p
p6
s2
.
.
.
گاردش پایین میاد و از پله ها میوفته...
ناخوداگاه دستاش و دور سرش حلقه میکنه و میوفته پایین
تاکمیچی ناخواسته بخواط حسی که یه دفعه بهش شوک وارد کرد بیدار شد از اتاقش سریع اومد بیرون و چند دقیقه بعد سانزو اومد بیرون دزد رو دیدن از طبقه ی پایین که داره نبض ا/ت رو چک میکنه سانزو با خشم میره پایین یارو رو زمین میزنه تاکه هم میاد پایین و نبض ا/ت رو سریع چک میکشه ا/ت هنوز زندست تاکه اسم مایکی رو فریاد میزنه و مایکی بیدار میشه و میاد بقیه هم از خواب بیدار میشن چراغا روشن میشه ران و ریندو میان و اون یارو رو میگیرن ا/ت پلک چشمش تکون میخوره تاکه اروم ا/ت رو به حالت نشسته در میاره ا/ت چشاش رو اروم باز میکنه سانزو میاد سریع سمت ا/ت با نگرانی و عصبانتی که داخل چشماش وجود داشت به ا/ت نگاه میکرد
سانزو: خوبی؟ جاییت درد میکنه مگه نه؟ سرت درد میکنه؟
ا/ت: من.. من خوبم اروم باش...
سانزو: چرا احمقانه و خودسرانه عمل میکنی!؟ دلت میخواد سکته کنم؟
ا/ت: اینجوری نگو... عه
سانزو: تو اخر منو میکشی
تاکه: مطمئن باش!
مایکی: تاکه خوبی؟
تاکه: من خوبم
مایکی: ا/ت حالت خوبه؟ کجات درد میکنه؟
ا/ت: کمرم... و پام و دست چپم
سانزو: وای باید بریم بیمارستان!
کاکوچو: ایده ی خوبیه...خداروشکر ا/ت درحال مرگ نیست...بزار زنگ بزنم به جویین و تاکویو...
سانزو: اره اره زنگ بزن
مایکی: من و تاکه و تو همراه ا/ت میریم شما ها بمونید جویین هم همراهمون میاد تاکویو میاد اینجا ران ریندو و کاکوچو از این یارو بازجویی کنید ازش حرف بکشید بیرون
کاکوچو: خوبه به نظرم اگه کای هم بیاد خوب میشه
مایکی: دیگه عالی میشه خوب بریم لباس مبدل لازم داریم
تاکه: حله
مایکی: سانزو به ا/ت کمک کن لباس بپوشه
سانزو: چشم!
سانزو ا/ت رو براید استایل بلند میکنه و میبرتش تا لباس مبدل رو با کمکش بپوشه روزد اماده میشن جویین با یه ماشین جلوی در منتظره تاکویو و کای پیاده میشن و میرن داخل و مایکی و تاکه و ا/ت و سانزو میان بیرون میرن سوار ماشین میشن و مرن به سوی بیمارستان وارد بیمارستان میشن و پرستار ا/ت رو میزاره روی تخت دکتر میاد بدن ا/ت رو چک میکنه استخون هاش نشکستن و فقط دستش یه ترک کوچیک داره دکتر شروع میکنه به درمان ا/ت و همه بیرون اتاق منتظرن از اون طرف ران و ریندو کاکوچو دارن حرف میکشن تاکویو داره یاداشت میکنه کار داره کل عمارت رو چک میکنه یه دو نفر دیگه رو هم پیدا میکنه مثل گونی برنجی میزاره زیر بغلش و میارتشون اونا رو هم میبندن به صندلی حالا اون سه تا از ترس تاکویو کای که خیلی بد نگاه میکنن حرف میزنن
تاکویو: پس یعنی شما بعد از اینکه دستور گرفتیم مخالفت کردین و اونا شما رو مجبور کردن درسته؟
شخص1:اره اره دقیقا
کای: میگما اسمشون رو پرسیدین؟
ران: عه وا...اهم اسمتون چیه؟
شخص 1:من ساکا هستم و 34 سالمه
تاکویو: هم سن منه
کاکوچو: شماها چقدر جوون میزنین ولی سنتون زیاده
تاکویو: من 50 سالم هم بشه جوونم داش
کای: ژنتیکشه
کاکوچو: عوا
ران: عجب خوب نفر بعدی
شخص 2:من جک هستم و 24 سالمه
شخص 3:منم موکان هستم و 19 سالمه
کای: تو چقد جوونی
ریندو: از ما کوچیک تری
ران: کی دستور گرفت؟
ساکا: من!
ران: اها خوب رئیستون کیه؟
ساکا: اسمش پین هان هست و 50 سالشه
تاکویو: ای مرض بگیرتش
موکان: تازگی ها هم بیماری گرفته
کای: عه
تاکویو: عه 😐
کای: نفرینت سفر در زمان کرد
کاکوچو: اینو خوب اومدی
ریندو: این ساده ترین بازجویی عمرم بود
ران: چه بچه ها خوبی بودن
کای: مطمئنی بچن؟
ران: تقریبا...
تاکویو: شاید...
کای: محل اون یارو رئیستون رو بگید
همچنان راحت ازشون اطلاعات میکشیدن بیرون و موقعی که ا/ت و بقیه برگشتن یه نفر جدید همراهشون بود...
s2
.
.
.
گاردش پایین میاد و از پله ها میوفته...
ناخوداگاه دستاش و دور سرش حلقه میکنه و میوفته پایین
تاکمیچی ناخواسته بخواط حسی که یه دفعه بهش شوک وارد کرد بیدار شد از اتاقش سریع اومد بیرون و چند دقیقه بعد سانزو اومد بیرون دزد رو دیدن از طبقه ی پایین که داره نبض ا/ت رو چک میکنه سانزو با خشم میره پایین یارو رو زمین میزنه تاکه هم میاد پایین و نبض ا/ت رو سریع چک میکشه ا/ت هنوز زندست تاکه اسم مایکی رو فریاد میزنه و مایکی بیدار میشه و میاد بقیه هم از خواب بیدار میشن چراغا روشن میشه ران و ریندو میان و اون یارو رو میگیرن ا/ت پلک چشمش تکون میخوره تاکه اروم ا/ت رو به حالت نشسته در میاره ا/ت چشاش رو اروم باز میکنه سانزو میاد سریع سمت ا/ت با نگرانی و عصبانتی که داخل چشماش وجود داشت به ا/ت نگاه میکرد
سانزو: خوبی؟ جاییت درد میکنه مگه نه؟ سرت درد میکنه؟
ا/ت: من.. من خوبم اروم باش...
سانزو: چرا احمقانه و خودسرانه عمل میکنی!؟ دلت میخواد سکته کنم؟
ا/ت: اینجوری نگو... عه
سانزو: تو اخر منو میکشی
تاکه: مطمئن باش!
مایکی: تاکه خوبی؟
تاکه: من خوبم
مایکی: ا/ت حالت خوبه؟ کجات درد میکنه؟
ا/ت: کمرم... و پام و دست چپم
سانزو: وای باید بریم بیمارستان!
کاکوچو: ایده ی خوبیه...خداروشکر ا/ت درحال مرگ نیست...بزار زنگ بزنم به جویین و تاکویو...
سانزو: اره اره زنگ بزن
مایکی: من و تاکه و تو همراه ا/ت میریم شما ها بمونید جویین هم همراهمون میاد تاکویو میاد اینجا ران ریندو و کاکوچو از این یارو بازجویی کنید ازش حرف بکشید بیرون
کاکوچو: خوبه به نظرم اگه کای هم بیاد خوب میشه
مایکی: دیگه عالی میشه خوب بریم لباس مبدل لازم داریم
تاکه: حله
مایکی: سانزو به ا/ت کمک کن لباس بپوشه
سانزو: چشم!
سانزو ا/ت رو براید استایل بلند میکنه و میبرتش تا لباس مبدل رو با کمکش بپوشه روزد اماده میشن جویین با یه ماشین جلوی در منتظره تاکویو و کای پیاده میشن و میرن داخل و مایکی و تاکه و ا/ت و سانزو میان بیرون میرن سوار ماشین میشن و مرن به سوی بیمارستان وارد بیمارستان میشن و پرستار ا/ت رو میزاره روی تخت دکتر میاد بدن ا/ت رو چک میکنه استخون هاش نشکستن و فقط دستش یه ترک کوچیک داره دکتر شروع میکنه به درمان ا/ت و همه بیرون اتاق منتظرن از اون طرف ران و ریندو کاکوچو دارن حرف میکشن تاکویو داره یاداشت میکنه کار داره کل عمارت رو چک میکنه یه دو نفر دیگه رو هم پیدا میکنه مثل گونی برنجی میزاره زیر بغلش و میارتشون اونا رو هم میبندن به صندلی حالا اون سه تا از ترس تاکویو کای که خیلی بد نگاه میکنن حرف میزنن
تاکویو: پس یعنی شما بعد از اینکه دستور گرفتیم مخالفت کردین و اونا شما رو مجبور کردن درسته؟
شخص1:اره اره دقیقا
کای: میگما اسمشون رو پرسیدین؟
ران: عه وا...اهم اسمتون چیه؟
شخص 1:من ساکا هستم و 34 سالمه
تاکویو: هم سن منه
کاکوچو: شماها چقدر جوون میزنین ولی سنتون زیاده
تاکویو: من 50 سالم هم بشه جوونم داش
کای: ژنتیکشه
کاکوچو: عوا
ران: عجب خوب نفر بعدی
شخص 2:من جک هستم و 24 سالمه
شخص 3:منم موکان هستم و 19 سالمه
کای: تو چقد جوونی
ریندو: از ما کوچیک تری
ران: کی دستور گرفت؟
ساکا: من!
ران: اها خوب رئیستون کیه؟
ساکا: اسمش پین هان هست و 50 سالشه
تاکویو: ای مرض بگیرتش
موکان: تازگی ها هم بیماری گرفته
کای: عه
تاکویو: عه 😐
کای: نفرینت سفر در زمان کرد
کاکوچو: اینو خوب اومدی
ریندو: این ساده ترین بازجویی عمرم بود
ران: چه بچه ها خوبی بودن
کای: مطمئنی بچن؟
ران: تقریبا...
تاکویو: شاید...
کای: محل اون یارو رئیستون رو بگید
همچنان راحت ازشون اطلاعات میکشیدن بیرون و موقعی که ا/ت و بقیه برگشتن یه نفر جدید همراهشون بود...
- ۷.۶k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط