دوست قدیمی که تبدیل میشه به.........
دوست قدیمی که تبدیل میشه به.........
.
پارت 13
.
Part 13
.
ا.ت ویو
صبح با یه بدن درد و کوفتگی بدن از خواب بیدار شدم و فهمیدم که اصلا دیشب لباسام رو عوض نکرده بودم و با همون لباس های مهمونی دیشب خوابیده بودم از شدت خستگی گوشیم رو برداشتم و چکش کردم و همینجوری توی تیک تاک اسکرول کردم بعدش پاشدم لباس هام رو عوض کردم و رفتم دستشویی تا مسواک بزنم و دست و صورتم رو بشورم داشتم مسواک میزدم که لونا صدام کرد
لونا :عمههه جونمممم کجاییی (با لحن بچه گونه بچه ها لونا همش با لحن بچه گونه حرف میزنه پس دیگه نمینویسم )
.
ا.ت:لونا خوشگلم من اینجام توی دست شویی
.
لونا اومد پیش ا.ت
.
لونا:عمه جونم مامان بابا گفتن بیام صدات کنم بیای ناهار بخوری
.
ا.ت:باشه خوشگلم تو برو منم میام
.
لونا:باشه عمه جونم من میرم ولی زود بیا باشه (لپ ا.ت رو بوس میکنه)
.
ا.ت:چشم زود میام فداتشم
.
لونا میره بیرون از اتاق
.
ا.ت ویو
وقتی لونا رفت منم سریع مسواک زدن رو تموم کردم و صورتمو شستم و داشتم به این فکر میکردم که چقدر من خوابیدم که الان میخوایم ناهار بخوریم بعدش رفتم پایین و سر میز نشستم
.
ا.ت :سلامممم من اومدممم
.
لونا:سلام عمه جونممممم
.
هیونجین و لینا :سلامم خوش اومدی
.
ا.ت:مرسیی ، آخ که خیلی گشنمه
.
لینا:خیلی به موقع اومدی الان میارم غذا رو
.
هیونجین: خوب خوابیدی خواهری
.
ا.ت:آره مرسی خیلی خوب خوابیدم داداشی
.
هیونجین:خوبه خدارشکر
ا.ت ویو
بعد از خوردن ناهار و تشکر کردن از لینا و کمک کردن بهش اومدم بالا توی اتاقم و ولو شدم روی تخت و توی گوشیم میچرخیدم که به نوتیف مسیج از طرف یه شخص ناشناس برام اومد
Notification:
منتظرم باش به زودی به خاک سیاه میشونمت
.
شوکه شدم از دیدن این پیام برام جالب بود که بفهمم این شخصی که این پیام رو برام فرستاده کیه داشتم به اینکه این شخص کیه و اصلا چرا باید همچین پیامی به من بده فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد یونا بود جوابش رو دادم
°مکالمشون°
.
یونا :سلام ا.تتتتت(داد)
.
ا.ت:سلاممم یوناااا خوبییییی(داد)
.
یونا:آره خوبم تو خوبی
.
ا.ت:آره خوبم مرسی خب چیشد که به من زنگ زدی
.
یونا:میخواستم به مهمونی دعوتت کنم
.
ا.ت :مهمونی ؟مهمونیه چی
.
یونا:مهمونی برای مافیا ها که خونه ی ما برگزار میشه و من مسئول دعوت کردن مهمون هام خلاصه که مهمونی. فردا ساعت هشت شبه
.
ا.ت :خب حله میبینمت
.
یونا:اوکی منم میبینمت بای
.
ا.ت:بای
°پایان مکالمه°
.
.
.
خب خب خوشگلای من پایان پارت
.
پارت 13
.
Part 13
.
ا.ت ویو
صبح با یه بدن درد و کوفتگی بدن از خواب بیدار شدم و فهمیدم که اصلا دیشب لباسام رو عوض نکرده بودم و با همون لباس های مهمونی دیشب خوابیده بودم از شدت خستگی گوشیم رو برداشتم و چکش کردم و همینجوری توی تیک تاک اسکرول کردم بعدش پاشدم لباس هام رو عوض کردم و رفتم دستشویی تا مسواک بزنم و دست و صورتم رو بشورم داشتم مسواک میزدم که لونا صدام کرد
لونا :عمههه جونمممم کجاییی (با لحن بچه گونه بچه ها لونا همش با لحن بچه گونه حرف میزنه پس دیگه نمینویسم )
.
ا.ت:لونا خوشگلم من اینجام توی دست شویی
.
لونا اومد پیش ا.ت
.
لونا:عمه جونم مامان بابا گفتن بیام صدات کنم بیای ناهار بخوری
.
ا.ت:باشه خوشگلم تو برو منم میام
.
لونا:باشه عمه جونم من میرم ولی زود بیا باشه (لپ ا.ت رو بوس میکنه)
.
ا.ت:چشم زود میام فداتشم
.
لونا میره بیرون از اتاق
.
ا.ت ویو
وقتی لونا رفت منم سریع مسواک زدن رو تموم کردم و صورتمو شستم و داشتم به این فکر میکردم که چقدر من خوابیدم که الان میخوایم ناهار بخوریم بعدش رفتم پایین و سر میز نشستم
.
ا.ت :سلامممم من اومدممم
.
لونا:سلام عمه جونممممم
.
هیونجین و لینا :سلامم خوش اومدی
.
ا.ت:مرسیی ، آخ که خیلی گشنمه
.
لینا:خیلی به موقع اومدی الان میارم غذا رو
.
هیونجین: خوب خوابیدی خواهری
.
ا.ت:آره مرسی خیلی خوب خوابیدم داداشی
.
هیونجین:خوبه خدارشکر
ا.ت ویو
بعد از خوردن ناهار و تشکر کردن از لینا و کمک کردن بهش اومدم بالا توی اتاقم و ولو شدم روی تخت و توی گوشیم میچرخیدم که به نوتیف مسیج از طرف یه شخص ناشناس برام اومد
Notification:
منتظرم باش به زودی به خاک سیاه میشونمت
.
شوکه شدم از دیدن این پیام برام جالب بود که بفهمم این شخصی که این پیام رو برام فرستاده کیه داشتم به اینکه این شخص کیه و اصلا چرا باید همچین پیامی به من بده فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد یونا بود جوابش رو دادم
°مکالمشون°
.
یونا :سلام ا.تتتتت(داد)
.
ا.ت:سلاممم یوناااا خوبییییی(داد)
.
یونا:آره خوبم تو خوبی
.
ا.ت:آره خوبم مرسی خب چیشد که به من زنگ زدی
.
یونا:میخواستم به مهمونی دعوتت کنم
.
ا.ت :مهمونی ؟مهمونیه چی
.
یونا:مهمونی برای مافیا ها که خونه ی ما برگزار میشه و من مسئول دعوت کردن مهمون هام خلاصه که مهمونی. فردا ساعت هشت شبه
.
ا.ت :خب حله میبینمت
.
یونا:اوکی منم میبینمت بای
.
ا.ت:بای
°پایان مکالمه°
.
.
.
خب خب خوشگلای من پایان پارت
- ۷۸
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط