{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اگر آدمی را یارای آن بود که بگوید چه مایه دوست می‌دارد

اگر آدمی را یارای آن بود که بگوید چه مایه دوست می‌دارد
اگر آدمی می‌توانست عشق‌اش را برکشد به آسمان
چونان ابری در نور
چنان دیوارهایی که فرومی‌ریزند
به شاباشِ حقیقتی که در این میانه قد برافراشته است،
اگر آدمی می‌توانست سرنگون کند تنش را
تا فقط حقیقتِ عشق‌اش به جا بماند
حقیقتِ خویشتن‌اش
که نه شکوه است و نه بخت است و نه جاه
که عشق است و خواهش است
من بودم آن‌که تصورش می‌کرد،
کسی که با زبان و با چشمان و با دستان‌اش
حقیقتی مغفول را
فاش می‌گوید
در برابر آدمیان،
حقیقتِ عشقِ حقیقی‌اش را.
دیدگاه ها (۲)

صدا بزنتا هستی بپا خیزدگل رنگ بازدپرنده هوای فراموشی نکند .ن...

شب خوشخورشیدترا دیدم از تنگنای زمان ..هستی از تو جان گرفت

The way of life -Reading and writing.The way of poetry -Love...

دل تنگیم را بهانه می کنم ..برای دیدن تو .توکه ارام میایی . ت...

---### رمان: سایه‌های ممنوعه (پارت6)بعد از آن شبِ طوفانی که ...

سریال ایکس عزیز

​ما، اسیرانِ این نقاب‌های زیبا هستیم؛ محکومیم که در اوجِ شکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط