{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_ترسیدی؟

_ترسیدی؟
_اره خوب _ نمیدونم!
_بعضی وقتها بارون قطع میشد وستاره ها بیرون می اومدن
درست مثل اون زمان که خورشید وسط دریا غروب میکنه....
_درست مثل در یاچه ای توی کوه، درست مثل اینکه دوتا آسمون وجود داشته باشه
یکی روی دیگری اونم توی صحرا، وقتی خورشیدبالااومدنمیتونستم بگم کجا بهشت تموم میشه وکجا زمین شروع میشه، خیلی زیبا بود،
_دوست داشتم اونجا باهات بودم....
_تو بودی، همیشه هستی
من نمیدونم که هر کدوم از ما سرنوشتی داریم یا همه اتفاقات تصادفیه؟! درست مثل گذر نسیم....
سرنوشت یا تصادف؟
اما شاید هردوشان درست باشه شاید هردو تو یک زمان اتفاق میافته،
شاید.....
_شاید!
دیدگاه ها (۲)

دلم هوای تو دارد هوای زمزمه‌ات ...#حسین_منزوی

چه خوش است در فراقی ،همه صبر کردنبه امید آنکه روزی ،به کف اف...

غم انگیزترین داستان کوتاه دنیا :حواسم نبود دو فنجان ریختم

فصلی ‌ست بین پاییز و زمستانمن نام آن را می‌گذارم، فصل گریهفص...

پارت 13

part:1

پارت دوم(لذت ببرید از ایده پردازیام:)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط