Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 45
ولادیمر چند لحظه به پلاک توی دستش نگاه کرد،انگار داشت با خاطرهای قدیمی جنگ میکرد
بعد آروم گفت«چون من هیچ چیزی از مادرم ندارم،جز این پلاک، جز یه خاطره از روزی که کشته شد، نمیخواستم تو هم همین حس رو داشته باشی..»
ایزابلا«تو... تو انقدر برام اهمیت دادی؟ حتی وقتی من نمیدونستم تو کی هستی؟»
ولادیمر«اهمیت؟ نه، من عاشقت بودم! از همون روز اول توی مهدکودک،وقتی گریه میکردی و بقیه بچهها بهت میخندیدن... من تنها کسی بودم که فهمیدم چرا گریه میکنی..»
ایزابلا: «چرا گریه میکردم؟»
ولادیمر«چون تنها بودی، تو توی جمعیت تنها بودی، منم تنها بودم، تفاوت من و تو این بود که تو گریه میکردی واسه تنهاییت، من... یاد گرفتم گریه نکنم و نخندم »
سکوت....
ایزابلا دستش رو دراز کرد، انگشتاش رو روی پلاک توی دست ولادیمر کشید...
بعد آروم روی مبل کنار ولادیمر نشست
ولادیمر پرسید«....واقعا نمیخوای با من ازدواج کنی؟ »
ایزابلا مکثی کرد و بعد جواب داد«اون موقع تورو یادم نبود به خاطر اون حادثه...و خب...نمیدونم...»
ولادیمر چیزی نگفت و فقط به پلاک توی دستش خیره شد
ایزابلا چند لحظه به ولادیمر نگاه کرد، به دستی که پلاک رو محکم گرفته بود، به چشمایی که سرد بودن ولی تهش یه چیزی میسوخت....
ایزابلا«ولی تو... تو تمام این سالها منو فراموش نکردی»
ولادیمر«نه. ....نتونستم!»
ایزابلا«چرا؟»
ولادیمر«چون تو تنها کسی بودی که به من ثابت کرد شاید من هنوزم... بتونم آدم باشم»
ایزابلا«حالا چی؟»
ولادیمر«حالا... نمیدونم، شاید اون بچه که تو دیدی، دیگه تموم شده...شاید فقط همون هیولا مونده»
ایزابلا«اگه فقط هیولا مونده بود، این پلاک رو ۲۲ سال نگه نمیداشتی، اگه فقط هیولا مونده بود، نمیومدی منو پیدا کنی....»
ولادیمر بهش نگاه کرد،برای اولین بار، ایزابلا توی چشماش چیزی دید که تا حالا ندیده بود....نه سردی، نه تاریکی، چیزی شبیه... خستگی...خستگی از بودن....خستگی از تنها بودن....
ولادیمر«میترسم!»
ایزابلا«از چی؟»
ولادیمر«از اینکه تو رو هم خراب کنم،مثل بقیه.....»
ایزابلا دستش رو گذاشت روی دست ولادیمر، همون دست سرد،همون دستی که ۲۲ سال پیش گرفته بود دستش رو
ایزابلا«من خراب شدنی نیستم»
ولادیمر به دستش نگاه کرد،به انگشتایی که روش رو گذاشته بود......
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 45
ولادیمر چند لحظه به پلاک توی دستش نگاه کرد،انگار داشت با خاطرهای قدیمی جنگ میکرد
بعد آروم گفت«چون من هیچ چیزی از مادرم ندارم،جز این پلاک، جز یه خاطره از روزی که کشته شد، نمیخواستم تو هم همین حس رو داشته باشی..»
ایزابلا«تو... تو انقدر برام اهمیت دادی؟ حتی وقتی من نمیدونستم تو کی هستی؟»
ولادیمر«اهمیت؟ نه، من عاشقت بودم! از همون روز اول توی مهدکودک،وقتی گریه میکردی و بقیه بچهها بهت میخندیدن... من تنها کسی بودم که فهمیدم چرا گریه میکنی..»
ایزابلا: «چرا گریه میکردم؟»
ولادیمر«چون تنها بودی، تو توی جمعیت تنها بودی، منم تنها بودم، تفاوت من و تو این بود که تو گریه میکردی واسه تنهاییت، من... یاد گرفتم گریه نکنم و نخندم »
سکوت....
ایزابلا دستش رو دراز کرد، انگشتاش رو روی پلاک توی دست ولادیمر کشید...
بعد آروم روی مبل کنار ولادیمر نشست
ولادیمر پرسید«....واقعا نمیخوای با من ازدواج کنی؟ »
ایزابلا مکثی کرد و بعد جواب داد«اون موقع تورو یادم نبود به خاطر اون حادثه...و خب...نمیدونم...»
ولادیمر چیزی نگفت و فقط به پلاک توی دستش خیره شد
ایزابلا چند لحظه به ولادیمر نگاه کرد، به دستی که پلاک رو محکم گرفته بود، به چشمایی که سرد بودن ولی تهش یه چیزی میسوخت....
ایزابلا«ولی تو... تو تمام این سالها منو فراموش نکردی»
ولادیمر«نه. ....نتونستم!»
ایزابلا«چرا؟»
ولادیمر«چون تو تنها کسی بودی که به من ثابت کرد شاید من هنوزم... بتونم آدم باشم»
ایزابلا«حالا چی؟»
ولادیمر«حالا... نمیدونم، شاید اون بچه که تو دیدی، دیگه تموم شده...شاید فقط همون هیولا مونده»
ایزابلا«اگه فقط هیولا مونده بود، این پلاک رو ۲۲ سال نگه نمیداشتی، اگه فقط هیولا مونده بود، نمیومدی منو پیدا کنی....»
ولادیمر بهش نگاه کرد،برای اولین بار، ایزابلا توی چشماش چیزی دید که تا حالا ندیده بود....نه سردی، نه تاریکی، چیزی شبیه... خستگی...خستگی از بودن....خستگی از تنها بودن....
ولادیمر«میترسم!»
ایزابلا«از چی؟»
ولادیمر«از اینکه تو رو هم خراب کنم،مثل بقیه.....»
ایزابلا دستش رو گذاشت روی دست ولادیمر، همون دست سرد،همون دستی که ۲۲ سال پیش گرفته بود دستش رو
ایزابلا«من خراب شدنی نیستم»
ولادیمر به دستش نگاه کرد،به انگشتایی که روش رو گذاشته بود......
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱.۳k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط