من که چیزی نفهمیده ام
من که چیزی نفهمیده ام
نه از عشق
و نه از زندگی
این ها هیچ گاه حق من نبودند !
تنها شعر پا به پای من گریست
من که چیزی نفهمیده ام
نه بهار و نه پاییزِ آن همه سرگردانی
در غبار غمگنانه ی آبان
نه شهریورِ آن همه تب در بی قراری عاشقی
و نه از زمستان
این ها همیشه حق دیگرانی بودند که هیچ گاه
در شعرهایم
نفس نکشیدند...
با این همه
بار الهی
ترا سپاس که مرگ را حقم دانستی
در دنیایی به قاعده ی مشت هایت..
وگرنه به عدالتت شک می کردم
و از غصه می مردم !
نه از عشق
و نه از زندگی
این ها هیچ گاه حق من نبودند !
تنها شعر پا به پای من گریست
من که چیزی نفهمیده ام
نه بهار و نه پاییزِ آن همه سرگردانی
در غبار غمگنانه ی آبان
نه شهریورِ آن همه تب در بی قراری عاشقی
و نه از زمستان
این ها همیشه حق دیگرانی بودند که هیچ گاه
در شعرهایم
نفس نکشیدند...
با این همه
بار الهی
ترا سپاس که مرگ را حقم دانستی
در دنیایی به قاعده ی مشت هایت..
وگرنه به عدالتت شک می کردم
و از غصه می مردم !
- ۶۴۶
- ۲۴ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط