{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ

شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ
شب تا به سحر گریه‌ی جانسوز و دگر هیچ

افسانه بود معنی دیدار، که دادند
در پرده یکی وعده‌ی مرموز و دگر هیچ

خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ

زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش
گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ

زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی
دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ

#ملک_‌الشعرای_بهار
دیدگاه ها (۱)

ﺧﯿﺎﻝ ﺧﺎﻡ ﭘﻠﻨﮓ ﻣﻦ، ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺎﻩ ﺟﻬﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺯِ ﺑﻠﻨﺪﺍﯾﺶ، ﺑ...

ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻋﺸﻖ، ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﺳﺪﭼﻮﻧﺎﻥ ﻣﺴﺎﻓﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﮔﺎﻩﻣﯽ ﺭ...

آنچنان ذهن من از خواستنت سرشار استکه شب از یاد تو تا وقت سحر...

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌امخارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط