{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part27
.
.
بوم شیشه هارو جمع کردن و بعد زدن چسب زخم به انگشتش به اتاق رفت تا لباساشو بپوشه، یونجون یه پیرهن سفید با کراوات سیاه و یه شلوار جین سیاه پوشید و موهاشو به عقب درست کرد، به آشپزخونه رفت تا یه اسپرسو برا خودش بریزه و پشت کانتر نشست و مشغول خوردن صبحانه ای که بوم براش اماده کرده بود شد، قلبش هنوزم تند میزد
(اون تو مستیحتی لبای منم بوسید.. این که چیزی نبود! اره نباید اینقدر جدی بگیرمش)
بوم بعد پوشیدن ست پیرهن و جلیقه با شلوار لانگش بیرون اومد،
+پاشو دیگه منتظر چی هستی؟
یونجون بدون نگاه کردن به چشای پسر کوچیکتر بلند شد و سمت ماشینش رفت و تا رسیدن به کمپانی هردو تو سکوت غرق شدن.
&سلام بچه ها بالاخره بعد یه مدت تعطیلی دور هم جمع شدیم به مناسبت فستیوال کریسمس که هرساله کمپانی جشن میگیره قراره امسالم فستیوالو ما اماده کنیم همه بخش های کمپانی قراره باهم همکاری کنن و یه برنامه قشنگ اماده کنیم پس از امروز بچه های بخش های دیگه هم بهمون ملحق میشن
همه روی منتظر بودن تا یونا اعضای جدیدو معرفی کنه
یونا بعد معرفی بخش های مختلف گفت
&فکر کنم تا اینجا اشنا شپید درسته؟ یکم دیگه بخش مدریت هم میرسه تا اون موقع آشنا بشید
بوم با افراد جدید احوال پرسی کرد و مشغول صحبت با چند نفر شد
ولی در طرف دیگه یونجون از وقتی اومده بود مثل همیشه فقط مشغول کار با کامپیوترش بود و جز سلام کوتاه حرفی نمیزد ولی با این حال زیر چشمی حواسش به بومی که با همه گرم گرفته بود، بود.
&خب اینم از بخش مدریت خودتونو معرفی میکنید؟
توجه همه به افراد جدید معطوف شد و مدیر بخش اومد تا خودشو معرفی کنه
×سلام به همه من چوی سوبین هستم مدیر بخش مدریت کمپانی از آشنایی باهاتون خوشبختم
یونجون با شنیدن اسم سوبین سرشو بلند کرد و با عصبانیت و شوک بهش نگاه کرد(اون عوضی اینجاچیکار میکنه؟)
از طرفی سوبین از لحظه ورود توجهش روی بوم بود و بادیدنش تعجب کرده بود، از اون شب که دیده بودتش حس نزدیکی عجیبی بهش داشت با اینکه میدونست فقط شبیه بومگیوعه ولی بازم میخواست باهاش دوست باشه
×سلام تو اوه بوم هستی درسته؟
بوم با تردید به سوبینی که دستشو برای احوال پرسی دراز کرده بود نگاه کرد و دستشو تو دستش فشرد و به یونجون که با اخم بهشون زل زده بود نگاه رکد، میدونست یونجون رابطه خوبی با یان پسر نداره و نگران بود قراره چه اتفاقی پیش بیاد
+بله از دیدنتون خوشبختم سوبین شی
سوبین از حس گرمای لحنش لبخند مهربونی زد، حس خوبی که از این پسر دریافت میکرد غیر قابل توصیف بود با بودن پیش اون حس میکرد پیش بومگیوعه
×تو اینجا چیکار میکنی؟
_این منم که باید بپرسم
همه بهشون نگاه میکردن
&سوبین شی میشه یه لحظه بشینی؟
×بله ببخشید
سوبین روبروی بوم نشست و نگاهشو روی بوم ثابت نگه داشت و اون طرف یونجون با چهره خونسرد که اخم محوی توش معلوم بود به اون دوتا زل زده بود همین الانشم میخواست پاشه یه مشت تو صورت اون عوضی بکوبه
دیدگاه ها (۰)

part28. . &گوش میکنید دیگه؟ _اره ادامه بده &فستیوال سه ماه د...

فردا تولد گل پسری مونههههههههفردا بالاخره25سالش تموم میشه کی...

MR JEON? ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥

ولی استایل خودش... 🛐🛐

part17. . +یونجون دیوونه شدی؟ اینجا مکان عمومیهیونجون روی صن...

part29. . یونجون بوم رو بلند کرد و روی تخت خودش گذاشت و لباس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط