{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 35.

"ویو جئون جونگ کوک"

من...

مدیرعامل یه شرکت چند صد میلیاردی بودم...

توی جلسه با سرمایه‌گذارهای خارجی بدون ذره‌ای استرس حرف میزدم...

قراردادهای چند میلیون دلاری امضا کرده بودم...

ولی...

الان...

از نشستن روبه‌روی پدر و مادر دوین...

بیشتر استرس داشتم.

دوین با یه لبخند مصنوعی وارد هال شد...

+«مامان... بابا...»

+«بشینین دیگه.»

خانوم پارک لبخند زد..

_«ممنون عزیزم.»

همه روی مبل نشستیم..

من روی یه مبل تک نفره..

دوین دقیقا کنارم..

و پدر و مادرش روبه‌رومون..

یه سکوت عجیب بینمون افتاد..

همه داشتن همدیگه رو نگاه میکردن..

انگار منتظر بودن یکی شروع کنه..

ولی هیچکس شروع نمیکرد..

آخرش...

آقای پارک گلویش را صاف کرد..

_«آقای جئون...»

_«شغلتون چیه؟»

_«معمار داخلی هستم.»

_«فقط معمار؟»

_«مدیرعامل شرکت سون دیزاین هم هستم.»

چشم های آقای پارک کمی گرد شد..

_«مدیرعامل؟»

_«بله.»

خانوم پارک آروم گفت:

_«پس همون رئیس جدیده...»

دوین همون لحظه سرفه کرد..

+«سرف...»

+«آره...»

+«رئیسمه.»

من یه نگاه کوتاه به دوین انداختم..

معلوم بود استرس گرفته..

آقای پارک دوباره نگام کرد..

_«چند سالتونه؟»

_«چهل.»

+«سرف...»

این بار دوین دوباره سرفه کرد..

خانوم پارک سریع بطری آب رو سمتش گرفت..

_«آروم دختر.»

+«خوبم...»

_«مطمئنی؟»

+«آره.»

ولی معلوم بود اصلا خوب نیست..

خانوم پارک این بار با دقت بیشتری نگام کرد..

بعد آروم گفت:

_«شما...»

_«تنهایی اینجا زندگی میکنین؟»

قبل از اینکه جواب بدم...

دوین با سرعت گفت:

+«آره...»

همزمان من گفتم:

_«نه...»

هر چهار نفر ساکت شدیم..

آروم سرمو برگردوندم سمت دوین..

اونم با چشم های گرد شده نگام میکرد..

+«...»

_«...»

خانوم پارک با شک پرسید:

_«بالاخره آره یا نه؟»

دوین با عجله گفت:

+«منظورم...»

+«آره...»

+«یعنی...»

+«نه...»

+«اه...»

دستم رو روی صورتم کشیدم..

عالی...

هنوز پنج دقیقه نشده...

داشتیم گند میزدیم به همه چیز..

برای اینکه اوضاع بدتر نشه...

خودم شروع کردم حرف زدن..

_«حقیقت اینه...»

دوین یواش آرنجم رو نیشگون گرفت..

یه نگاه معنی‌دار بهم انداخت..

که یعنی...

حرف نزن!

به زور جلوی اخمم رو گرفتم..

_«...»

_«حقیقت اینه که...»

دوباره نیشگون..

این بار محکم‌تر..

_«...»

واقعا داشت درد میگرفت..

_«خانوم پارک...»

_«آقای پارک...»

_«در واقع...»

دوین لبخند مصنوعی زد..

و همزمان کف پامو لگد کرد..

تق!

نفسم بند اومد..

ولی قیافه‌مو حفظ کردم..

خانوم پارک با تعجب گفت:

_«اتفاقی افتاد؟»

_«نه.»

با لبخند جواب دادم..

_«فقط پام...»

_«گرفت.»

دوین زیر لب، طوری که فقط من بشنوم، گفت:

+«یه کلمه اضافه بگی...»

+«خودم میکشمت.»

بدون اینکه نگاش کنم، آروم جواب دادم:

_«تهدیدم میکنی؟»

+«آره.»

_«جلوی پدر و مادرت؟»

+«آره.»

لبخندم گرفت...

واقعا دختر عجیبی بود.

آقای پارک دست به سینه شد..

نگاهش بین من و دوین میچرخید..

بعد یه لبخند ریزی زد..

_«یه چیزی بپرسم؟»

_«بفرمایید.»

_«شما دوتا...»

_«همیشه اینجوری با هم حرف میزنین؟»

من و دوین همزمان گفتیم:

_«نه.»

+«آره.»

بازم همدیگه رو نگاه کردیم..

بعد همزمان گفتیم:

_«منظورش اشتباه بود.»

+«منظورش اشتباه بود.»

خانوم پارک این بار دیگه نتونست جلوی خنده‌ش رو بگیره...

آقای پارک هم لبخند زد...

و من فقط یه فکر توی سرم داشتم...

اگر قرار باشه نقش آدم‌های عاشق رو بازی کنیم...

احتمالا تا ده دقیقه دیگه لو میریم!..
دیدگاه ها (۹)

همخونه اجباری... پارت 36."ویو جئون جونگ کوک"یه لحظه...فقط یه...

همخونه اجباری.. پارت 37."ویو جئون جونگ کوک"بعد از شاهکاری که...

همخونه اجباری... پارت 34."ویو پارک دوین"هم من شوکه بودم...هم...

همخونه اجباری.. پارت 33."ویو پارک دوین"هنوز با جونگ کوک چشم ...

عاشق دیوانهp5

پیرمردی روی نیمکت پارک نشسته بود.کبوترها دورش چرخ می‌زدند و ...

همخونه اجباری... پارت 17."ویو کانگ بوراک"یه چیزی درست نبود.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط