بچه ها این عکس جدیده چون اون رو هم گم کردم
بچه ها این عکس جدیده چون اون رو هم گم کردم
.
.
.
.
.
.
.
.
دوست قدیمی که تبدیل میشه به ....................
پارت ۱۳
ℙ𝕒𝕣𝕥𝟙𝟛
.
.
.
.
.
.
.
ا.ت ویو
وقتی رسیدم به مهمونی اصلا باورم نمیشد که جونگکوک و بقیه پسرا اونجا باشن الان چرا من باید با اینا باشم و اینا رو تحمل کنم آخه واقعا چرا خسته شدممممم
داشتم همینجوری راه میرفتم و فکر میکردم که برادر زاده ام لونا پرید بغلم (بچه ها توی این شیش سال ا.ت فهمید که به برادر داره به اسم هیونجین که دوسال از ا.ت بزرگتره و مادر پدر ا.ت اون رو به خارج از کشور فرستادم تا اونجا بزرگشه و اونجا زندگی کنه ولی اون برمیگرده کره و زن میگیره و بچه داره میشه اسم زنش لینا است و اسم دخترش لونا و لینا ۲۴ لونا ۴سالشه )
.
لونا:سلام عمه جونم (با لحن بچه گونه)
.
ا.ت میشینه روی زانوهایش تا هم قد لونا بشه
.
ا.ت:سلام عمه فداتشه خوبی
.
لونا:آره عمه جونم بیا بریم مامان بابام و مامان بزرگ و بابا بزرگ منتظرتن (همه ی حرف هایی که میزنم کلا با لحن بچه گونست دیگه نمینویسم )
.
ا.ت پامیشه و دست اونا رو میگیره
ا.ت:بیا باهم بریم عشق عمه
.
ا.ت و لونا رفتن سمت میز خانواده اشون
.
ا.ت:سلام به خانواده ی عزیزم
.
هیونجین :باح باح خواهر همیشه خوشگلم چطوری عشق داداشش
.
ا.ت:سلام داداشی خوبم تو خوبی
.
هیونجین :خوبه که خوبی خواهر خوشگلم
.
لینا :سلام ا.ت جونم خوبی
.
ا.ت:سلام خوشگلم آره خوبم تو خوبی
.
لینا :شکر منم خوبم .
ا.ت :سلام مامان سلام بابا
.
م.ت و پ.ت:سلام دختر خوشگلم
.
ا.ت میشینه پشت میز و یه شامپاین میگیره از گارسون
ویو نیم مین بعد
پ.ت :خب دخترم بیا بریم باهم به بقیه سلام بدیم
.
ا.ت:بابا نمیشه با داداش بری من حال ندارم صبح معامله داشتم
.
پ.ت:نه نمیشه با هیونجین رفتم الان نوبت توعه
.
ا.ت:هوفففف باشه
.
ا.ت و پدرش باهم میرن و به بقیه سلام میکنن تا میرسن به میز خانواده ی جونگکوک
.
پ.ت:باح باح شریک عزیزم خوبی
.
پ.ک:باح باح شریکم بله خوبم مشا خوبی
.
ا.ت ویو
رسیدیم به میز کوک اینا باورم نمیشه واسه ی اولین بار اون عوضی (خودتی بخدا که دستم بهت برسه) رو بدون به دختر هر.زه کنارش میبینم
به همشون سلام دادم و با بابام به سمت میز رفتیم
.
.
چند مین بعد
.
.
ا.ت ویو
بعد چند مین که گذشت آهنگ گذاشتن و من و هیونجین و پسرا (بجزء کوک اون موقع نبوده )رفتیم که برقصیم باورم نمیشد که یونا دوست صمیمیم رو بغل تهیونگ ببینم اونا باهمن پشمام داشتیم میرقصیدیم که من از سر مستی سرم گیج رفت و تو بغل یکی فرود اومدم وقتی چشمام رو باز کردم دیدم توی بغل کوک بودم تا اومدم از شوک دربیام آهنگ تانگو گذاشتن و من به اجبار یونا که همش بغل گوش من میگفت که با جونگکوک برقصم قبول کردم و داشتم میرقصیدم که نگاهم افتاد به چشمای کوک که داشت به لباسم با خشم نگاه میکرد این چش شده دیونه شده
.
.
ا.ت:چرا اینجوری نگای لباسم میکنی
.
کوک :لباست رو درست کن همه جات معلومه (عصبی)
.
ا.ت :باشه بابا حالت چرا عصبی چه فرقی برای تو میکنه
.
کوک ساکت نگام کرد و تا اومدم بهش بگم که جواب بده آهنگ تموم شد و کوک سریع رفت پسره ی هعییییی
.
.
.
ویوی بعد از شام موقع رفتن
.
.
ویوی ا.ت
.
.
شام تموم شد و میخواستم برم خونم که به اسرار های زیاد لونا تصمیم گرفتم برم خونه ی داداشم اینا
رفتم خونه و از خسته گی زیاد همونجوری افتادم روی تخت و خوابیدم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خب خب بسه دیگه خسته شدم خیلی نوشتم براتون
شرط هارو نرسوندید و این پارت شیرینیه صدتایی شدنمونه
میرسیم به شرط ها
Like:15
Comment:17
.
.
.
.
.
.
.
.
دوست قدیمی که تبدیل میشه به ....................
پارت ۱۳
ℙ𝕒𝕣𝕥𝟙𝟛
.
.
.
.
.
.
.
ا.ت ویو
وقتی رسیدم به مهمونی اصلا باورم نمیشد که جونگکوک و بقیه پسرا اونجا باشن الان چرا من باید با اینا باشم و اینا رو تحمل کنم آخه واقعا چرا خسته شدممممم
داشتم همینجوری راه میرفتم و فکر میکردم که برادر زاده ام لونا پرید بغلم (بچه ها توی این شیش سال ا.ت فهمید که به برادر داره به اسم هیونجین که دوسال از ا.ت بزرگتره و مادر پدر ا.ت اون رو به خارج از کشور فرستادم تا اونجا بزرگشه و اونجا زندگی کنه ولی اون برمیگرده کره و زن میگیره و بچه داره میشه اسم زنش لینا است و اسم دخترش لونا و لینا ۲۴ لونا ۴سالشه )
.
لونا:سلام عمه جونم (با لحن بچه گونه)
.
ا.ت میشینه روی زانوهایش تا هم قد لونا بشه
.
ا.ت:سلام عمه فداتشه خوبی
.
لونا:آره عمه جونم بیا بریم مامان بابام و مامان بزرگ و بابا بزرگ منتظرتن (همه ی حرف هایی که میزنم کلا با لحن بچه گونست دیگه نمینویسم )
.
ا.ت پامیشه و دست اونا رو میگیره
ا.ت:بیا باهم بریم عشق عمه
.
ا.ت و لونا رفتن سمت میز خانواده اشون
.
ا.ت:سلام به خانواده ی عزیزم
.
هیونجین :باح باح خواهر همیشه خوشگلم چطوری عشق داداشش
.
ا.ت:سلام داداشی خوبم تو خوبی
.
هیونجین :خوبه که خوبی خواهر خوشگلم
.
لینا :سلام ا.ت جونم خوبی
.
ا.ت:سلام خوشگلم آره خوبم تو خوبی
.
لینا :شکر منم خوبم .
ا.ت :سلام مامان سلام بابا
.
م.ت و پ.ت:سلام دختر خوشگلم
.
ا.ت میشینه پشت میز و یه شامپاین میگیره از گارسون
ویو نیم مین بعد
پ.ت :خب دخترم بیا بریم باهم به بقیه سلام بدیم
.
ا.ت:بابا نمیشه با داداش بری من حال ندارم صبح معامله داشتم
.
پ.ت:نه نمیشه با هیونجین رفتم الان نوبت توعه
.
ا.ت:هوفففف باشه
.
ا.ت و پدرش باهم میرن و به بقیه سلام میکنن تا میرسن به میز خانواده ی جونگکوک
.
پ.ت:باح باح شریک عزیزم خوبی
.
پ.ک:باح باح شریکم بله خوبم مشا خوبی
.
ا.ت ویو
رسیدیم به میز کوک اینا باورم نمیشه واسه ی اولین بار اون عوضی (خودتی بخدا که دستم بهت برسه) رو بدون به دختر هر.زه کنارش میبینم
به همشون سلام دادم و با بابام به سمت میز رفتیم
.
.
چند مین بعد
.
.
ا.ت ویو
بعد چند مین که گذشت آهنگ گذاشتن و من و هیونجین و پسرا (بجزء کوک اون موقع نبوده )رفتیم که برقصیم باورم نمیشد که یونا دوست صمیمیم رو بغل تهیونگ ببینم اونا باهمن پشمام داشتیم میرقصیدیم که من از سر مستی سرم گیج رفت و تو بغل یکی فرود اومدم وقتی چشمام رو باز کردم دیدم توی بغل کوک بودم تا اومدم از شوک دربیام آهنگ تانگو گذاشتن و من به اجبار یونا که همش بغل گوش من میگفت که با جونگکوک برقصم قبول کردم و داشتم میرقصیدم که نگاهم افتاد به چشمای کوک که داشت به لباسم با خشم نگاه میکرد این چش شده دیونه شده
.
.
ا.ت:چرا اینجوری نگای لباسم میکنی
.
کوک :لباست رو درست کن همه جات معلومه (عصبی)
.
ا.ت :باشه بابا حالت چرا عصبی چه فرقی برای تو میکنه
.
کوک ساکت نگام کرد و تا اومدم بهش بگم که جواب بده آهنگ تموم شد و کوک سریع رفت پسره ی هعییییی
.
.
.
ویوی بعد از شام موقع رفتن
.
.
ویوی ا.ت
.
.
شام تموم شد و میخواستم برم خونم که به اسرار های زیاد لونا تصمیم گرفتم برم خونه ی داداشم اینا
رفتم خونه و از خسته گی زیاد همونجوری افتادم روی تخت و خوابیدم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خب خب بسه دیگه خسته شدم خیلی نوشتم براتون
شرط هارو نرسوندید و این پارت شیرینیه صدتایی شدنمونه
میرسیم به شرط ها
Like:15
Comment:17
- ۳۸۵
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط