میکنم رفع بلا بشه سفره حضرت رقیه میندازیم ، بیا این بچه رو شیر بده گناه داره... حنا خانم بچه رو پس زد و فریاد کشید : من اینو شیر نمیدم....ببرش...برو بیرون... عالم و‌ادم جمع شدند اما حنا خانم زیر بار شیر دادن نوزاد نرفت و اون رو از خودش روند،
همون شب پدر اغامیر خان توی خونه سوخت و ساختمان باغش ویران شد ، شبی که اون دختر به دنیا اومد... بله اون دختر من بودم !!
روز بعد به جای جشن زایمان حنا خانم توی خونه اغامیر عزا برپا بود ، به عنوان فرزند بزرگتر پدرش صاحب عزا بود و مراسم رو توی خونه خودش برگزار کرده بود چون عملا چیزی از خونه پدریش باقی نمونده بود !! حنا خانم صبح همان روز وسایلی رو که برای جشنش حاضر کرده بود رو جمع کرد و پارچه های توری اویزان جشن جای خودشون رو‌ به پارچه های سیاه عزا و پرچم های ختم دادند...
حنا هم به بهانه حال بد بعد زایمان و درواقع از ترس نیش خوردن از دست زبان دوتا خواهر شوهرش به اتاقش پناه برده و درها رو‌بسته و پرده هارو کشیده بود... صدای گریه ها و ضجه های مادرشوهر و خواهرشوهر و جاریش و اقوام لحظه ای ارامش نمیگذاشت و از اون بدتر برایش تحمل حضور نوزادی بود
دیدگاه ها (۱)

نوزادی بود که دایه خانم توی همان اتاق ازش نگهداری میکرد و حن...

دو سه روزی که گذشت و تب مراسم ختم خوابید، حالا همه حواسشون ج...

طالع ستاره سرخ ـ قسمت ۲انگار دستی منو کشید و‌برد به همان شب....

طالع ستاره سرخ ـ قسمت ۱ ✨بگذار سر به سینه من تاکه بشنوی...اه...

برده عمارت جئون

پارت ۳۰کاگویا در دکه را خیلی عادی باز کرد، ایندرا گونی بچه ک...

استاد اخمو ۲۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط