{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤دختر کوچولوی من

🖤دختر کوچولوی من
🖤My little girl~<

🖤part 45

ویو ا. ت

با گریه روی زمین افتادم... نه نه لطفااا!!! باید یکاری بکنم!

#جونگکوک
ویو جونگکوک

رسیدیم به عمارتش که یهو یه دختر جلومو گرفت:اوووه چه پسر خوشتیپیی!! کجا با این عجله!؟؟؟

اخم کردم... تهیونگ و شوگا دختر رو گرفتن و عقب بردن. دختره جیغ و داد کرد: ولم کنیددد !!! هوووی جونگکوککک!!

چی؟اسممو میدونه؟؟

داد زد: گوش کن لعنتی!

با عصبانیت فریاد زدم:ببریدش و مجازاتش کنید!

دختره اصلا نگران نبود... اما چشماش پر از تاسف بود! تاسف برای من!!!

ولی من اونو نمی‌شناختم! فعلا بهتره حواسم به کارم باشه!

رفتم به سمت در عمارت که یهو نفر از پشت سرم یه سنگ رو پرت کرد و سنگ بزرگ محکم زد توی زنگ در عمارت!

به زنگ له شده زل زدم...
برگشتم و به یه دختر دیگه که پشت سرم بود نگاه کردم: تو کی هستی!؟؟؟ چرا زنگ و شکستیی!؟؟؟

ب نظر می‌رسید دختر منطقی باشه: همینه که هست! الان میخوای چکار کنی!؟؟

دیگه خیلی عصبی شده بودم... تفنگمو از توی جیبم برداشتم به قلبه دختره شلیک کردم!!

دختره افتاد روی زمین... خون سرفه کرد و بهم نگاه کرد... لحظه های آخر عمرش بود که لبخند کوچکی زد و به سختی زمزمه کرد:به خاطر دوستم جونمو دادم! لطفا به حرفش گوش کن:)

و چشماش بسته شد...



...........................♡☆.........................

ادامه دارد...🙂💔
دیدگاه ها (۷)

چند تا عکس برای زن داداش خوشگلمممماصکی نرید خدایی من اینارو ...

عزیزان... نمیدونم چرا فیکمون داره به جاهای ترسناکی میره...؛🤏...

🖤دختر کوچولوی من🖤My little girl~<part 44_نمیدونم چرا میترسم....

اینم پسرامون در جام جهانی۲۰۲۶ که قولشو داده بودم:)😭❤🛐نظراتون...

پارت ۸_ خفشو ( یه کشیده میزنش )× چرا منو میزنییی_ گمشو بیرون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط