{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من که چیزی نفهمیده ام

من که چیزی نفهمیده ام
نه از عشق
و نه از زندگی
این ها هیچ گاه حق من نبودند !
تنها شعر پا به پای من گریست
من که چیزی نفهمیده ام
نه بهار و نه پاییزِ آن همه سرگردانی
در غبار غمگنانه ی آبان
نه شهریورِ آن همه تب در بی قراری عاشقی
و نه از زمستان
این ها همیشه حق دیگرانی بودند که هیچ گاه
در شعرهایم
نفس نکشیدند...
با این همه
بار الهی
ترا سپاس که مرگ را حقم دانستی
در دنیایی به قاعده ی مشت هایت..
وگرنه به عدالتت شک می کردم
و از غصه می مردم !
دیدگاه ها (۵)

007-آلما ویسکی - پارت ۴۰

مژده‌ای در راه است...وقتی رهبر معظم انقلاب از «قدرت اول دنیا...

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

در دست فراموشی

بی تو سی سال , نفس آمد و رفت ,این گرانجان پریشان پشیمان را ....

عبدالعظیم فنجان

آیدا عمیدی

شخصیت شناسی افراد از روی رنگ ماه تولدمتولدین فروردین : قرمز ...

تکپارتی جیمین

کاش میتوانستم؛تمام لذت هایی که بردم را در صندوقچه یقلبم ذخیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط