part
part28
.
.
&گوش میکنید دیگه؟
_اره ادامه بده
&فستیوال سه ماه دیگست و ما باید تو این سه ماه 7تا ترک بسازیم البته علاوه بر اجرا و تنظیمات صحنه و... متوجهید چقدر قضیه جدیه؟
+یونا یه سوال، تم و وایب اجراها و موزیکا قراره چجوری باشه؟
&سوال خوبی بود، تم یه حس و حال و وایب ترکیبی از درام و فانتزی قراره باشه و همه چیزشم به عهده خودمونه
_کی لیریکارو مینویسه؟
&خب قراره فردا تیم بندی کنیم و یه تیم قراره لیریکارو بنویسه و تنظیم کنه
×اگه کسی بتونه خودش لیریکارو بنویسه مشکلی نداره؟
&خب اگه کسی بتونه که عالی میشه چون یکم سخته، بوم تو رزومت نوشته بودی آهنگسازی هم میکنی نه؟ میتونی چیزی اماده کنی؟
+خب... اخه من در اون حد ماهر نیستم فقط خرده آهنگ میسازم
بوم از توجه یهویی که به سمتش معطوف شده بود خجالت کشید و لبخند معذبی زد
+اینکه چیز به این مهمی به من بسپارید ریسک بزرگیه
&بیخیال! ایده هات واقعا عالی بودن تلاشتو بکن اگه تونستی تا چند روز اماده کنی عالی میشه
+باشه
&خب بیاید در مورد رنگ تم تصمیم بگیریم
تلفن بوم زنگ خورد، یونجون به بوم که نگرانی از چهرش معلوم بود نگاه کرد
+یونا میشه من امروز یکم زودتربرم؟
&چیزی شده؟ میتونیم کمکت کنیم؟
+نه فقط اگه اماکنش هست الان برم
&باشه مشکلی نیست فردا میبینمت
+ممنونم
بوم اینو گفت و سریع بعد برداشتن کیفش بیرون رفت و به یونجون که ازش میپرسید چی شده توجهی نمیکرد
(کی بهش زنگ زد که اینجوری رفت؟ اون پسره احمق نکنه بلایی سر خودش بیاره)
اون طرف سوبین نگران به رفتن بوم نگاه میکرد
(یعنی به اون ربط داره؟ اصلا به من چه بزار هرکاری میکنه بکنه)
.
ساعت حدود 8شب بود و هنوز خبری از بوم نشده بود ماشینشو همون جای همیشگی نگه داشت و برای بار هشتم بهش زنگ زد ولی هیچی که هیچی، کلیدو انداخت و وارد شد چراغا رو زد و بومو دراز کشیده روی کاناپه دید..... ولی.... کل بدنش خونی بود و چند جایی از صورتشم کبود بود و گوشه لبش پاره،به سقف خیره شده بود... یونجون سریع سمت کاناپه دوید و داد زد
_چه بلایی سرت اومده؟ جواب بده!
بوم نگاهشو اروم از سقف گرفت و به یونجونی که کنارش آشفته، عصبانی و نگران وایستاده بود نگاه کرد، خسته تر از اونی بود که بدنشو تکون بده کل بدنش از درد بی حس شده بود ولی دیگه براش اهمیتی نداشت.
+سلام آقای بداخلاق
یونجون با دیدن بی حالی و این لحن بوم دیوونه تر شد کلافه گفت
_بهت گفتم بگو چت شده! باهام شوخی میکنی؟ کدوم عوضی این کارو باهاتکرده؟ چرا لال شدی بوممم!
بوم سعی کرد بشینه اما از شدن درد صورتش تو هم رفت و چشماش سیاهی رفت چند بار چشماشو باز و بسته کرد تا خوب ببینه اما سیاهی رفته رفته بدتر شد و به سیاهی مطلق تبدیل شد و دیگه چیزی نفهمید وافتاد که دست یونجون مانعش شد، یونجون با نگرانی و وحشت گرفتش
(چه بلایی سرش اومده؟ چرا باید اینجوریکتک بخوره؟)
_هی هی پاشو
چند باری به صورتش سیلی زد اما جوابش فقط سکوت بود.
.
.
&گوش میکنید دیگه؟
_اره ادامه بده
&فستیوال سه ماه دیگست و ما باید تو این سه ماه 7تا ترک بسازیم البته علاوه بر اجرا و تنظیمات صحنه و... متوجهید چقدر قضیه جدیه؟
+یونا یه سوال، تم و وایب اجراها و موزیکا قراره چجوری باشه؟
&سوال خوبی بود، تم یه حس و حال و وایب ترکیبی از درام و فانتزی قراره باشه و همه چیزشم به عهده خودمونه
_کی لیریکارو مینویسه؟
&خب قراره فردا تیم بندی کنیم و یه تیم قراره لیریکارو بنویسه و تنظیم کنه
×اگه کسی بتونه خودش لیریکارو بنویسه مشکلی نداره؟
&خب اگه کسی بتونه که عالی میشه چون یکم سخته، بوم تو رزومت نوشته بودی آهنگسازی هم میکنی نه؟ میتونی چیزی اماده کنی؟
+خب... اخه من در اون حد ماهر نیستم فقط خرده آهنگ میسازم
بوم از توجه یهویی که به سمتش معطوف شده بود خجالت کشید و لبخند معذبی زد
+اینکه چیز به این مهمی به من بسپارید ریسک بزرگیه
&بیخیال! ایده هات واقعا عالی بودن تلاشتو بکن اگه تونستی تا چند روز اماده کنی عالی میشه
+باشه
&خب بیاید در مورد رنگ تم تصمیم بگیریم
تلفن بوم زنگ خورد، یونجون به بوم که نگرانی از چهرش معلوم بود نگاه کرد
+یونا میشه من امروز یکم زودتربرم؟
&چیزی شده؟ میتونیم کمکت کنیم؟
+نه فقط اگه اماکنش هست الان برم
&باشه مشکلی نیست فردا میبینمت
+ممنونم
بوم اینو گفت و سریع بعد برداشتن کیفش بیرون رفت و به یونجون که ازش میپرسید چی شده توجهی نمیکرد
(کی بهش زنگ زد که اینجوری رفت؟ اون پسره احمق نکنه بلایی سر خودش بیاره)
اون طرف سوبین نگران به رفتن بوم نگاه میکرد
(یعنی به اون ربط داره؟ اصلا به من چه بزار هرکاری میکنه بکنه)
.
ساعت حدود 8شب بود و هنوز خبری از بوم نشده بود ماشینشو همون جای همیشگی نگه داشت و برای بار هشتم بهش زنگ زد ولی هیچی که هیچی، کلیدو انداخت و وارد شد چراغا رو زد و بومو دراز کشیده روی کاناپه دید..... ولی.... کل بدنش خونی بود و چند جایی از صورتشم کبود بود و گوشه لبش پاره،به سقف خیره شده بود... یونجون سریع سمت کاناپه دوید و داد زد
_چه بلایی سرت اومده؟ جواب بده!
بوم نگاهشو اروم از سقف گرفت و به یونجونی که کنارش آشفته، عصبانی و نگران وایستاده بود نگاه کرد، خسته تر از اونی بود که بدنشو تکون بده کل بدنش از درد بی حس شده بود ولی دیگه براش اهمیتی نداشت.
+سلام آقای بداخلاق
یونجون با دیدن بی حالی و این لحن بوم دیوونه تر شد کلافه گفت
_بهت گفتم بگو چت شده! باهام شوخی میکنی؟ کدوم عوضی این کارو باهاتکرده؟ چرا لال شدی بوممم!
بوم سعی کرد بشینه اما از شدن درد صورتش تو هم رفت و چشماش سیاهی رفت چند بار چشماشو باز و بسته کرد تا خوب ببینه اما سیاهی رفته رفته بدتر شد و به سیاهی مطلق تبدیل شد و دیگه چیزی نفهمید وافتاد که دست یونجون مانعش شد، یونجون با نگرانی و وحشت گرفتش
(چه بلایی سرش اومده؟ چرا باید اینجوریکتک بخوره؟)
_هی هی پاشو
چند باری به صورتش سیلی زد اما جوابش فقط سکوت بود.
- ۲.۴k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط