🦢 پارت دوم | یک هفته تا عروسی
🦢 پارت دوم | یک هفته تا عروسی
صبح روز بعد، خانه از همیشه شلوغتر بود.
لیانا روی میز آشپزخانه نشسته بود و لیست وسایل عروسی را بررسی میکرد.
مادرش گفت:
— لیانا جان، امروز باید برای خرید چندتا از وسایل عروسی بریم.
لیانا سرش را بلند کرد.
— باشه مامان.
صدای قدمهایی از راهرو آمد.
جنگکوک وارد آشپزخانه شد؛ موهایش هنوز کمی نامرتب بود و تلفنش در دستش.
پدرش گفت:
— تو هم باهاشون برو.
جنگکوک ایستاد.
— من؟
— آره. بالاخره تو هم ساقدوشی.
جنگکوک با بیحوصلگی به لیانا نگاه کرد.
— چرا اون؟
لیانا اخم کرد.
— «اون» اسم داره.
جنگکوک ابرو بالا انداخت.
— خب، لیانا.
— بهتر شد.
مادرش با لبخند گفت:
— پس تصمیم گرفتیم. امروز سهتایی میرید خرید.
جنگکوک چیزی نگفت و از آشپزخانه بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، صدای زنگ در آمد.
دختری با ظاهر پرزرقوبرق وارد خانه شد.
دوستدختر جنگکوک.
به محض دیدن لیانا، لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تمسخر بود.
— پس تو همون لیانایی؟
لیانا مؤدبانه جواب داد:
— آره.
دختر نگاهی از سر تا پایش انداخت.
— خیلی سادهای.
لیانا چیزی نگفت.
جنگکوک از کنارشان رد شد.
— راه بیفت.
دختر سریع بازویش را گرفت.
— منم میام.
جنگکوک نگاهی به دست او انداخت.
— هر کاری میخوای بکن.
---
چند ساعت بعد، هر سه وارد یک فروشگاه بزرگ لباس شدند.
لیانا مشغول بررسی لباسهای ساقدوش بود که فروشنده جلو آمد.
— اگر اجازه بدید، خودم کمکتون میکنم.
لیانا لبخند زد.
— ممنون.
اما رفتار فروشنده کمکم عجیب شد؛ حرفهای نامناسب و نگاههای آزاردهندهاش باعث شد لیانا معذب شود.
جنگکوک که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، متوجه شد.
نگاهش سرد شد.
— مشکلی هست؟
فروشنده سریع برگشت.
— نه آقا، فقط داشتم—
جنگکوک حرفش را قطع کرد.
— پس کارتو انجام بده و فاصلهات رو حفظ کن.
فروشنده رنگش پرید.
دوستدختر جنگکوک با تعجب به او نگاه کرد.
لیانا هم برای اولین بار متوجه شد چیزی در نگاه جنگکوک تغییر کرده.
او هنوز سرد بود.
هنوز از لیانا خوشش نمیآمد.
اما...
ظاهراً اجازه نمیداد هر کسی با او بدرفتاری کند.
جنگکوک نگاهش را از لیانا گرفت و گفت:
— لباس رو انتخاب کردی؟
— آره.
— پس بریم.
لیانا آرام گفت:
— ممنون.
جنگکوک مکث کوتاهی کرد.
— برای چی؟
— هیچی...
و خودش هم نمیدانست چرا برای اولین بار، از حضور جنگکوک احساس امنیت کرده بود.
پآیآن پآرت دوم...📝⃢💍
صبح روز بعد، خانه از همیشه شلوغتر بود.
لیانا روی میز آشپزخانه نشسته بود و لیست وسایل عروسی را بررسی میکرد.
مادرش گفت:
— لیانا جان، امروز باید برای خرید چندتا از وسایل عروسی بریم.
لیانا سرش را بلند کرد.
— باشه مامان.
صدای قدمهایی از راهرو آمد.
جنگکوک وارد آشپزخانه شد؛ موهایش هنوز کمی نامرتب بود و تلفنش در دستش.
پدرش گفت:
— تو هم باهاشون برو.
جنگکوک ایستاد.
— من؟
— آره. بالاخره تو هم ساقدوشی.
جنگکوک با بیحوصلگی به لیانا نگاه کرد.
— چرا اون؟
لیانا اخم کرد.
— «اون» اسم داره.
جنگکوک ابرو بالا انداخت.
— خب، لیانا.
— بهتر شد.
مادرش با لبخند گفت:
— پس تصمیم گرفتیم. امروز سهتایی میرید خرید.
جنگکوک چیزی نگفت و از آشپزخانه بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، صدای زنگ در آمد.
دختری با ظاهر پرزرقوبرق وارد خانه شد.
دوستدختر جنگکوک.
به محض دیدن لیانا، لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تمسخر بود.
— پس تو همون لیانایی؟
لیانا مؤدبانه جواب داد:
— آره.
دختر نگاهی از سر تا پایش انداخت.
— خیلی سادهای.
لیانا چیزی نگفت.
جنگکوک از کنارشان رد شد.
— راه بیفت.
دختر سریع بازویش را گرفت.
— منم میام.
جنگکوک نگاهی به دست او انداخت.
— هر کاری میخوای بکن.
---
چند ساعت بعد، هر سه وارد یک فروشگاه بزرگ لباس شدند.
لیانا مشغول بررسی لباسهای ساقدوش بود که فروشنده جلو آمد.
— اگر اجازه بدید، خودم کمکتون میکنم.
لیانا لبخند زد.
— ممنون.
اما رفتار فروشنده کمکم عجیب شد؛ حرفهای نامناسب و نگاههای آزاردهندهاش باعث شد لیانا معذب شود.
جنگکوک که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، متوجه شد.
نگاهش سرد شد.
— مشکلی هست؟
فروشنده سریع برگشت.
— نه آقا، فقط داشتم—
جنگکوک حرفش را قطع کرد.
— پس کارتو انجام بده و فاصلهات رو حفظ کن.
فروشنده رنگش پرید.
دوستدختر جنگکوک با تعجب به او نگاه کرد.
لیانا هم برای اولین بار متوجه شد چیزی در نگاه جنگکوک تغییر کرده.
او هنوز سرد بود.
هنوز از لیانا خوشش نمیآمد.
اما...
ظاهراً اجازه نمیداد هر کسی با او بدرفتاری کند.
جنگکوک نگاهش را از لیانا گرفت و گفت:
— لباس رو انتخاب کردی؟
— آره.
— پس بریم.
لیانا آرام گفت:
— ممنون.
جنگکوک مکث کوتاهی کرد.
— برای چی؟
— هیچی...
و خودش هم نمیدانست چرا برای اولین بار، از حضور جنگکوک احساس امنیت کرده بود.
پآیآن پآرت دوم...📝⃢💍
- ۹۸۵
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط