{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حصار گل سرخ

حصار گل سرخ
قسمت بیست و یکم

با شوخی و بیشعوری تمام پریدم وسط ابراز احساساتش:چه خوب بلدی لاس بزنی و دل بدزدی از دختر مردم!
+خیلی بدی.همه حرفام واقعی بود.(دلخور)
_شرمنده،من زیاد تجربه ای از اینکه چطور باید با احساسات رفتار کرد ندارم.اما،از ته قلبم،ممنونم که چنین حس قشنگی داری درموردم.وگرنه کی توجه میکنه به این چیزا؟(لبخند)
+اینهمه زیبای لایق ستایشه.
_مثل خودت.
خمیازه کشیدم:دلم میخواد همینجا بخوابم.اصلا اهمیتی نداره که رو زمین سفت و خاکی دراز کشیدم.فقط دوست دارم بخوابم.ازین بیشتر نمیتونم بیدار بمونم...
جیمین نشست و کمک کرد تا هانیز هم بشینه:یکم دیگه بیدار بمون تا ببرمت خونه‌ت.
ولی هانیز خواب الودتر از اون بود که بفهمه.
جیمین که میخواست بهش شوک بده تا نخوابه تهدیدش کرد:اگه خوابت ببره بوست میکنما!
یکم بیدار شد.رفتن کنار دریاچه و هانیز صورتش رو شست.بخاطر خنکی اب خوابش پرید.
+بیا تا خونه‌ت مسابقه بدیم.
_خستم.
+حرف نباشه!
دستمو گرفت و دویید و منو هم دنبال خودش کشید.مجبور شدم بدوعم.جلوی در سویشرتش رو پس دادم:برای اینم ممنون.خدافظ تا فردا.
+خدافظ.مراقب باش ها!الان خوابت میاد یوقت به جایی نخوری نابود شی ها.
هانیز سر تکون داد و درو بست.
___
بعد از اون شب،شبهای زیادی کنار اون دریاچۀ بنفش باهم وقت گذروندن.دنیای زیر اب و گاهی هم شبگردی های دوتایی تو شهر.
دو سال گذشته بود.هانیز به همون اندازۀ روز اول لجباز بود و جیمین منحرف تر از قبل.
ولی این روزها،هانیز تفاوت های متعددی بین خودشون کشف کرده بود.تفاوت هایی که میتونست ازارش بده.ولی با این وجود بازم جیمین رو دوست داشت.
یه شب در میون جیمین رو منتظر میذاشت و نمیرفت.کم کم شد دو‌شب در میون.یبار که جیمین پرسید چرا کمتر میای پیشم،هانیز هیچی نگفت؛هیچی جز«نمیدونم»با یه لبخند تو خالی که فقط بود تا حتی شده الکی،بگه اوضاع مثل همیشه‌ست و مشکلی نیست.
+میدونی،نمیگی.چیشده؟
_دارم میرم و محو میشم.وقت رفتنم شده.درمورد محو کردنت مرددم.
+نمی فهمم چی داری میگی.
_قراره از دنیای تو،دنیای زیراب،محو بشم.وجودمو پاک کنم.برم.برای همیشه.ولی هنوز...هنوز دوست دارم.
+مجبور نیستی بری.
_روز اولی که منو بردی کنسرتتون یادته چیشد؟اون دو نفر بخش هایی از من بودن.یادته اون مو بنفشه بهم میگفت باهات نیام؟ترسش بجا بود.دل بستم و حالا با جریان های مخالف مواجه شدم.همه میگن من با ارواح حرف میزنم.دیوونه شدم.حتی میگفتن اومدم زیر اب مردم و زنده شدم و عجیبم.حتی کسی نمیزاره بچش سمتم بیاد.دیدم منم که داره تو جهت اشتباه حرکت میکنه در حالی که جریان اب به سمت دیگه ایه.میخوام تو رود خودم و به سمت درست جریان داشته باشم.توهم تو جریان خودت.
+مگه چون زیادن باید حتما درست باشن؟
دیدگاه ها (۰)

حصار گل سرخ قسمت بیستمزانو هامو بغل گرفتم:اینجا رو دوست دارم...

حصار گل سرخقسمت نوزدهمفردا که شب شد،داشتم مسواک میزدم که بخو...

پسر بد (23)

حصار گل سرخ قسمت شانزدهمجیمین دنبال هانیز دوید.وقتی رسید جلو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط