رمان خیابون و قلب
رمان: خیابون و قلب
پارت هفتم: نور توی سایهها
صبح روز بعد، هوا گرفته بود، ولی بارون بند اومده بود. بوی نم و چوب پوسیده خونهی متروکه رو پر کرده بود. کای روی زمین نشسته بود، هارین تکیه داده به دیوار، هنوز از نفس افتاده، اما امن. کای داشت نقشهی فرار بعدی رو میکشید.
ناگهان صدای آهستهای از طبقهی پایین اومد. هر دو ساکت شدن. کای دستش رو بالا برد، یعنی «هیچی نگو». آهسته بلند شد، چاقوی کوچیکی که همیشه پشت کمربندش پنهون میکرد، توی مشتش بود. قدمبهقدم نزدیک شد به راهپله، تا اینکه...
– «اگه بخوام کمکت کنم، همینجا وایمیستم.»
کای خشکش زد. صدا دخترونه بود. نه تهدیدآمیز، نه ناآشنا. به آرومی از پله پایین رفت. اونجا، وسط نور کمرنگی که از پنجرهی شکسته میتابید، دختری ایستاده بود. ژاکت سبز ارتشی تنش بود، موهاش کوتاه و بههم ریخته، چشماش زیر نور میدرخشیدن.
– «تو کی هستی؟»
– «اسمم نواراست. و دنبال دردسر نمیگردم. ولی دیدمتون... دیشب، وقتی فرار میکردین. اون مرد با ماشین مشکی… اگه چیزی ازش میخوای، من میتونم کمک کنم.»
کای نزدیکتر شد، هنوز شک داشت. صداقت توی صورت دختر واضح بود، ولی توی دنیای اونا، صداقت هم میتونست دام باشه.
– «چرا باید بهمون کمک کنی؟»
نوارا آهی کشید.
– «چون اون مرد… یهروزی زندگی منم خراب کرد. برادرم، باهاش کار میکرد. و حالا ناپدید شده. من دنبال یه راه برای پایان دادن به اینهمهام. و شاید شما هم بخشی از اون راه باشین.»
هارین از پلهها پایین اومد. با چشمای کنجکاو و نگاهی محتاط به نوارا خیره شد.
کای لحظهای بهش نگاه کرد. اون دختربچهای که چند روز پیش گریه میکرد، حالا آرامش عجیبی داشت. انگار توی دل ترس، یاد گرفته بود قوی باشه.
– «اگه دروغ بگی... ما فقط یهبار اعتماد میکنیم.»
نوارا سرش رو تکون داد.
– «قبوله. یه مکان امن میشناسم. برای چند روز. بعدش میتونیم بریم سراغ آدمات.»
کای چاقو رو پایین آورد.
– «پس ببرمون اونجا.»
و اون لحظه، شاید برای اولینبار، تنها نبودن یهبار دیگه معنا پیدا کرد.
پارت هفتم: نور توی سایهها
صبح روز بعد، هوا گرفته بود، ولی بارون بند اومده بود. بوی نم و چوب پوسیده خونهی متروکه رو پر کرده بود. کای روی زمین نشسته بود، هارین تکیه داده به دیوار، هنوز از نفس افتاده، اما امن. کای داشت نقشهی فرار بعدی رو میکشید.
ناگهان صدای آهستهای از طبقهی پایین اومد. هر دو ساکت شدن. کای دستش رو بالا برد، یعنی «هیچی نگو». آهسته بلند شد، چاقوی کوچیکی که همیشه پشت کمربندش پنهون میکرد، توی مشتش بود. قدمبهقدم نزدیک شد به راهپله، تا اینکه...
– «اگه بخوام کمکت کنم، همینجا وایمیستم.»
کای خشکش زد. صدا دخترونه بود. نه تهدیدآمیز، نه ناآشنا. به آرومی از پله پایین رفت. اونجا، وسط نور کمرنگی که از پنجرهی شکسته میتابید، دختری ایستاده بود. ژاکت سبز ارتشی تنش بود، موهاش کوتاه و بههم ریخته، چشماش زیر نور میدرخشیدن.
– «تو کی هستی؟»
– «اسمم نواراست. و دنبال دردسر نمیگردم. ولی دیدمتون... دیشب، وقتی فرار میکردین. اون مرد با ماشین مشکی… اگه چیزی ازش میخوای، من میتونم کمک کنم.»
کای نزدیکتر شد، هنوز شک داشت. صداقت توی صورت دختر واضح بود، ولی توی دنیای اونا، صداقت هم میتونست دام باشه.
– «چرا باید بهمون کمک کنی؟»
نوارا آهی کشید.
– «چون اون مرد… یهروزی زندگی منم خراب کرد. برادرم، باهاش کار میکرد. و حالا ناپدید شده. من دنبال یه راه برای پایان دادن به اینهمهام. و شاید شما هم بخشی از اون راه باشین.»
هارین از پلهها پایین اومد. با چشمای کنجکاو و نگاهی محتاط به نوارا خیره شد.
کای لحظهای بهش نگاه کرد. اون دختربچهای که چند روز پیش گریه میکرد، حالا آرامش عجیبی داشت. انگار توی دل ترس، یاد گرفته بود قوی باشه.
– «اگه دروغ بگی... ما فقط یهبار اعتماد میکنیم.»
نوارا سرش رو تکون داد.
– «قبوله. یه مکان امن میشناسم. برای چند روز. بعدش میتونیم بریم سراغ آدمات.»
کای چاقو رو پایین آورد.
– «پس ببرمون اونجا.»
و اون لحظه، شاید برای اولینبار، تنها نبودن یهبار دیگه معنا پیدا کرد.
- ۶.۸k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط