عمارت تشنه پارت[پارت 11]
عمارت تشنه پارت[پارت 11]
همینطور داشتم به خودم غر میزدم که زیر دلم بدتر تیر کشید و از درد تو خودم جمع شدم و ناله خفه ای از سر درد کردم که لایتو کمکم بیدار شد و روی تخت نشست و منم داشتم با اخم و خجالت نگاهش میکردم که یهو کشیدم تو بغلش و آروم دستش رو گذاشت رو شکمم و شکممو ماساژ داد.
لایتو:[ هی خوشگله نگفته بودی بار اولته ]
من: [خیلی عذر میخوام که تو دیشب انگار کر بودی ]
لایتو: [من که دیشب چیزی نشنیدم ]
من: [مشکل خودته](بدبخت حق داره منم ندیدم گفته باشی بار اولته🤡💅🏻)
صدای قدم ها تو راهرو اومد که تازه یادم افتاد تو چه موقعیتی هستیم و اگه کسی در رو باز کنه میبینه که سریع از لایتو فاصله گرفتم و بزور بلند شدم و رفتم سمت حموم که قبلش با اخم برگشتم سمت لایتو.
من:[ هی از اتاق من گمشو بیرون ]
لایتو: [ایبابا آنقدر بداخلاق نباش چطوره دوتایی بریم حموم؟ ]
چشم غره ای بهش کردم که خودش بلند شد و لباسهاش رو پوشید و رفت بیرون اتاق.
رفتم تو حموم و وان رو پر کردم و نشستم تو وان و به دیشب فکر میکردم....
ولی....جز درد....لذت خیلی خوبی هم داشت...
بسم الله رحمان رحیم فکر کنم روانی شدمممم
سریع از وان اومدم بیرون و حوله ام تنم کردم و رفتم تو اتاقم و لباس هام رو پوشیدم و داشتم موهام رو خشک میکردم که مامانم با قیافه خوشحال اومد تو اتاقم و خودش رو پرت کرد رو تختم .
مامان: [وااااااای آنی...نمیدونی دیشب چقدر خوش گذشت ]
من:[آره از صداتون معلوم بود ]
مامان: عه صدامون اومد؟...البته خود لوسیفر گفت که میخوام همه صدات رو بشنون و بفهمن مال منی
یادمه قبلا میگفتم عمرا مامانم بیاد از سک/سش با پدرخوندهم بگه که خدا گفت کار نشد نداره و واقعا هم قدرت خدا رو دیدم😍💔
بعد چند دقیقه مامانم خدا رو شکررررررر از اتاقم رفت بیرون و بهم گفت که برم غذا بخورم و منم بلند شدم و رفتم پایین که دیدم همه پشت میز نشستن و دارن غذا میخورن و منم رفتم نشستم و وسط های غذا بود که ویکتور حرف زد .
ویکتور: [بابا...دیشب خوش گذشت؟ ]
لوسیفر: [آره پسرم...چطور؟ ]
ویکتور(با طعنه ): [هیچی فقط خواستم بگم بار بعد که خواستی خوش بگذرونی لطفا وقتی خوش بگذرون که ما چیزی نشنویم وگرنه حسودیمون میشه ماهم میخوایم خوش بگذرونیم ]
پس اینا کلا خانوادگی مشکلی ندارن درباره این چیزا حرف بزنن و تعارف هم نمیکنن🗿💔
از زبان راوی:
*بعد غذا*
آنی داشت میرفت سمت اتاقش که یهو ویکتور اومد جلوش.
آنی(با اخم لجباز):[هی غول گنده میشه از سر راهم بری کنار؟ ]
ویکتور پوزخندی زد و اومد جلو و آنی رو به دیوار کوبید و دستهاش رو گذاشت دو طرف آنی .
آنی: [هی برو اونور ]
ویکتور:......
آنی: [چرا لال شدی گم_]
که حرفش با چیزی که ویکتور در گوشش گفت قطع کرد و خشکش زد.
ویکتور(با صدای لم و خشن در گوش آنی):[ هی کوچولو...شنیدم دیشب به لایتو سرویس دادی....]
خودم بشدت میخوام پارت بعد ویکتور آنی رو بکنه ولی دوستم میگه نه..بنظر شما بکنش یا ن؟🗿💅🏻
همینطور داشتم به خودم غر میزدم که زیر دلم بدتر تیر کشید و از درد تو خودم جمع شدم و ناله خفه ای از سر درد کردم که لایتو کمکم بیدار شد و روی تخت نشست و منم داشتم با اخم و خجالت نگاهش میکردم که یهو کشیدم تو بغلش و آروم دستش رو گذاشت رو شکمم و شکممو ماساژ داد.
لایتو:[ هی خوشگله نگفته بودی بار اولته ]
من: [خیلی عذر میخوام که تو دیشب انگار کر بودی ]
لایتو: [من که دیشب چیزی نشنیدم ]
من: [مشکل خودته](بدبخت حق داره منم ندیدم گفته باشی بار اولته🤡💅🏻)
صدای قدم ها تو راهرو اومد که تازه یادم افتاد تو چه موقعیتی هستیم و اگه کسی در رو باز کنه میبینه که سریع از لایتو فاصله گرفتم و بزور بلند شدم و رفتم سمت حموم که قبلش با اخم برگشتم سمت لایتو.
من:[ هی از اتاق من گمشو بیرون ]
لایتو: [ایبابا آنقدر بداخلاق نباش چطوره دوتایی بریم حموم؟ ]
چشم غره ای بهش کردم که خودش بلند شد و لباسهاش رو پوشید و رفت بیرون اتاق.
رفتم تو حموم و وان رو پر کردم و نشستم تو وان و به دیشب فکر میکردم....
ولی....جز درد....لذت خیلی خوبی هم داشت...
بسم الله رحمان رحیم فکر کنم روانی شدمممم
سریع از وان اومدم بیرون و حوله ام تنم کردم و رفتم تو اتاقم و لباس هام رو پوشیدم و داشتم موهام رو خشک میکردم که مامانم با قیافه خوشحال اومد تو اتاقم و خودش رو پرت کرد رو تختم .
مامان: [وااااااای آنی...نمیدونی دیشب چقدر خوش گذشت ]
من:[آره از صداتون معلوم بود ]
مامان: عه صدامون اومد؟...البته خود لوسیفر گفت که میخوام همه صدات رو بشنون و بفهمن مال منی
یادمه قبلا میگفتم عمرا مامانم بیاد از سک/سش با پدرخوندهم بگه که خدا گفت کار نشد نداره و واقعا هم قدرت خدا رو دیدم😍💔
بعد چند دقیقه مامانم خدا رو شکررررررر از اتاقم رفت بیرون و بهم گفت که برم غذا بخورم و منم بلند شدم و رفتم پایین که دیدم همه پشت میز نشستن و دارن غذا میخورن و منم رفتم نشستم و وسط های غذا بود که ویکتور حرف زد .
ویکتور: [بابا...دیشب خوش گذشت؟ ]
لوسیفر: [آره پسرم...چطور؟ ]
ویکتور(با طعنه ): [هیچی فقط خواستم بگم بار بعد که خواستی خوش بگذرونی لطفا وقتی خوش بگذرون که ما چیزی نشنویم وگرنه حسودیمون میشه ماهم میخوایم خوش بگذرونیم ]
پس اینا کلا خانوادگی مشکلی ندارن درباره این چیزا حرف بزنن و تعارف هم نمیکنن🗿💔
از زبان راوی:
*بعد غذا*
آنی داشت میرفت سمت اتاقش که یهو ویکتور اومد جلوش.
آنی(با اخم لجباز):[هی غول گنده میشه از سر راهم بری کنار؟ ]
ویکتور پوزخندی زد و اومد جلو و آنی رو به دیوار کوبید و دستهاش رو گذاشت دو طرف آنی .
آنی: [هی برو اونور ]
ویکتور:......
آنی: [چرا لال شدی گم_]
که حرفش با چیزی که ویکتور در گوشش گفت قطع کرد و خشکش زد.
ویکتور(با صدای لم و خشن در گوش آنی):[ هی کوچولو...شنیدم دیشب به لایتو سرویس دادی....]
خودم بشدت میخوام پارت بعد ویکتور آنی رو بکنه ولی دوستم میگه نه..بنظر شما بکنش یا ن؟🗿💅🏻
- ۴.۵k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط