پارت ۲
پارت ۲
ویو یونگی:
بعد از چند ساعت بالاخره رسیدم سئول انگار تمام انرژی بدنم تخلیه شده بود فقط یه جای آروم میخواستم که بتونم چند ساعت بخوابم یه پارک اون طرف خیابون دیدم رفتم اونجا کولهپشتیم رو گذاشتم زیر سرم و روی نیمکت از خستگی بیهوش شدم.
وقتی بیدار شدم ساعت ۴ بعدازظهر بود. یه نگاه به گوشوارههای نوما انداختم تنها دارایی باارزشم بودن که میتونست برام پول جور کنه رفتم طلافروشی و با دلی که از فروختنشون میسوخت دادمشون رفت. خیلی ظریف بود برای همین با پولش یه کاسه نودل خریدم و توی خیابون خوردم. کل شب رو دنبال یه اتاق کوچیک گشتم، اما قیمتها خیلی بالاتر از اون چیزی بود که توی جیبم داشتم. آخرش با ناامیدی برگشتم همون پارک و دوباره روی همون نیمکت خوابیدم.
فردل صبح وقتی داشتم با بیحوصلگی خیابونها رو متر میکردم، چشمم به یه رستوران خورد که پشت شیشه ی کاغذ زده بودن و گارسون میخواستن انگار خدا بهم لبخند زده بود. با مدیرش حرف زدم قرار شد صبح تا شب کار کنم و در عوض هم حقوق بگیرم و هم یه وعده غذا بهم بدن. همون لحظه لباس کار رو پوشیدم و شروع کردم. اونقدر کار کردم که وقتی شب شد، بدنم مثل چوب خشک شده بود. یه تیکه غذا خوردم و خسته و کوفته برگشتم پارک.
۷ ماه بعد
ویو یونگی:
بعد از هفت ماه کار کردن، بالاخره پولم به یه زیرزمین نمور و کثیف رسید. شرایطش افتضاح بود، بوی نا میداد و سقفش کوتاه بود، ولی حداقل یه سقفی بالای سرم بود و دیگه لازم نبود با بابای عوضیم زندگی کنم.
دو روز پیش، چشمم به یه آگهی خورد: اودیشن برای کمپانی هایب. با اینکه ته دلم میترسیدم اما رفتم و تمام تلاشم رو کردم وقتی گفتن بهت خبر میدیم، قلبم داشت از سینهام میزد بیرون. صبح زود، وقتی هنوز خواب بودم، گوشیم زنگ خورد. از کمپانی بود قبول شده بودم
انگار دنیا رو بهم دادن همون لحظه استعفام رو دادم و از اون زیرزمین لعنتی هم زدم بیرون.
کمپانی حدود ۲ ساعت پیادهروی داشت، ولی چون پولی نداشتم پیاده رفتم. وقتی رسیدم گیج بودم. بعد از اینکه شرایط رو توضیح دادن، منو بردن توی خوابگاه. یه پسر قدبلند اونجا بود که داشت کتاب میخوند. گفتن اسمش نامجونه و قراره همگروهیام باشه پاهام از پیادهروی طولانی تاول زده بود و بدجور تیر میکشید. بیهوا خودم رو پرت کردم روی تخت.
نامجون متوجه حال بدم شد، یه لیوان آب ریخت و گرفت سمتم
نامجون:تو همون عضو جدیدی؟
یونگی:آره…
نامجون:اسمت چیه؟
یونگی:مین یونگی
نامجون:منم کیم نامجونم. خیلی خوشحالم که میبینمت یونگی
من که دیگه نای حرف زدن نداشتم فقط گفتم:همچنین
نامجون نگاهی به چشمای خستهم انداخت
نامجون:معلومه خیلی خستهای من میرم بیرون که راحت استراحت کنی هر وقت بیدار شدی حرف میزنیم
یونگی:ممنون…
ویو یونگی:
بعد از چند ساعت بالاخره رسیدم سئول انگار تمام انرژی بدنم تخلیه شده بود فقط یه جای آروم میخواستم که بتونم چند ساعت بخوابم یه پارک اون طرف خیابون دیدم رفتم اونجا کولهپشتیم رو گذاشتم زیر سرم و روی نیمکت از خستگی بیهوش شدم.
وقتی بیدار شدم ساعت ۴ بعدازظهر بود. یه نگاه به گوشوارههای نوما انداختم تنها دارایی باارزشم بودن که میتونست برام پول جور کنه رفتم طلافروشی و با دلی که از فروختنشون میسوخت دادمشون رفت. خیلی ظریف بود برای همین با پولش یه کاسه نودل خریدم و توی خیابون خوردم. کل شب رو دنبال یه اتاق کوچیک گشتم، اما قیمتها خیلی بالاتر از اون چیزی بود که توی جیبم داشتم. آخرش با ناامیدی برگشتم همون پارک و دوباره روی همون نیمکت خوابیدم.
فردل صبح وقتی داشتم با بیحوصلگی خیابونها رو متر میکردم، چشمم به یه رستوران خورد که پشت شیشه ی کاغذ زده بودن و گارسون میخواستن انگار خدا بهم لبخند زده بود. با مدیرش حرف زدم قرار شد صبح تا شب کار کنم و در عوض هم حقوق بگیرم و هم یه وعده غذا بهم بدن. همون لحظه لباس کار رو پوشیدم و شروع کردم. اونقدر کار کردم که وقتی شب شد، بدنم مثل چوب خشک شده بود. یه تیکه غذا خوردم و خسته و کوفته برگشتم پارک.
۷ ماه بعد
ویو یونگی:
بعد از هفت ماه کار کردن، بالاخره پولم به یه زیرزمین نمور و کثیف رسید. شرایطش افتضاح بود، بوی نا میداد و سقفش کوتاه بود، ولی حداقل یه سقفی بالای سرم بود و دیگه لازم نبود با بابای عوضیم زندگی کنم.
دو روز پیش، چشمم به یه آگهی خورد: اودیشن برای کمپانی هایب. با اینکه ته دلم میترسیدم اما رفتم و تمام تلاشم رو کردم وقتی گفتن بهت خبر میدیم، قلبم داشت از سینهام میزد بیرون. صبح زود، وقتی هنوز خواب بودم، گوشیم زنگ خورد. از کمپانی بود قبول شده بودم
انگار دنیا رو بهم دادن همون لحظه استعفام رو دادم و از اون زیرزمین لعنتی هم زدم بیرون.
کمپانی حدود ۲ ساعت پیادهروی داشت، ولی چون پولی نداشتم پیاده رفتم. وقتی رسیدم گیج بودم. بعد از اینکه شرایط رو توضیح دادن، منو بردن توی خوابگاه. یه پسر قدبلند اونجا بود که داشت کتاب میخوند. گفتن اسمش نامجونه و قراره همگروهیام باشه پاهام از پیادهروی طولانی تاول زده بود و بدجور تیر میکشید. بیهوا خودم رو پرت کردم روی تخت.
نامجون متوجه حال بدم شد، یه لیوان آب ریخت و گرفت سمتم
نامجون:تو همون عضو جدیدی؟
یونگی:آره…
نامجون:اسمت چیه؟
یونگی:مین یونگی
نامجون:منم کیم نامجونم. خیلی خوشحالم که میبینمت یونگی
من که دیگه نای حرف زدن نداشتم فقط گفتم:همچنین
نامجون نگاهی به چشمای خستهم انداخت
نامجون:معلومه خیلی خستهای من میرم بیرون که راحت استراحت کنی هر وقت بیدار شدی حرف میزنیم
یونگی:ممنون…
- ۶۵۷
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط