pt6

pt6
بارون دوباره شروع شده بود. ریز و تند، مثل انگشتای لرزون کسی که از ترس نمی‌تونه آروم بگیره. صدای شرشرش از لابه‌لای پله‌های فلزی پل می‌اومد و ریتم یکنواختی می‌زد، انگار دنیا باهاشون همدردی می‌کرد. زیر پل، بوی رطوبت و خاک خیس خورده فضا رو پر کرده بود. کای لباس‌های نم‌دار رو تکون می‌داد و سعی می‌کرد آتیش کوچیکی روشن کنه.
هارین نشسته بود و توی دفتر کوچیک نقاشیش چیزی می‌کشید. یه پسر با چشمای خسته و دختری که دستشو گرفته بود. وقتی کای سرشو بالا گرفت، دید که داره نقاشی رو رنگ می‌زنه.
– «این منم؟»
هارین لبخند زد، چشم‌هاش برق می‌زد.
– «آره. ولی توی نقاشی، لبخند داری.»
کای ساکت موند. لبخند داشتن... شاید چیزیه که سال‌ها ازش دور مونده بود.
اما اون صبح لعنتی آروم نبود. توی فاصله‌ی کمی، صدای لاستیک ماشین روی آسفالت خیس پیچید. کای گوش تیز کرد. به سرعت برگشت، دفتر هارین رو بست، دستشو گرفت و بهش گفت: «سریع. بریم پشت ستون.»
هارین نمی‌پرسید چرا. حالا دیگه یاد گرفته بود وقتی کای اینجوری حرف می‌زنه، یعنی خطر نزدیکه.
ماشین مشکی‌رنگی ایستاد. در باز شد. همون مرد پیاده شد. کت چرمیش هنوز خیس بود و یه سیگار روشن بین انگشتاش. اطراف رو نگاه کرد. صدای پاشنه‌های چکمه‌ش روی آسفالت خیس، توی سکوت بارونی پیچید.
– «کای؟! می‌دونم اینجایی. از بازی کردن خسته نشدی؟»
کای دندوناشو بهم فشار داد. هارین پشتش پنهون شده بود. از لابه‌لای ستون بتونی بهش نگاه می‌کرد. قلبش تند می‌زد.
– «چرا اون دنبالتونه؟»
کای گفت:«چون یه چیزی ازم می‌خواد که حاضر نیستم بهش بدم. نه حالا. نه هیچ‌وقت.»
مرد جلوتر اومد. اطراف رو گشت. تا اینکه چشمش افتاد به رد پای کوچیکی روی خاک نم‌خورده. لبخند زد. آروم خم شد، دستشو کشید روی رد پا، ایستاد و مستقیم به طرف ستون رفت.
کای فهمید دیگه راه فراری نیست. دست هارین رو محکم گرفت و از پشت ستون بیرون دوید. مرد فریاد زد:
– «هی! وایسا!»
شلیک.
گلوله به دیوار پشتشون خورد. ترکش سیمان پاشید به لباس کای. اما اون بدون مکث می‌دوید. از کنار جوب، از لای درختا، از کوچه‌ای که بوی گلای بارون‌خورده می‌داد نفس هارین سنگین شده بود. اما باز می‌دوید. چون حس می‌کرد اگه وایسته، همه‌چی تموم می‌شه.رسیدن به یه خونه‌ی متروکه کای در رو با لگد باز کرد، اون‌هارو برد طبقه‌ی بالا. درو بست،و پشتش تکیه داد. نفسش هنوز سر جاش نیومده بود،هارین بغض کرده بود.
– «اگه اون مرد پیدامون کنه...ما چی کار می‌کنیم؟»
کای ساکت بود. فقط بهش نگاه کرد. و اون لحظه، به‌جای جواب دادن، جلو رفت و پیشونیشو بوسید.
– «قول می‌دم. تا وقتی من کنارتم، هیچ‌کس بهت دست نمی‌زنه.»
و این‌بار…لبخند، فقط توی نقاشی نبود. کای واقعاً لبخند زد.
دیدگاه ها (۰)

وقتی که دیگه برات مهم نیستم

dark life = 40

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁵درحال بررسی بمب بودم که یهو صدای دوی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p95هوای داخل ساختمان متروک بوی رطوبت و آ...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

پارت۴تویِ تاریکیِ انباری، جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ تندشون ...

بهار بدون تو

هم سلولی خطرناک (part5) ماشین توی جاده‌ی تاریک پیش می‌رفت چر...

پارت چهارم:اشک هات دوباره سرازیر شدهوسوک آروم پرسید:میتونم ب...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط