#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑5
جونگکوک:تهیونگ
تهیونگ:جونم.
جونگکوک:میخام پرواز کنممممم( خنده خرگوشی )
تهیونگ:خب پرواز کن( خنده)
جونگکوک دستاشو باز کرد و حالت پرواز کردن تکون داد.
جونگکوک:هوووو من یک پرندمممم.
تهیونگ داشت به این حالتش میخندید که یهو نامجون گفت.
نامجون:ته وقتشه دیگه بریم خونه وضع اینا رو ببین تروخدا توهم کوک رو ول کن پاشو بریم.
تهیونگ:باشه هیونگ، میشه تو بری ماشین هارو بیاری.
نامجون:باش توهم اینارو بیار.
تهیونگ سری تکون داد، نامجون رفت تا ماشین هارو اماده کنه و تهیونگ برگشت طرف کوک.
تهیونگ:جونگکوک پاشو دیگه باید بریم.
جونگکوک اخم کیوتی کرد.
جونگکوک:نمیخام بیام میخام پروااااز کنم.
تهیونگ:بریم خونه پرواز کن باشه.
جونگکوک:نمیخاااام.
تهیونگ با خودش گفت این لجباز رو چطور ببرم که یهو فکری به ذهنش رسید.
تهیونگ:باشه تو نیا منم برای بقیه شیرموز میخرم.
جونگکوک چشماش برقی زد و با لتماس به تهیونگ.
جونگکوک:باشه باشه میام فقط برا منم بیخررررر( مظلوم)
تهیونگ:باشه. حالا پاشو که بریم.
جونگکوک:توروخداااا منو بغل کن ببررر.
تهیونگ:پاشو خرس گنده مگه خودت پا نداری.
جونگکوک:تا وقتی که تو هستی پا میخام چیکار ببر خشن.
تهیونگ:به من گفتی ببر خشن.
جونگکوک:اره کوچولو( لپای تهیونگ رو میکشه)
تهیونگ:باشه حالا ولم کن تا بغلت کنم.
جونگکوک لپ های ته رو ول کرد و دستاشو دور گردنش حلقه کرد و خودشو محکم بهش چسبوند.
تهیونگ هم دستاشو برد زیر رون های جونگکوک و محکم بغلش کردو بردتش به سمت در.
جونگکوک از رو شیطنت و کمی شهوت، همینطور که دستاش دور گردن مرد حلقه بود، سرش رو توی گردنش فرو برد و دم عمیقی ازش گرفت و همون قسمت رو یک مک عمیق گرفت و از روی شر بودن یک گاز محکمم گرفت.
تهیونگ که یهو گردنش از طرف کوک مکیده شد سریع ایستاد.
با گاز تهیونگ اخ خفیفی از بین ل.ب هاش بیرون اومد.
تهیونگ:لعنتی داری چیکار میکنی( اروم)
جونگکوک تا موقعی که به در برسن هعی گردنش رو می مکید.
و این باعث تحریک شدن ته میشد، هرچند که تحریک کردنش خیلی سخت بود ولی چون کوک بود فرق داشت.
بالاخره به ماشین رسید و جونگکوک رو گزاشت رو صندلیه شاگرد.
جونگکوک:کجا میری منم میام.
تهیونگ:ساکت باش، فقط بشین من الان میام.
جونگکوک سری تکون داد که تهیونگ رفت داخل و نفس عمیقی کشید.
نامجون و ته یکی یکی بچه هارو گزاشتن تو ماشین و حالا هردو دم در بودند.
تهیونگ:خب هیونگ من همه رو میبرم خونمون توهم بیا.
نامجون:نمیخای اینارو ببری خونه های خودشون.
تهیونگ:نه هیونگ واقعا حسش نی، جین هیونگ رو هم میبرم توهم بیا دیگه.
نامجون:باشه پس من بقیه رو با این ماشین میارم توهم اونارو با اون ببر.
تهیونگ سری تکون داد و هردو سوار ماشین ها شدند و به سمت خونه ی تهیونگ حرکت کردند.
بالاخره رسیدند و همرو با کمک بردن تو اتاق های مهمون.
انگار مری و یونگ هو خواب بودند.
تهیونگ جیمین و یونگی رو تو یک اتاق خوابوند.
و هوسوک رو توی یک اتاق.
نامجون هم با جین تو یک اتاق.
جونگکوک رو براید بغل کرد و برد اتاق خود کوک.
در رو با پا باز کرد و جونگکوک رو گزاشت رو تخت، کفشاش رو در اورد و پتو رو تا زیر چونش کشید بالا.
از اخر هم بو.سه ای رو موهاش زد و از اتاق بیرون اومد که نامجون روبه رو شد.
تهیونگ:اوه هیونگ هنوز نخوابیدی.
نامجون:نه، میشه یکم حرف بزنیم.
تهیونگ:حتما هیونگ بیا بریم تو اتاق من.
نامجون:باشه.
نام و ته رفتن تو اتاق و هردو رو تخت نشستن.
تهیونگ:خب راجب چی حرف بزنیم هیونگ.
نامجون:ته میدونی که به عنوان برادر کوچیکتر خیلی دوست دارم پس روراست باش.
تهیونگ:هیونگ چیزی شده.
نامجون:نه، میخام یک سوالی بپرسم.
تهیونگ:بپرس.
نامجون:تو جونگکوک رو دوست داری؟.
تهیونگ:چی؟ چرا یهو همچین سوالی رو پرسیدی.
نامجون:ببین تهیونگ بین خودمون میمونه، فقط راستشو بگو، من میدونم بین شما یچیزایی هست، پس بگو حست چیه.
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑5
جونگکوک:تهیونگ
تهیونگ:جونم.
جونگکوک:میخام پرواز کنممممم( خنده خرگوشی )
تهیونگ:خب پرواز کن( خنده)
جونگکوک دستاشو باز کرد و حالت پرواز کردن تکون داد.
جونگکوک:هوووو من یک پرندمممم.
تهیونگ داشت به این حالتش میخندید که یهو نامجون گفت.
نامجون:ته وقتشه دیگه بریم خونه وضع اینا رو ببین تروخدا توهم کوک رو ول کن پاشو بریم.
تهیونگ:باشه هیونگ، میشه تو بری ماشین هارو بیاری.
نامجون:باش توهم اینارو بیار.
تهیونگ سری تکون داد، نامجون رفت تا ماشین هارو اماده کنه و تهیونگ برگشت طرف کوک.
تهیونگ:جونگکوک پاشو دیگه باید بریم.
جونگکوک اخم کیوتی کرد.
جونگکوک:نمیخام بیام میخام پروااااز کنم.
تهیونگ:بریم خونه پرواز کن باشه.
جونگکوک:نمیخاااام.
تهیونگ با خودش گفت این لجباز رو چطور ببرم که یهو فکری به ذهنش رسید.
تهیونگ:باشه تو نیا منم برای بقیه شیرموز میخرم.
جونگکوک چشماش برقی زد و با لتماس به تهیونگ.
جونگکوک:باشه باشه میام فقط برا منم بیخررررر( مظلوم)
تهیونگ:باشه. حالا پاشو که بریم.
جونگکوک:توروخداااا منو بغل کن ببررر.
تهیونگ:پاشو خرس گنده مگه خودت پا نداری.
جونگکوک:تا وقتی که تو هستی پا میخام چیکار ببر خشن.
تهیونگ:به من گفتی ببر خشن.
جونگکوک:اره کوچولو( لپای تهیونگ رو میکشه)
تهیونگ:باشه حالا ولم کن تا بغلت کنم.
جونگکوک لپ های ته رو ول کرد و دستاشو دور گردنش حلقه کرد و خودشو محکم بهش چسبوند.
تهیونگ هم دستاشو برد زیر رون های جونگکوک و محکم بغلش کردو بردتش به سمت در.
جونگکوک از رو شیطنت و کمی شهوت، همینطور که دستاش دور گردن مرد حلقه بود، سرش رو توی گردنش فرو برد و دم عمیقی ازش گرفت و همون قسمت رو یک مک عمیق گرفت و از روی شر بودن یک گاز محکمم گرفت.
تهیونگ که یهو گردنش از طرف کوک مکیده شد سریع ایستاد.
با گاز تهیونگ اخ خفیفی از بین ل.ب هاش بیرون اومد.
تهیونگ:لعنتی داری چیکار میکنی( اروم)
جونگکوک تا موقعی که به در برسن هعی گردنش رو می مکید.
و این باعث تحریک شدن ته میشد، هرچند که تحریک کردنش خیلی سخت بود ولی چون کوک بود فرق داشت.
بالاخره به ماشین رسید و جونگکوک رو گزاشت رو صندلیه شاگرد.
جونگکوک:کجا میری منم میام.
تهیونگ:ساکت باش، فقط بشین من الان میام.
جونگکوک سری تکون داد که تهیونگ رفت داخل و نفس عمیقی کشید.
نامجون و ته یکی یکی بچه هارو گزاشتن تو ماشین و حالا هردو دم در بودند.
تهیونگ:خب هیونگ من همه رو میبرم خونمون توهم بیا.
نامجون:نمیخای اینارو ببری خونه های خودشون.
تهیونگ:نه هیونگ واقعا حسش نی، جین هیونگ رو هم میبرم توهم بیا دیگه.
نامجون:باشه پس من بقیه رو با این ماشین میارم توهم اونارو با اون ببر.
تهیونگ سری تکون داد و هردو سوار ماشین ها شدند و به سمت خونه ی تهیونگ حرکت کردند.
بالاخره رسیدند و همرو با کمک بردن تو اتاق های مهمون.
انگار مری و یونگ هو خواب بودند.
تهیونگ جیمین و یونگی رو تو یک اتاق خوابوند.
و هوسوک رو توی یک اتاق.
نامجون هم با جین تو یک اتاق.
جونگکوک رو براید بغل کرد و برد اتاق خود کوک.
در رو با پا باز کرد و جونگکوک رو گزاشت رو تخت، کفشاش رو در اورد و پتو رو تا زیر چونش کشید بالا.
از اخر هم بو.سه ای رو موهاش زد و از اتاق بیرون اومد که نامجون روبه رو شد.
تهیونگ:اوه هیونگ هنوز نخوابیدی.
نامجون:نه، میشه یکم حرف بزنیم.
تهیونگ:حتما هیونگ بیا بریم تو اتاق من.
نامجون:باشه.
نام و ته رفتن تو اتاق و هردو رو تخت نشستن.
تهیونگ:خب راجب چی حرف بزنیم هیونگ.
نامجون:ته میدونی که به عنوان برادر کوچیکتر خیلی دوست دارم پس روراست باش.
تهیونگ:هیونگ چیزی شده.
نامجون:نه، میخام یک سوالی بپرسم.
تهیونگ:بپرس.
نامجون:تو جونگکوک رو دوست داری؟.
تهیونگ:چی؟ چرا یهو همچین سوالی رو پرسیدی.
نامجون:ببین تهیونگ بین خودمون میمونه، فقط راستشو بگو، من میدونم بین شما یچیزایی هست، پس بگو حست چیه.
- ۵۰۹
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط