روزنوشت۸
روزنوشت۸
سلام،دلم داغونِ اوضاش،گرفته،خیلی گرفته...
انگارعاشق شده،کاش میدنستم عاشق کی؟عاشق چی؟(آخه چته لامصب؟من بادلم خیلی وقتاحرف میزنم یعنی ازوقتی قرارشدباخودم مهربون باشم)..
ناراحتتون نکنم!بنظرتون اگه آدمی تورویا زندگی کنه خیلی احمقانس؟
پ.ن:رویاهایی که شایدهیچ وقت اتفاق نیفتن!مادرم وقتی نقاشی آرزوهامومیکشیدم بهم میگفت "عیب نداره بکش"(به همین سردی!)،اگه خدامهربون تراز مادره بایدبهم اجازه بده حالاهم بارویاهام زندگی کنم...درضمن میدونم روز نیست ساعت نزدیکای چهار صبحه....خدایارتون
سلام،دلم داغونِ اوضاش،گرفته،خیلی گرفته...
انگارعاشق شده،کاش میدنستم عاشق کی؟عاشق چی؟(آخه چته لامصب؟من بادلم خیلی وقتاحرف میزنم یعنی ازوقتی قرارشدباخودم مهربون باشم)..
ناراحتتون نکنم!بنظرتون اگه آدمی تورویا زندگی کنه خیلی احمقانس؟
پ.ن:رویاهایی که شایدهیچ وقت اتفاق نیفتن!مادرم وقتی نقاشی آرزوهامومیکشیدم بهم میگفت "عیب نداره بکش"(به همین سردی!)،اگه خدامهربون تراز مادره بایدبهم اجازه بده حالاهم بارویاهام زندگی کنم...درضمن میدونم روز نیست ساعت نزدیکای چهار صبحه....خدایارتون
- ۳۹۹
- ۰۴ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط