{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمیخواستمازآنهاباشم

*#نمی‌خواستم_از_آن‌ها_باشم*

روزهای شلوغی دی بود. شاکی بود که گشت نمی‌برندشان. گفته بودند بسیجی‌های فعّال را می‌برند و اوّلین شرط بسیجی فعّال بودن، پانزده سال تمام است.

روز دهم جنگ رمضان درحالی‌که نگاهش را از من می‌دزدید گفت: «فردا نوبت من و علی‌اکبره بریم ایست بازرسی.» ظاهراً جنگ، شرط بسیجی فعال بودن را لغو کرده بود. این‌جور وقت‌ها چشم‌هاش برق می‌زند، گوشه‌های بیرونی پلک‌هاش کمی جمع می‌شود و تلاش می‌کند ذوقش را مخفی کند. یک پیام مخفی هم دارد: «دیدی بالاخره تونستم!!» از دلم گذشت که: «چقدر دلم برای این برق چشماش تنگ می‌شه.»
می‌دانست خطر دارد، ولی خوشحال بود. چیزهایی دربارهٔ شهادت هم گفت که زدم به شوخی و خنده، هرچند توی دلم رخت یا شاید پتو و پرده می‌شستند؛ چون خیلی سنگین بود.
افتادم به جان قابلمه‌ها بلکه چنگی که به قلبم می‌خورد را نفهمم. پشت سر هم سؤال می‌پرسیدم:
- چند نَفرین؟
- چند ساعت طول می‌کشه؟
- اسلحه...؟
- آموزش...؟
گفت: «هم یه نفر مسلّح همراهمونه، هم کمین مسلّح داریم.» ولی حتّی وجود چندین مسلّح هم از نگرانی مادرانهٔ من کم نمی‌کرد.
همان جلوی ظرفشویی آشپزخانه خودم را آرام کردم؛ با علم به قدرت و ارادهٔ پروردگار، به این‌که پیمانه‌ی عمر هرکس به خواست اوست، به این‌که سال‌هاست زیر پرچم اباعبدالله سینه زده‌ام و بچه‌هایم را فدایی‌شان خواسته‌ام، خودم را آرام کردم به: «بِأَبی أنتَ و اُمّی و أهلی و مالی و وَلَدی.»
خودم را آرام کردم چون نمی‌خواستم مانع قدکشیدن پسرم شوم. نمی‌خواستم از آن‌ها باشم که به زمین چسبیده‌اند و خانواده‌شان را هم به زمین چسبانده‌اند.
همیشه با ضجّه دعا کرده بودم برای عاقبت به خیری‌اش و چه عاقبتی خیرتر از شهادت؟
توی دلم گفتم: «پسرم فدای علی‌اکبر حسین.»
وقتی می‌رفت قرآن بالای سرش گرفتم و بوسیدمش.
جنگ باشد یا نباشد، هر روزی می‌تواند آخرین روز باشد و هر دیداری، آخرین دیدار. پس سعی کردم که یک دلِ سیر نگاهش کنم. تاب روی موهایش را، پیچ موهای پشت گردنش را، دست‌های محکم و شانه‌هایش که با وزنه زدن کمی پهن شده بودند، قدّش را که حالا از من و پدرش بلندتر شده بود و آن خداحافظیِ‌ بار چندم از لای درِ نیمه‌باز را توی ذهنم ضبط کردم.

وقتی برگشت حس می‌کردم چند سال بزرگتر شده‌. خسته بود، امّا خیلی راضی. یک روی سکه‌ی جنگ اگر سیاه است، روی دیگرش دست پسر من و دوستانش را گرفته و بلندشان کرده‌است.

#زهرا_همتی

*#دفاع_مقدس_سوم*


در *[جان و جهان](ble.ir/join/69TZ9jm6wJ)* هر بار یکی از *[مادران](ble.ir/madaremadary)* درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...🚩

💠 [بله](https://ble.ir/janojahan) | [ایتا](http://eitaa.com/janojahanmadarane) 💠
دیدگاه ها (۰)

📢 جاخالی موشک ایرانی برابر تلاش دو موشک پدافندی اسرائیل_اصلا...

📸🚨🔺 سردار قاآنی: به نظم جدید منطقه عادت کنید🔹سردار قاآنی: 🔺ن...

Fallible love(عشق خطاپذیر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط