{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من که چیزی نفهمیده ام

من که چیزی نفهمیده ام
نه از عشق
و نه از زندگی
این ها هیچ گاه حق من نبودند !
تنها شعر پا به پای من گریست
من که چیزی نفهمیده ام
نه بهار و نه پاییزِ آن همه سرگردانی
در غبار غمگنانه ی آبان
نه شهریورِ آن همه تب در بی قراری عاشقی
و نه از زمستان
این ها همیشه حق دیگرانی بودند که هیچ گاه
در شعرهایم
نفس نکشیدند...
با این همه
بار الهی
ترا سپاس که مرگ را حقم دانستی
در دنیایی به قاعده ی مشت هایت..
وگرنه به عدالتت شک می کردم
و از غصه می مردم !
دیدگاه ها (۵)

جای تو خالی‌ست!در تنهایی‌هایی که مرا تا عمیق‌ترین دره‌های بی...

تاریک است صدایتاز بوسه هایی که به من ندادیاز بوسه هایی که به...

در دلم گل دادنت را هی نکن رویای خودریشه ات را توی قلبم کنده...

شعرمن اینجاولی بامن غریبی میکندواژه هاراهم نگومردم فریبی میک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط