Part9
Part9
ویو می یون
با صدای در زدن اتاقم از خواب پریدم رفتم به سمت در آنقدر اعصابم خورد بود که حتی فکر هم نکردم که کی میتونه باشه.
در رو باز کردم و پدرم رو دیدم که سینی که رویش پنکیک بود در دست داشت.
~صبح بخ…
نگذاشتم حرفش رو کامل کند و در را بر صورتش کوبیدم.
کم پیش می آمد اون لطیف باشد و این موضوع اذیتم میکرد.
قشنگ بود که برای من این کارو میکرد و ناراحت کننده بود که این روز های گذشته چقدر من رو اذیت میکرد.
~مطمئنی پنکیک نمیخوای؟(بلند)
در رو باز کردم و پنکیک رو گرفتم و دوباره در رو بستم.
حقیقتاً من نمیتونم به پنکیک نه بگم!
با صدای باز شدن قفل درک به خودم آمدم.
با تعجب به در خیره شده بودم که چهرهی جدی پدرم رو دیدم که وارد اتاق شد و کنارم نشست.
به او نگاهی نمیکردم پدرم هم به پنکیک های نیمه خورده شده ی گوشه اتاق خیره شده بود سکوت عجیبی همه
جا رو فرا گرفته بود که شکسته شد.
~(پوزخند)…پس دختر کوچولو ی من هنوز پنکیک دوست داره؟
+...
~اوه…و هنوزم از دستم ناراحتی بهت حق میدم من خیلی عجولانه تصمیم گرفتم و حرف زدم.
بغضم گرفته بود ولی میتونستم کنترلش کنم.
~دیروز صبح…خودت میدونی هیچ چیزی بیشتر از تو برام ارزشی نداره(لبخند)
(حالا بابای من بود میگفت چقدر لوسی😌)
سرم رو به سمت پدرم چرخاندم و با چشم های بغضی به پدرم نگاه میکردم.
~من متاسف…
پریدم در بغل پدرم و بغضم ترکید.
با صدایی لرزان گفتم:
+ لطفاً ساکت باش بدترش نکن.
ادامه دارد…
—————————اتمام این پارت———————————
اینم از این پارت🌷🌀
امیدوارم خوشتون اومده باشه¡★
دوستون دارم بدرود✨🌛
ویو می یون
با صدای در زدن اتاقم از خواب پریدم رفتم به سمت در آنقدر اعصابم خورد بود که حتی فکر هم نکردم که کی میتونه باشه.
در رو باز کردم و پدرم رو دیدم که سینی که رویش پنکیک بود در دست داشت.
~صبح بخ…
نگذاشتم حرفش رو کامل کند و در را بر صورتش کوبیدم.
کم پیش می آمد اون لطیف باشد و این موضوع اذیتم میکرد.
قشنگ بود که برای من این کارو میکرد و ناراحت کننده بود که این روز های گذشته چقدر من رو اذیت میکرد.
~مطمئنی پنکیک نمیخوای؟(بلند)
در رو باز کردم و پنکیک رو گرفتم و دوباره در رو بستم.
حقیقتاً من نمیتونم به پنکیک نه بگم!
با صدای باز شدن قفل درک به خودم آمدم.
با تعجب به در خیره شده بودم که چهرهی جدی پدرم رو دیدم که وارد اتاق شد و کنارم نشست.
به او نگاهی نمیکردم پدرم هم به پنکیک های نیمه خورده شده ی گوشه اتاق خیره شده بود سکوت عجیبی همه
جا رو فرا گرفته بود که شکسته شد.
~(پوزخند)…پس دختر کوچولو ی من هنوز پنکیک دوست داره؟
+...
~اوه…و هنوزم از دستم ناراحتی بهت حق میدم من خیلی عجولانه تصمیم گرفتم و حرف زدم.
بغضم گرفته بود ولی میتونستم کنترلش کنم.
~دیروز صبح…خودت میدونی هیچ چیزی بیشتر از تو برام ارزشی نداره(لبخند)
(حالا بابای من بود میگفت چقدر لوسی😌)
سرم رو به سمت پدرم چرخاندم و با چشم های بغضی به پدرم نگاه میکردم.
~من متاسف…
پریدم در بغل پدرم و بغضم ترکید.
با صدایی لرزان گفتم:
+ لطفاً ساکت باش بدترش نکن.
ادامه دارد…
—————————اتمام این پارت———————————
اینم از این پارت🌷🌀
امیدوارم خوشتون اومده باشه¡★
دوستون دارم بدرود✨🌛
- ۱۱۶
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط