🖤دختر کوچولوی من
🖤دختر کوچولوی من
🖤My little girl~<
part 4۳
_نمیدونم چرا میترسم...خیلی میترسم...
تهیونگ اخم کرد:از چی میترسی!؟منظورت چیه آخه!؟؟
سرمو انداختم پایین...
_میترسم از دستش بدم!
شوگا پوزخندی زد: مگه نگفتی که وقتی خواب بودی بهت اعتراف کرده؟ خب اگه دوستت داره پس چرا باید از دستش بدی؟؟
هوبی خندید:هی پسر راست میگه! تو هم برو زود بهش اعتراف کن و کارو تموم کن دیگه! مبارک باشههه!!!
آروم خندیدم:ممنون بچه ها... ولی... باید توی موقعیت درست بهش همه چیزو بگم!
تهیونگ دستمو گرفت:اوکیه! کاری داشتی ب خودم بگو!
خندیدم:ممنونم واقعا!
دلم خیلی زود برای ا. ت تنگ شد... دلم میخواست زودتر ببینمش!
همونطور که توی فکر ا. ت بودم یهو دره بار محکم باز شد و یکی از بادیگارد ها با ترس گفت:رئیس!! خبر اومده!!!
بلند شدم:بیا بگو چیشده؟
بادیگارد ب سرعت خودشو بهم رسوند و در گوشم گفت: اون عوضی رو چندبار اطراف عمارت پدرتون دیدن!
مشتم و محکم به میز کوبیدم:چی زر زدی!؟
بادیگارد با ترس عقب رفت...
دستام میلرزیدن... اون... چکار به بابام داره!؟
داد زدم:همگی راه بیوفتید! میریم باهاش حرف بزنیم!
ویو ا. ت
با ترس گفتم:چی داری میگی!؟؟ یعنی همین الان میخوان بهش حمله کنن!؟؟؟؟
همون مرد قبلی که جلوی در ایستاده بود گفت:آره! باید جلوشو بگیری تا اونجایی که میخواد نره!همین الااننن!!!
با ترس باشه ا گفتم و درو بستم... میخوان جونگکوک رو بکشن... بغض راه نفس کشیدنمو بسته بود! و من... من نباید بزارم جونگکوک ب جایی که میخواد بره... وگرنه اونا که نمیدونم کی هستن،کوک رو میکشن...!
سریع با دستای لرزونم شماره جونگکوک رو گرفتم... بوق.... بوق... الو؟؟
جونگکوک: ا. ت من الان کار دارم بعدا بهت زنگ میزنم!
با لکنت گفتم:ن... نه... ج... جونگکوک... ت.... تو لطفا....
جونگکوک با تعجب گفت: ا. ت؟چیشده؟؟
به گریه افتادم: تروخدااا جونگکوک نرووو!
جونگکوک:ا. ت چیشدههه؟؟ چرا داری گریه میکنیی؟؟؟
هق هق کردم: لطفا ازت خواهش میکنم جایی نرو! لطفا برگرد و نرو ب جایی ک میخوای بری!
#جونگکوک
ویو جونگکوک
چی داره میگه؟ نرم؟ نکنه... نکنه ا. ت طرف دشمنای منه!؟
اخم کردم:درست حرف بزن بفهمم!چرا اینو میگی؟ مگه تو خبر داری من کجام و کجا میخوام برم؟؟
ا. ت با صدای لرزان گفت: ن... خب... راستش... لطفا حرفمو قبول کن! ازت خواهش میکنم!
اخم کردم و سر تکون دادم:شرمندم ا. ت... ولی من نمیتونم نرم...
و قطع کردم...!
................................♡☆................................
ادامه دارد...🙂💔
🖤My little girl~<
part 4۳
_نمیدونم چرا میترسم...خیلی میترسم...
تهیونگ اخم کرد:از چی میترسی!؟منظورت چیه آخه!؟؟
سرمو انداختم پایین...
_میترسم از دستش بدم!
شوگا پوزخندی زد: مگه نگفتی که وقتی خواب بودی بهت اعتراف کرده؟ خب اگه دوستت داره پس چرا باید از دستش بدی؟؟
هوبی خندید:هی پسر راست میگه! تو هم برو زود بهش اعتراف کن و کارو تموم کن دیگه! مبارک باشههه!!!
آروم خندیدم:ممنون بچه ها... ولی... باید توی موقعیت درست بهش همه چیزو بگم!
تهیونگ دستمو گرفت:اوکیه! کاری داشتی ب خودم بگو!
خندیدم:ممنونم واقعا!
دلم خیلی زود برای ا. ت تنگ شد... دلم میخواست زودتر ببینمش!
همونطور که توی فکر ا. ت بودم یهو دره بار محکم باز شد و یکی از بادیگارد ها با ترس گفت:رئیس!! خبر اومده!!!
بلند شدم:بیا بگو چیشده؟
بادیگارد ب سرعت خودشو بهم رسوند و در گوشم گفت: اون عوضی رو چندبار اطراف عمارت پدرتون دیدن!
مشتم و محکم به میز کوبیدم:چی زر زدی!؟
بادیگارد با ترس عقب رفت...
دستام میلرزیدن... اون... چکار به بابام داره!؟
داد زدم:همگی راه بیوفتید! میریم باهاش حرف بزنیم!
ویو ا. ت
با ترس گفتم:چی داری میگی!؟؟ یعنی همین الان میخوان بهش حمله کنن!؟؟؟؟
همون مرد قبلی که جلوی در ایستاده بود گفت:آره! باید جلوشو بگیری تا اونجایی که میخواد نره!همین الااننن!!!
با ترس باشه ا گفتم و درو بستم... میخوان جونگکوک رو بکشن... بغض راه نفس کشیدنمو بسته بود! و من... من نباید بزارم جونگکوک ب جایی که میخواد بره... وگرنه اونا که نمیدونم کی هستن،کوک رو میکشن...!
سریع با دستای لرزونم شماره جونگکوک رو گرفتم... بوق.... بوق... الو؟؟
جونگکوک: ا. ت من الان کار دارم بعدا بهت زنگ میزنم!
با لکنت گفتم:ن... نه... ج... جونگکوک... ت.... تو لطفا....
جونگکوک با تعجب گفت: ا. ت؟چیشده؟؟
به گریه افتادم: تروخدااا جونگکوک نرووو!
جونگکوک:ا. ت چیشدههه؟؟ چرا داری گریه میکنیی؟؟؟
هق هق کردم: لطفا ازت خواهش میکنم جایی نرو! لطفا برگرد و نرو ب جایی ک میخوای بری!
#جونگکوک
ویو جونگکوک
چی داره میگه؟ نرم؟ نکنه... نکنه ا. ت طرف دشمنای منه!؟
اخم کردم:درست حرف بزن بفهمم!چرا اینو میگی؟ مگه تو خبر داری من کجام و کجا میخوام برم؟؟
ا. ت با صدای لرزان گفت: ن... خب... راستش... لطفا حرفمو قبول کن! ازت خواهش میکنم!
اخم کردم و سر تکون دادم:شرمندم ا. ت... ولی من نمیتونم نرم...
و قطع کردم...!
................................♡☆................................
ادامه دارد...🙂💔
- ۱۴.۵k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط