{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به تو گفتم گنجشک کوچک من باش



به تو گفتم: «گنجشک ِ کوچک ِ من باش
تا در بهار ِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد
من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی‌ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست، بزرگ‌ترین ِ اقرارهاست
من به اقرارهای‌ام نگاه کردم
سال ِ بد رفت و من زنده شدم
تو لب‌خند زدی و من برخاستم

دل‌ام می‌خواهد خوب باشم
دل‌ام می‌خواهد تو باشم و برای ِ همین راست می‌گویم


نگاه کن:
با من بمان!
#احمد_شاملو
دیدگاه ها (۳)

دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمشبر که توان نهاد دل تا ز ...

‌تو نه در دیروزی و نه در فرداییظرف امروزپر از بودن توست ......

‌عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهل است، تحمل نکنم ب...

من و تو یکی دیدگانیمکه دنیا را هر دم در منظر خویشتازه ‌تر می...

دوست دختر اجاره ای

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ²⁴ ولی نه از روی دوست داشتن از روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط