چراما

#چرا_ما
11

کلارا:از تهیونگ خدافظی کردم و به سمت موتورم رفتم ، سوارش شدم و راه افتادم برم عمارت....

شرکت:

تهیونگ:بعد خدافظی با کلارا رفتم داخل شرکت و وارد اتاقم شدم که بابام روی صندلی نشسته بود و به شهر پر از روشنایی نگاه می‌کرد...

تهیونگ:چیزی شده؟

ب.ت:از این دختره مطمعنی؟

تهیونگ:اوهوم...
چطور مگه؟تو ازش بدت میاد؟

ب.ت:نه دختر با ادبیه فقط فکر میکنم آخر این ازدواجی که با این دختر صورت میگیره قراره بد باشه...
ببین مطمعنی نمیخوای با سلین ازدواج کنی؟

تهیونگ:بابا نگران نباش تو فقط....

(خوب خوب بریم به هفته قبل ببینیم بین بابای تهیونگ و خود تهیونگ چه اتفاقی افتاده.....)

فلش بک به یک هفته قبل:

منشی:آقای کیم؟

تهیونگ:هوم؟

منشی:پدرتون کارتون دارن

تهیونگ:اوک برو

یک ربع بعد:

تهیونگ:بابا کاری داشتی گفتی بیام؟

ب.ت:اوهوم کاری داشتم کاری داشتم که بحث زندگیت وسطه...

تهیونگ:خوب این کارت چی هست؟

ب.ت:خوب قراره بهت باند مافیایی رو بدم...ولی یه شرطی داره....

تهیونگ:خوب؟شرطش چی هست هالا؟

ب.ت:باید با سلین یا یه دختری که مَد نظرته ازدواج کنی...

تهیونگ:چی؟بابا شوخیت گرفته؟

ب.ت:شوخی؟من هیچ شوخی ندارم یه دختر خوب بیار و باهاش ازدواج کن منم بهت بدم....

تهیونگ:هوم اوک

پایان فلش بک:

تهیونگ:بابا نگران نباش تو فقط به فکر باند مافیایی که قراره بدی به من باش...

ب.ت:پسره پرو

تهیونگ:(🗿)

ب.ت:باش هالا(😐)

تهیونگ:اوهوم خوب من برم یه دو ساعت دیگه باید برم عمارت...
میگم بابا امشب مامان و با یونا و فامیلا رو بگو بیان عمارت با کلارا آشنا شن...

ب.ت:اها باش...

عمارت:

کلارا:حوصله ام سر رفته بود بخواطر همین زنگ زدم به تهیونگ که زود بیاد عمارت...

کلارا:کجایی عشقم؟چیز نه ببخشید کجایی؟

تهیونگ:عشقم؟(خنده)
اوهوم اوکی فهمیدم عشق زندگیتم کلارا خانم(پوزخند)
کجا میخوای باشم؟

کلارا:خوب باشه باوا هیچ جا سر قبر من بیا عمارت دیگههه

تهیونگ:هعییی اوکی میام ولی امشب بابا و مامانم و فامیلامون دارن میان عمارت....

کلارا:چییی؟

تهیونگ:همین که شنیدی...

کلارا:خوب قطع کن بیکار نیستم که مزاحمم شدی(🤨)

تهیونگ:م...من زنگ ن....(کلارا گوشی رو قطع میکنه)

تهیونگ:پوففف خدایا مغزش رفته تعطیلات(ریز خنده)

عمارت:

کلارا:چی بپوشم؟
از اونجایی که دارن فامیلاشون میان پس یه چیزی بپوشم سنگین و زیبا باشه که چشم فامیلاشون دراد...(پوزخند)

ادامه دارد:-)🗿
دیدگاه ها (۰)

#چرا_ما12کلارا:لباس و انتخاب کردم و رفتم به دخترا بگم امشب م...

#چرا_ما13اون وو:تابلو نیست؟کلارا:چی میگی تو؟اون وو:بزار برات...

....

:-)

#چرا_ما 10راوی:کلارا و لو...

love Between the Tides⁴⁰تهیونگ زنگ زدم به دوهی دوهی: الو دای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط