همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 38.
"ویو جئون جونگ کوک"
همه چیز...
برای چند ثانیه آروم شد.
خانوم پارک چای میخورد...
دوین با استرس انگشتاشو به هم میمالید...
منم فقط دعا میکردم...
دیگه سؤال جدیدی نپرسن.
اما انگار...
شانس هیچوقت طرف من نبود.
آقای پارک یه نگاه به من کرد...
بعد به دوین...
بعد دوباره به من.
لبخند کمرنگی زد.
_«پس...»
_«شما همخونهاین.»
_«بله.»
_«و...»
یه مکث کوتاه کرد.
_«همدیگه رو هم دوست دارین.»
_«...»
_«بله.»
همین که جواب دادم...
یه سؤال بعدی رو پرسید که باعث شد مغزم هنگ کنه.
_«یعنی شما آقای جئون...»
_«عاشق همخونهی خودت شدی؟»
خشکم زد.
اصلا انتظار این سؤال رو نداشتم.
آروم سرمو برگردوندم سمت دوین.
اونم داشت با چشمهای گرد شده نگام میکرد.
انگار توی ذهنش داد میزد:
یه چیزی بگو!
ولی...
چی؟!
گلومو صاف کردم.
_«خب...»
_«من...»
یه لحظه مکث کردم.
_«آره...»
همین یه کلمه از دهنم دراومد.
_«عاشقش شدم.»
دوین همون لحظه سرفه کرد.
+«سرف... سرف...»
خانوم پارک سریع گفت:
_«آرومی دخترم؟»
+«آره...»
+«پرید توی گلوم.»
منم دلم میخواست همون موقع زمین دهن باز کنه و برم توش.
آقای پارک با کنجکاوی ادامه داد:
_«چی شد که عاشقش شدی؟»
بازم سؤال؟!
به دوین نگاه کردم.
این بار حتی خودش هم نمیدونست چی بگه.
یه نفس آروم کشیدم.
_«اولش...»
_«اصلاً از هم خوشمون نمیومد.»
این قسمت حقیقت داشت.
_«همش با هم بحث میکردیم.»
اینم حقیقت داشت.
_«ولی...»
یه نگاه کوتاه به دوین انداختم.
اون هنوز با استرس نگام میکرد.
_«کمکم...»
_«دیدم با وجود همه لجبازیهاش...»
_«دل مهربونی داره.»
این بار...
دوین واقعاً جا خورد.
نگاهش عوض شد.
انگار انتظار نداشت همچین چیزی بشنوه.
منم خودم تعجب کرده بودم.
چون...
این جمله رو برای دروغ گفتن ساخته بودم...
ولی وقتی بهش فکر کردم...
خیلی هم دروغ نبود.
خانوم پارک لبخند زد.
_«چه قشنگ گفت.»
دوین سریع خودشو جمع کرد.
+«اِ...»
+«منم...»
+«منم...»
به زور لبخند زد.
+«از اولش فکر میکردم خیلی اخموئه...»
من زیر لب گفتم:
_«هستم.»
دوین با آرنج خیلی آروم زد به پهلوم.
+«ساکت.»
بعد ادامه داد:
+«ولی...»
+«فهمیدم...»
+«آدم بدی نیست.»
لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست.
آدم بدی نیست؟
از دهان پارک دوین...
همین هم تعریف بزرگی محسوب میشد.
آقای پارک با رضایت سر تکون داد.
_«خوبه...»
_«فقط یه نصیحت.»
من صاف نشستم.
_«بفرمایید.»
_«اگه واقعاً همدیگه رو دوست دارین...»
_«حواستون باشه.»
_«همخونه بودن...»
_«گاهی آدمها رو بیشتر به هم نزدیک میکنه...»
_«و گاهی هم...»
_«از هم دور.»
من و دوین هر دو ساکت شدیم.
چون برخلاف همه دروغهایی که تا الان گفته بودیم...
این جمله...
کاملاً واقعی به نظر میرسید.
و برای اولین بار...
نگاه من و دوین...
چند ثانیه بیشتر از همیشه روی هم موند.
پارت 38.
"ویو جئون جونگ کوک"
همه چیز...
برای چند ثانیه آروم شد.
خانوم پارک چای میخورد...
دوین با استرس انگشتاشو به هم میمالید...
منم فقط دعا میکردم...
دیگه سؤال جدیدی نپرسن.
اما انگار...
شانس هیچوقت طرف من نبود.
آقای پارک یه نگاه به من کرد...
بعد به دوین...
بعد دوباره به من.
لبخند کمرنگی زد.
_«پس...»
_«شما همخونهاین.»
_«بله.»
_«و...»
یه مکث کوتاه کرد.
_«همدیگه رو هم دوست دارین.»
_«...»
_«بله.»
همین که جواب دادم...
یه سؤال بعدی رو پرسید که باعث شد مغزم هنگ کنه.
_«یعنی شما آقای جئون...»
_«عاشق همخونهی خودت شدی؟»
خشکم زد.
اصلا انتظار این سؤال رو نداشتم.
آروم سرمو برگردوندم سمت دوین.
اونم داشت با چشمهای گرد شده نگام میکرد.
انگار توی ذهنش داد میزد:
یه چیزی بگو!
ولی...
چی؟!
گلومو صاف کردم.
_«خب...»
_«من...»
یه لحظه مکث کردم.
_«آره...»
همین یه کلمه از دهنم دراومد.
_«عاشقش شدم.»
دوین همون لحظه سرفه کرد.
+«سرف... سرف...»
خانوم پارک سریع گفت:
_«آرومی دخترم؟»
+«آره...»
+«پرید توی گلوم.»
منم دلم میخواست همون موقع زمین دهن باز کنه و برم توش.
آقای پارک با کنجکاوی ادامه داد:
_«چی شد که عاشقش شدی؟»
بازم سؤال؟!
به دوین نگاه کردم.
این بار حتی خودش هم نمیدونست چی بگه.
یه نفس آروم کشیدم.
_«اولش...»
_«اصلاً از هم خوشمون نمیومد.»
این قسمت حقیقت داشت.
_«همش با هم بحث میکردیم.»
اینم حقیقت داشت.
_«ولی...»
یه نگاه کوتاه به دوین انداختم.
اون هنوز با استرس نگام میکرد.
_«کمکم...»
_«دیدم با وجود همه لجبازیهاش...»
_«دل مهربونی داره.»
این بار...
دوین واقعاً جا خورد.
نگاهش عوض شد.
انگار انتظار نداشت همچین چیزی بشنوه.
منم خودم تعجب کرده بودم.
چون...
این جمله رو برای دروغ گفتن ساخته بودم...
ولی وقتی بهش فکر کردم...
خیلی هم دروغ نبود.
خانوم پارک لبخند زد.
_«چه قشنگ گفت.»
دوین سریع خودشو جمع کرد.
+«اِ...»
+«منم...»
+«منم...»
به زور لبخند زد.
+«از اولش فکر میکردم خیلی اخموئه...»
من زیر لب گفتم:
_«هستم.»
دوین با آرنج خیلی آروم زد به پهلوم.
+«ساکت.»
بعد ادامه داد:
+«ولی...»
+«فهمیدم...»
+«آدم بدی نیست.»
لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست.
آدم بدی نیست؟
از دهان پارک دوین...
همین هم تعریف بزرگی محسوب میشد.
آقای پارک با رضایت سر تکون داد.
_«خوبه...»
_«فقط یه نصیحت.»
من صاف نشستم.
_«بفرمایید.»
_«اگه واقعاً همدیگه رو دوست دارین...»
_«حواستون باشه.»
_«همخونه بودن...»
_«گاهی آدمها رو بیشتر به هم نزدیک میکنه...»
_«و گاهی هم...»
_«از هم دور.»
من و دوین هر دو ساکت شدیم.
چون برخلاف همه دروغهایی که تا الان گفته بودیم...
این جمله...
کاملاً واقعی به نظر میرسید.
و برای اولین بار...
نگاه من و دوین...
چند ثانیه بیشتر از همیشه روی هم موند.
- ۶.۱k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط