رمان | آخرین زنگِ قبل از خداحافظی🏀⃢⋆
رمان | آخرین زنگِ قبل از خداحافظی🏀⃢⋆
ژانر: مدرسهای | عاشقانه | دشمن به عشق | قلدری | جدایی | رازآلود | مافیایی
تعداد فصلها: ۲
تعداد پارتها: ۵۰ (هر فصل ۲۵ پارت)
---
«بعضی آدمها درست وقتی وارد زندگیت میشوند... همهچیز را به هم میریزند.»
لیانا، دختری هجدهساله، با گذشتهای آرام اما قلبی پر از آرزو، بهدلیل شغل جدید مادرش مجبور میشود آخرین سال دبیرستانش را در یکی از معتبرترین مدارس سئول بگذراند؛ مدرسهای که قوانینش سخت است، دانشآموزهایش ثروتمند و مغرورند، و محبوبترین پسرش، کسی نیست جز جئون جنگکوک.
کاپیتان تیم بسکتبال، دانشآموز ممتاز، پسری که همه تحسینش میکنند اما هیچکس جرئت نزدیک شدن به او را ندارد.
او از دخترها متنفر نیست...
فقط هیچکس را به قلبش راه نمیدهد.
اما ورود لیانا، همهچیز را تغییر میدهد.
از همان روز اول، جنگی میان آنها شکل میگیرد؛ جنگی از نگاههای پر از نفرت، کلکلهای تمامنشدنی، شیطنتهای آزاردهنده، قلدریهای بیرحمانه و رقابتی که هر روز شدیدتر از قبل میشود.
لیانا حاضر نیست مقابل جنگکوک سر خم کند...
و جنگکوک هم قسم خورده غرور این دختر را بشکند.
اما هیچکدام نمیدانند درست همان لحظهای که برای شکست دادن هم میجنگند، قلبشان آرامآرام درگیر عشقی میشود که هرگز انتظارش را نداشتند.
ماهها میگذرد...
آخرین زنگ مدرسه به صدا درمیآید.
شب جشن فارغالتحصیلی، وقتی جنگکوک برای اولینبار لیانا را با لباس مجلسی میبیند، میفهمد تمام این مدت، چیزی فراتر از نفرت را در دلش پنهان کرده است.
همان شب، عشقی آغاز میشود که قرار بود تا آخر عمر ادامه داشته باشد...
اما سرنوشت، همیشه طبق قولهای عاشقانه پیش نمیرود.
بیماری ناگهانی مادر جنگکوک، او را مجبور میکند همهچیز را رها کرده و به ایتالیا برود.
قبل از رفتن، فقط یک جمله میگوید:
«صبر کن... وقتی برگشتم، دیگه هیچوقت از هم جدا نمیشیم.»
دو سال...
هفتصدوسی روز انتظار...
هزاران پیام بیجواب...
و دختری که هر روز، با امید بازگشت عشقش زندگی میکند.
تا اینکه بالاخره روز موعود میرسد.
اما فرودگاه، قرار نیست پایان انتظار لیانا باشد...
بلکه آغاز بزرگترین شکستن قلبش است.
جنگکوک برمیگردد...
اما کنار او، دختری مرموز از ایتالیا ایستاده؛ دختری به نام سوفیا روسی.
نگاه سرد جنگکوک، فاصلهای که میانشان میاندازد و رفتارهایی که هیچ شباهتی به گذشته ندارند، لیانا را به این باور میرساند که همه قولها دروغ بودهاند.
اما حقیقت، چیزی نیست که به این سادگی دیده شود...
در پشت پرده این بازگشت، رازی پنهان است؛ رازی که به خانوادهای قدرتمند در مافیای ایتالیا گره خورده و اگر فاش شود، زندگی همه را نابود خواهد کرد.
آیا عشقی که از دل نفرت متولد شده، میتواند از میان جدایی، خیانتِ ظاهری، خطر و رازهای تاریک عبور کند؟
یا آخرین زنگ مدرسه...
واقعاً آخرین دیدار آنها بوده است؟
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای پآرت اول : 📝⃢🏀
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶🏀࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟻🏀࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟸🏀࿐
ژانر: مدرسهای | عاشقانه | دشمن به عشق | قلدری | جدایی | رازآلود | مافیایی
تعداد فصلها: ۲
تعداد پارتها: ۵۰ (هر فصل ۲۵ پارت)
---
«بعضی آدمها درست وقتی وارد زندگیت میشوند... همهچیز را به هم میریزند.»
لیانا، دختری هجدهساله، با گذشتهای آرام اما قلبی پر از آرزو، بهدلیل شغل جدید مادرش مجبور میشود آخرین سال دبیرستانش را در یکی از معتبرترین مدارس سئول بگذراند؛ مدرسهای که قوانینش سخت است، دانشآموزهایش ثروتمند و مغرورند، و محبوبترین پسرش، کسی نیست جز جئون جنگکوک.
کاپیتان تیم بسکتبال، دانشآموز ممتاز، پسری که همه تحسینش میکنند اما هیچکس جرئت نزدیک شدن به او را ندارد.
او از دخترها متنفر نیست...
فقط هیچکس را به قلبش راه نمیدهد.
اما ورود لیانا، همهچیز را تغییر میدهد.
از همان روز اول، جنگی میان آنها شکل میگیرد؛ جنگی از نگاههای پر از نفرت، کلکلهای تمامنشدنی، شیطنتهای آزاردهنده، قلدریهای بیرحمانه و رقابتی که هر روز شدیدتر از قبل میشود.
لیانا حاضر نیست مقابل جنگکوک سر خم کند...
و جنگکوک هم قسم خورده غرور این دختر را بشکند.
اما هیچکدام نمیدانند درست همان لحظهای که برای شکست دادن هم میجنگند، قلبشان آرامآرام درگیر عشقی میشود که هرگز انتظارش را نداشتند.
ماهها میگذرد...
آخرین زنگ مدرسه به صدا درمیآید.
شب جشن فارغالتحصیلی، وقتی جنگکوک برای اولینبار لیانا را با لباس مجلسی میبیند، میفهمد تمام این مدت، چیزی فراتر از نفرت را در دلش پنهان کرده است.
همان شب، عشقی آغاز میشود که قرار بود تا آخر عمر ادامه داشته باشد...
اما سرنوشت، همیشه طبق قولهای عاشقانه پیش نمیرود.
بیماری ناگهانی مادر جنگکوک، او را مجبور میکند همهچیز را رها کرده و به ایتالیا برود.
قبل از رفتن، فقط یک جمله میگوید:
«صبر کن... وقتی برگشتم، دیگه هیچوقت از هم جدا نمیشیم.»
دو سال...
هفتصدوسی روز انتظار...
هزاران پیام بیجواب...
و دختری که هر روز، با امید بازگشت عشقش زندگی میکند.
تا اینکه بالاخره روز موعود میرسد.
اما فرودگاه، قرار نیست پایان انتظار لیانا باشد...
بلکه آغاز بزرگترین شکستن قلبش است.
جنگکوک برمیگردد...
اما کنار او، دختری مرموز از ایتالیا ایستاده؛ دختری به نام سوفیا روسی.
نگاه سرد جنگکوک، فاصلهای که میانشان میاندازد و رفتارهایی که هیچ شباهتی به گذشته ندارند، لیانا را به این باور میرساند که همه قولها دروغ بودهاند.
اما حقیقت، چیزی نیست که به این سادگی دیده شود...
در پشت پرده این بازگشت، رازی پنهان است؛ رازی که به خانوادهای قدرتمند در مافیای ایتالیا گره خورده و اگر فاش شود، زندگی همه را نابود خواهد کرد.
آیا عشقی که از دل نفرت متولد شده، میتواند از میان جدایی، خیانتِ ظاهری، خطر و رازهای تاریک عبور کند؟
یا آخرین زنگ مدرسه...
واقعاً آخرین دیدار آنها بوده است؟
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای پآرت اول : 📝⃢🏀
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶🏀࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟻🏀࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟸🏀࿐
- ۵۰۴
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط