پارت ۲۴:حقیقت
پارت ۲۴:حقیقت
(سولار)
نگاه منتظری بهش انداختم.
"خب؟"
"قول بده گوش کنی"
مکثی کردم و گفتم.
"گوش میدم"
"وقتی ۱۰ سالم بود و دلین ۶ سال داشت، پدر و مادرمون توی تصادف از دنیا رفتن. یه حادثه بود. اون زمان، یه خواهر کوچیک داشتیم، ۴ سالش بود و اسمش هم ملوری بود. پدرمون توجه خاص و خیلی زیادی به ملوری داشت. به طوری که در تمام وصیت نامه اسم ملوری بود. ملوری کوچیک ترین عضو خانواده ی پرنفوذ ما بود و وارث شدنش، نه تنها شرکت بابا رو بهش میداد بلکه، تمام دنیا رو میداد"
قلپی از نوشیدنی اش خورد که این زمان کوتاه اجازه داد تا اینجا حرف هاش رو هضم کنم.
"ملوری از همون بچگی، سرطان معده داشته. فکر می کردم به همین خاطر پدرم تمام ارث رو برای اون گذاشت"
فورا گفتم.
"منم سرطان معده دارم. ۵ سال پیش توی کره متوجه اش شدم. از اون موقع تا الان دو سوم معده ام رو برداشتم. قبل باردار شدن سونگ آه تحت درمان بودم. خیلی وقته به دکتر مراجعه نکردم. میفهمم خواهرت، ملوری، چه دردی رو داشته تحمل میکرده"
و اجازه دادم ادامه بده.
"ولی درست به محض مردن خانوادم دیگه کسی نبود که به ملوری توجه کنه. نه مادری. نه پدری. و نه خواهر و برادری. من و دلین به ملوری حسادت می کردیم. اون تمام توجه ها رو داشت. برای همین بعد مرگشون کسی توی مراسم عزاداری نگفت ملوری کجاست"
نفسی عمیق و پردرد کشید.
"همین هم شد که توی اون شلوغی ملوری گم شد. محافظ ها پلیس ها و تمام ساکنان کره به دنبالش گشتن. یه بچه ی ۴ ساله کجا رو داشت که بره؟ اصولا هیچ جا. ماه ها گذشت، همینطور سال ها و هیچ کس نفهمید ملوری کجاست. هیچ کس."
ادامه ی حرفش رو خوندم.
"و از اون موقع ۲۵ سال میگذره و اگه تا چندماه دیگه ملوری پیدا نشه، اتفاق خوشایندی براتون نمی افته"
"درسته"
مونده بودم چی بگم. از طرفی واقعا می خواستم کمک کنم و از طرف دیگه ای هم نمی خواستم دخالت کنم.
پس راجب به زندگی خودم بهش گفتم. تا شاید درد ملوری رو برای لحظه ای رها کنه.
"منم از ۴ سالگی به فرزند خواندگی گرفته شدم. هیچی درباره ی گذشتم نمیدونم. فکر کنم خواهرت یه همچین حسی داشته باشه"
"تا حالا خواستی دنبال پدر و مادر واقعی ات بگردی؟ نمی خوای پیداشون کنی؟"
فکر کردم و بعد از مدتی سرم رو بی هوا به نشانه ی نه تکان دادم و کل روز درگیر سوالش بودم.
(سولار)
نگاه منتظری بهش انداختم.
"خب؟"
"قول بده گوش کنی"
مکثی کردم و گفتم.
"گوش میدم"
"وقتی ۱۰ سالم بود و دلین ۶ سال داشت، پدر و مادرمون توی تصادف از دنیا رفتن. یه حادثه بود. اون زمان، یه خواهر کوچیک داشتیم، ۴ سالش بود و اسمش هم ملوری بود. پدرمون توجه خاص و خیلی زیادی به ملوری داشت. به طوری که در تمام وصیت نامه اسم ملوری بود. ملوری کوچیک ترین عضو خانواده ی پرنفوذ ما بود و وارث شدنش، نه تنها شرکت بابا رو بهش میداد بلکه، تمام دنیا رو میداد"
قلپی از نوشیدنی اش خورد که این زمان کوتاه اجازه داد تا اینجا حرف هاش رو هضم کنم.
"ملوری از همون بچگی، سرطان معده داشته. فکر می کردم به همین خاطر پدرم تمام ارث رو برای اون گذاشت"
فورا گفتم.
"منم سرطان معده دارم. ۵ سال پیش توی کره متوجه اش شدم. از اون موقع تا الان دو سوم معده ام رو برداشتم. قبل باردار شدن سونگ آه تحت درمان بودم. خیلی وقته به دکتر مراجعه نکردم. میفهمم خواهرت، ملوری، چه دردی رو داشته تحمل میکرده"
و اجازه دادم ادامه بده.
"ولی درست به محض مردن خانوادم دیگه کسی نبود که به ملوری توجه کنه. نه مادری. نه پدری. و نه خواهر و برادری. من و دلین به ملوری حسادت می کردیم. اون تمام توجه ها رو داشت. برای همین بعد مرگشون کسی توی مراسم عزاداری نگفت ملوری کجاست"
نفسی عمیق و پردرد کشید.
"همین هم شد که توی اون شلوغی ملوری گم شد. محافظ ها پلیس ها و تمام ساکنان کره به دنبالش گشتن. یه بچه ی ۴ ساله کجا رو داشت که بره؟ اصولا هیچ جا. ماه ها گذشت، همینطور سال ها و هیچ کس نفهمید ملوری کجاست. هیچ کس."
ادامه ی حرفش رو خوندم.
"و از اون موقع ۲۵ سال میگذره و اگه تا چندماه دیگه ملوری پیدا نشه، اتفاق خوشایندی براتون نمی افته"
"درسته"
مونده بودم چی بگم. از طرفی واقعا می خواستم کمک کنم و از طرف دیگه ای هم نمی خواستم دخالت کنم.
پس راجب به زندگی خودم بهش گفتم. تا شاید درد ملوری رو برای لحظه ای رها کنه.
"منم از ۴ سالگی به فرزند خواندگی گرفته شدم. هیچی درباره ی گذشتم نمیدونم. فکر کنم خواهرت یه همچین حسی داشته باشه"
"تا حالا خواستی دنبال پدر و مادر واقعی ات بگردی؟ نمی خوای پیداشون کنی؟"
فکر کردم و بعد از مدتی سرم رو بی هوا به نشانه ی نه تکان دادم و کل روز درگیر سوالش بودم.
- ۱۳۴
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط