{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معلم دیکته می گفت:بابا آب داد

معلم دیکته می گفت:بابا آب داد
دانش آموز نوشت:بابا پول قبض آب را نداشت، آب قطع شد.
معلم:بابا نان داد.
و دانش آموز با چشمی پر اشک نوشت:بابا برای نان، جان داد.معلم گفت:تصمیم کبری
ولی کبری کتابش را زیر باران گذاشت و سرچهارراه مواد می فروخت.معلم گفت:آن مرد با اسب آمد
ولی آن مرد از فرط اعتیاد نمیتوانست گام بردارد.
معلم گفت:مادر آش می پزد.
ولی مادر با اشک چشمش به سیب زمینهای پخته طعم شوری میداد*معلم گفت:مهمان سرزده *
اما کوکب خانوم سالها بود کلفتی زن حاجی را میکرد تا هر سال افتخارش حاجیه شدن باشد و زن تن فروش همسایه را برای لقمه ای نان سرزنش کند*
دانش آموز دفتر را بست.
کتابش را فروخت.
چون به او دروغ را یاد می دادند...
دیدگاه ها (۴)

کاش می شد باز کوچک می شدیم...

کاش می شد باز کوچک می شدیملااقل یک روز کودک می شدیمخاطرات کو...

سلام...بچه ها لطفا اين متنو تا آخرش بخونين..واقعا قشنگه....ل...

این شعر آدم رو کجا میبره؟!بازگرد ای خاطرات کودکیبر سوار اسب...

بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسبهای چوبکیخاطرات کودکی زی...

. اولین روز دبستان بازگرد  کودکی ها شاد و خندان باز گرد بر س...

. اولین روز دبستان بازگرد  کودکی ها شاد و خندان باز گرد بر س...

صدای ناز می آید.صدای کودک پرواز می آید.صدای رد پای کوچه های ...

صدای ناز می آید.صدای کودک پرواز می آید.صدای رد پای کوچه های ...

خواهشا تا آخرش بخوان،، صدای ناز می آید، صدای کودک پرواز می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط