{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزنوشت۸

روزنوشت۸
سلام،دلم داغونِ اوضاش،گرفته،خیلی گرفته...
انگارعاشق شده،کاش میدنستم عاشق کی؟عاشق چی؟(آخه چته لامصب؟من بادلم خیلی وقتاحرف میزنم یعنی ازوقتی قرارشدباخودم مهربون باشم)..
ناراحتتون نکنم!بنظرتون اگه آدمی تورویا زندگی کنه خیلی احمقانس؟

پ.ن:رویاهایی که شایدهیچ وقت اتفاق نیفتن!مادرم وقتی نقاشی آرزوهامومیکشیدم بهم میگفت "عیب نداره بکش"(به همین سردی!)،اگه خدامهربون تراز مادره بایدبهم اجازه بده حالاهم بارویاهام زندگی کنم...درضمن میدونم روز نیست ساعت نزدیکای چهار صبحه....خدایارتون
دیدگاه ها (۵)

درد هایم را برایت گفته ام!، بشنواکنون این"سکوت تلخ"راپ....

روزنوشت۹ درشهرمان مردکشاورزی دعای باران کرد،کاش تورامیخواست....

استاد! دوسه خطی هم ازعشق بگوییدشاید دانشجویان این کلاس به خو...

سلاممممممممم روز نوشت ۷سال نو همه مبارک دلم برای حرف زدنای ا...

♨️رهبر معظم انقلاب: بنده به‌عنوان خادم مردم عزیز ایران اعلام...

♨️«محمد الفرح» عضو برجسته دفتر سیاسی جنبش انصارالله:التماس س...

📸 محسن رضایی: من تا انتقام آقا را نگیرم نمی‌خواهم شهید شوم

♨️رهبر انقلاب: اعلام می‌کنم که آن روزهای سابق که دشمن ما آرز...

گفتی تو شدی دوای دردام:) Akharin Mashough

فرمانِ ورود به عصرِ «حَد»؛ فراتر از تماشایِ انهدامدر جهانِ م...

فرمانِ ورود به عصرِ «حَد»؛ فراتر از تماشایِ انهدامدر جهانِ م...

فرمانِ ورود به عصرِ «حَد»؛ فراتر از تماشایِ انهدامدر جهانِ م...

​گاهی تنهایی، فقط خلوت‌کردن با خودت نیست؛ یک سکوت سنگین و کش...

فرمانِ ورود به عصرِ «حَد»؛ فراتر از تماشایِ انهدامدر جهانِ م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط