پارت اول
پارت اول
نوما:
سلام اسم من نوما ۱۲ سالمه مامان و بابام از هم طلاق گرفتن و با مامانم و خواهر ۶ سالم زندگی میکنم من تو رستوران کار میکنم و مامانم نظافتچیه
یونگی:
سلام من یونگی م ۱۴ سالمه بابام معتاده،کار نمیکنه و من مجبورم کار کنم من تو رستوران با نوما کار میکنم خونه ی نوما رو به روی خونه ی ماست منو نوما از بچگی باهم بازی میکردیم
یونگی:نوما کارت تموم شد بیا پایین
نوما:حالت خوبه؟
یونگی:اره
ویو نوما:
کارای رستوران تموم شد دستامو که از سرما و کار زیاد قرمز شده بود شستم و خشک کردم قلبم تو سینه میکوبید نمیدونستم یونگی چی میخواد بگه ولی ته دلم آشوب بود رفتم پایین یونگی کنار دیوار رستوران تکیه داده بود و به یه نقطه خیره شده بود
نوما: یونگی؟من اومدم
یونگی سرش رو بلند کرد چشماش اون برق همیشگی رو نداشت
یونگی:اومدی؟
نوما: آره به چی فکر میکردی؟ چرا اینقدر رنگت پریده؟
یونگی:نوما بشین،لطفاً بشین.
نشستم،ولی دستامو تو هم گره کرده بودم حس میکردم یه اتفاق بدی قراره بیفته.
نوما:خب پاشو بریم دیگه دیر وقته
یونگی: نوما...تو از این زندگی خسته نشدی؟ از این که هر روز صبح تا شب جون بکنی فقط برای اینکه یه لقمه نون داشته باشیم؟
نوما:خب همه همینن دیگه چاره چیه؟
یونگی یهو بلند شد، انگار دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه:من خسته شدم میفهمی؟ فردا میخوام از این جهنم فرار کنم می رم سئول میخوام خواننده شم،میخوام یه زندگی درست بسازم
یه لحظه دنیا دور سرم چرخید سئول؟ خوانندگی؟ با چه امیدی؟
نوما:یونگی تو دیوونه شدی؟ با کدوم پول؟ کجا میخوای بمونی؟
خیلی بی معرفتی...تو تنها کسی بودی که داشتم حالا تو هم میخوای تنهام بذاری؟
یونگی:(با صدای لرزون)بیا با هم بریم نوما بهت قول میدم اونجا میتونیم آیندمون رو بسازیم نمیزارم اتفاقی برات بیفته
اشک تو چشمام جمع شد،یاد مامانم افتادم که جز من و خواهرم کسی رو نداشت
نوما: نمیتونم یونگی،مامانم تنها میشه خواهرم هنوز کوچیکه... نمیتونم ولشون کنم
یونگی سرش رو انداخت پایین انگار میدونست چه جوابی میدم
یونگی:میدونستم ولی من دیگه نمیتونم بمونم فراموشم نکن،قول میدم برگردم
نتونستم جواب بدم فقط بلند شدم،ی بغضی گلومو فشار می داد
نوما:خدافظ
بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم راه افتادم.
ویو یونگی:
توی کوچه تاریک قدم میزدم. حس میکردم نصف وجودم داره با نوما میره یهو صدای قدمهای تند کسی رو پشت سرم شنیدم
نوما: یونگی صبر کن
یونگی: چیشده؟
دستم رفت سمت گوشوارههام. همونایی که تنها چیزی بود که بابام برام خریده بود. درشون آوردم و گرفتم جلوی یونگی
نوما: اینارو بگیر خیلی کمکت میکنه میتونی یه جایی برای خواب اجاره کنی،یا حداقل گرسنه نمونی
یونگی با تعجب نگام کرد
یونگی:نه... نوما،من خودم کار میکنم گوشوارههای تو رو نمیخوام
نوما: بگیرشون من اینا رو نمیخوام،ولی یه شرط دارم ۱۰ سال دیگه...وقتی یه خوانندهی معروف شدی باید برگردی و بهتر از اینا رو بهم پس بدی. یادت نره
یونگی گوشوارهها رو گرفت دستش میلرزید. یهو محکم بغلم کرد.
یونگی: نوما تو بهترینی،قول میدم،قول میدم فراموشت نکنم.
نوما: مراقب خودت باش... خیلی دلم برات تنگ میشه.
یونگی:منم همینطور
ویو یونگی:
وسایلم رو جمع کردم،چند دست لباس کهنه و یه دفتر نتنویسی که تمام دارایی م بود رو برداشتم. ساعت ۴ صبح، وقتی همه خواب بودن خونه تو سکوت مطلق بود اروم رفتم بیرون.
برای آخرین بار به خونهی روبهرو نگاه کردم. نوما الان خواب بود،یا شایدم داشت گریه میکرد.
نوما من برمیگردم. قول میدم.
نوما:
سلام اسم من نوما ۱۲ سالمه مامان و بابام از هم طلاق گرفتن و با مامانم و خواهر ۶ سالم زندگی میکنم من تو رستوران کار میکنم و مامانم نظافتچیه
یونگی:
سلام من یونگی م ۱۴ سالمه بابام معتاده،کار نمیکنه و من مجبورم کار کنم من تو رستوران با نوما کار میکنم خونه ی نوما رو به روی خونه ی ماست منو نوما از بچگی باهم بازی میکردیم
یونگی:نوما کارت تموم شد بیا پایین
نوما:حالت خوبه؟
یونگی:اره
ویو نوما:
کارای رستوران تموم شد دستامو که از سرما و کار زیاد قرمز شده بود شستم و خشک کردم قلبم تو سینه میکوبید نمیدونستم یونگی چی میخواد بگه ولی ته دلم آشوب بود رفتم پایین یونگی کنار دیوار رستوران تکیه داده بود و به یه نقطه خیره شده بود
نوما: یونگی؟من اومدم
یونگی سرش رو بلند کرد چشماش اون برق همیشگی رو نداشت
یونگی:اومدی؟
نوما: آره به چی فکر میکردی؟ چرا اینقدر رنگت پریده؟
یونگی:نوما بشین،لطفاً بشین.
نشستم،ولی دستامو تو هم گره کرده بودم حس میکردم یه اتفاق بدی قراره بیفته.
نوما:خب پاشو بریم دیگه دیر وقته
یونگی: نوما...تو از این زندگی خسته نشدی؟ از این که هر روز صبح تا شب جون بکنی فقط برای اینکه یه لقمه نون داشته باشیم؟
نوما:خب همه همینن دیگه چاره چیه؟
یونگی یهو بلند شد، انگار دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه:من خسته شدم میفهمی؟ فردا میخوام از این جهنم فرار کنم می رم سئول میخوام خواننده شم،میخوام یه زندگی درست بسازم
یه لحظه دنیا دور سرم چرخید سئول؟ خوانندگی؟ با چه امیدی؟
نوما:یونگی تو دیوونه شدی؟ با کدوم پول؟ کجا میخوای بمونی؟
خیلی بی معرفتی...تو تنها کسی بودی که داشتم حالا تو هم میخوای تنهام بذاری؟
یونگی:(با صدای لرزون)بیا با هم بریم نوما بهت قول میدم اونجا میتونیم آیندمون رو بسازیم نمیزارم اتفاقی برات بیفته
اشک تو چشمام جمع شد،یاد مامانم افتادم که جز من و خواهرم کسی رو نداشت
نوما: نمیتونم یونگی،مامانم تنها میشه خواهرم هنوز کوچیکه... نمیتونم ولشون کنم
یونگی سرش رو انداخت پایین انگار میدونست چه جوابی میدم
یونگی:میدونستم ولی من دیگه نمیتونم بمونم فراموشم نکن،قول میدم برگردم
نتونستم جواب بدم فقط بلند شدم،ی بغضی گلومو فشار می داد
نوما:خدافظ
بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم راه افتادم.
ویو یونگی:
توی کوچه تاریک قدم میزدم. حس میکردم نصف وجودم داره با نوما میره یهو صدای قدمهای تند کسی رو پشت سرم شنیدم
نوما: یونگی صبر کن
یونگی: چیشده؟
دستم رفت سمت گوشوارههام. همونایی که تنها چیزی بود که بابام برام خریده بود. درشون آوردم و گرفتم جلوی یونگی
نوما: اینارو بگیر خیلی کمکت میکنه میتونی یه جایی برای خواب اجاره کنی،یا حداقل گرسنه نمونی
یونگی با تعجب نگام کرد
یونگی:نه... نوما،من خودم کار میکنم گوشوارههای تو رو نمیخوام
نوما: بگیرشون من اینا رو نمیخوام،ولی یه شرط دارم ۱۰ سال دیگه...وقتی یه خوانندهی معروف شدی باید برگردی و بهتر از اینا رو بهم پس بدی. یادت نره
یونگی گوشوارهها رو گرفت دستش میلرزید. یهو محکم بغلم کرد.
یونگی: نوما تو بهترینی،قول میدم،قول میدم فراموشت نکنم.
نوما: مراقب خودت باش... خیلی دلم برات تنگ میشه.
یونگی:منم همینطور
ویو یونگی:
وسایلم رو جمع کردم،چند دست لباس کهنه و یه دفتر نتنویسی که تمام دارایی م بود رو برداشتم. ساعت ۴ صبح، وقتی همه خواب بودن خونه تو سکوت مطلق بود اروم رفتم بیرون.
برای آخرین بار به خونهی روبهرو نگاه کردم. نوما الان خواب بود،یا شایدم داشت گریه میکرد.
نوما من برمیگردم. قول میدم.
- ۱۱۹
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط