Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 43
ایزابلا مکثی کرد وبعد با بغض پرسید«اصا چرا انقد اصرار داری باهات ازدواج کنم؟ اینا همه دختر تو روسیه هست، چرا من؟ »
چشمای ولادیمر یکم تغییر کرد ولی به ثانیه نکشید که دوباره مثل قبل سرد و تاریک شد و جواب داد«خودت قول دادی....گفتی وقتی بزرگ شیم مال من میشی حتی از من هم قول گرفتی که وقتی بزرگ شدم بیام دنبالت......قول دادی پیشم بمونی حتی وقتی تبدیل به این هیولایی که هستم شدم، گفتی پیشم میمونی و مجبورم میکنی خودمو دوست داشته باشم........ چون تو منو دوست داری........ یادت نیست؟....... یا......الان که به اون هیولا تبدیل شدم فهمیدی که نمیتونی دوسم داشته باشی؟..... »
اشک از چشمای ایزابلا سرازیر شد
یادش اومد،اون روز توی مهدکودک، اون پسر بچه سرد و بیاحساس که تنها کسی بود که دستش رو گرفت،قولش،قول بچگی
ایزابلا با صدای لرزان گفت«یادم اومد...»
ولادیمر«کی؟»
ایزابلا«همین الان،وقتی گفتی... همه چیز برگشت توی ذهنم،تو اون روز گفتی که یه روز هیولا میشی،گفتم برام مهم نیست، گفتم پیدات میکنم و کنارت میمونم»
ولادیمر«حالا که منو دیدی... نظرات عوض شد؟»
ایزابلا چند قدم به سمتش رفت،دیگه نمیترسید، نه از مرد سایه، نه از آینده، نه از هیچی
ایزابلا«نه، عوض نشد،فقط... یه چیزی یادم اومد که یادم رفته بود»
ولادیمر«چی؟»
ایزابلا«این که تو هیچ وقت انتخاب نکردی هیولا بشی،کسایی که دور و برت بودن، تو رو اینطور کردن،پدرت، دشمنات، آدمایی که نمیذاشتن بچه بمونی،»
ولادیمر برای اولین بار نگاهش رو از ایزابلا برداشت،به زمین خیره شد، دستش رو توی مشت کرد و بعدش پوزخندی سرد و شاید خسته ای زد
ولادیمر«هنوزم مث ۲۲ سال پیش که دیدمت ساده ای آنجل.....از بچگی ات تغییر نکردی»
ایزابلا«جان؟»
ولادیمر خواست حرفی بزنه که پشیمون شدم به جاش روی مبل نشست و جواب داد«فردا عروسیه»
ایزابلا مکثی کرد و بعد پرسید«تو نمیزاری کسی تورو ببینه....چه جوری میخوای عروسی بگیری؟ »
ولادیمر چند لحظه سکوت کرد، انگار داشت جواب رو توی ذهنش وزن میکرد،
ولادیمر«اونی که قراره منو ببینه، فقط تو هستی، بقیه فقط سایهی من رو میبینن، یا پشت پرده، یا پشت آینه، عادت دارن....»
ایزابلا«چرا؟ چرا نمیذاری کسی چهرت رو ببینه؟»
ولادیمر«چون اگه دشمنام بدونن من چه شکلی هستم، ضعیفتر میشم، رمز و راز قدرته، آنجل...وقتی کسی ندونه با کیه طرف، میترسه»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 43
ایزابلا مکثی کرد وبعد با بغض پرسید«اصا چرا انقد اصرار داری باهات ازدواج کنم؟ اینا همه دختر تو روسیه هست، چرا من؟ »
چشمای ولادیمر یکم تغییر کرد ولی به ثانیه نکشید که دوباره مثل قبل سرد و تاریک شد و جواب داد«خودت قول دادی....گفتی وقتی بزرگ شیم مال من میشی حتی از من هم قول گرفتی که وقتی بزرگ شدم بیام دنبالت......قول دادی پیشم بمونی حتی وقتی تبدیل به این هیولایی که هستم شدم، گفتی پیشم میمونی و مجبورم میکنی خودمو دوست داشته باشم........ چون تو منو دوست داری........ یادت نیست؟....... یا......الان که به اون هیولا تبدیل شدم فهمیدی که نمیتونی دوسم داشته باشی؟..... »
اشک از چشمای ایزابلا سرازیر شد
یادش اومد،اون روز توی مهدکودک، اون پسر بچه سرد و بیاحساس که تنها کسی بود که دستش رو گرفت،قولش،قول بچگی
ایزابلا با صدای لرزان گفت«یادم اومد...»
ولادیمر«کی؟»
ایزابلا«همین الان،وقتی گفتی... همه چیز برگشت توی ذهنم،تو اون روز گفتی که یه روز هیولا میشی،گفتم برام مهم نیست، گفتم پیدات میکنم و کنارت میمونم»
ولادیمر«حالا که منو دیدی... نظرات عوض شد؟»
ایزابلا چند قدم به سمتش رفت،دیگه نمیترسید، نه از مرد سایه، نه از آینده، نه از هیچی
ایزابلا«نه، عوض نشد،فقط... یه چیزی یادم اومد که یادم رفته بود»
ولادیمر«چی؟»
ایزابلا«این که تو هیچ وقت انتخاب نکردی هیولا بشی،کسایی که دور و برت بودن، تو رو اینطور کردن،پدرت، دشمنات، آدمایی که نمیذاشتن بچه بمونی،»
ولادیمر برای اولین بار نگاهش رو از ایزابلا برداشت،به زمین خیره شد، دستش رو توی مشت کرد و بعدش پوزخندی سرد و شاید خسته ای زد
ولادیمر«هنوزم مث ۲۲ سال پیش که دیدمت ساده ای آنجل.....از بچگی ات تغییر نکردی»
ایزابلا«جان؟»
ولادیمر خواست حرفی بزنه که پشیمون شدم به جاش روی مبل نشست و جواب داد«فردا عروسیه»
ایزابلا مکثی کرد و بعد پرسید«تو نمیزاری کسی تورو ببینه....چه جوری میخوای عروسی بگیری؟ »
ولادیمر چند لحظه سکوت کرد، انگار داشت جواب رو توی ذهنش وزن میکرد،
ولادیمر«اونی که قراره منو ببینه، فقط تو هستی، بقیه فقط سایهی من رو میبینن، یا پشت پرده، یا پشت آینه، عادت دارن....»
ایزابلا«چرا؟ چرا نمیذاری کسی چهرت رو ببینه؟»
ولادیمر«چون اگه دشمنام بدونن من چه شکلی هستم، ضعیفتر میشم، رمز و راز قدرته، آنجل...وقتی کسی ندونه با کیه طرف، میترسه»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۶۴۹
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط