معلم دیکته می گفت:بابا آب داد
معلم دیکته می گفت:بابا آب داد
دانش آموز نوشت:بابا پول قبض آب را نداشت، آب قطع شد.
معلم:بابا نان داد.
و دانش آموز با چشمی پر اشک نوشت:بابا برای نان، جان داد.معلم گفت:تصمیم کبری
ولی کبری کتابش را زیر باران گذاشت و سرچهارراه مواد می فروخت.معلم گفت:آن مرد با اسب آمد
ولی آن مرد از فرط اعتیاد نمیتوانست گام بردارد.
معلم گفت:مادر آش می پزد.
ولی مادر با اشک چشمش به سیب زمینهای پخته طعم شوری میداد*معلم گفت:مهمان سرزده *
اما کوکب خانوم سالها بود کلفتی زن حاجی را میکرد تا هر سال افتخارش حاجیه شدن باشد و زن تن فروش همسایه را برای لقمه ای نان سرزنش کند*
دانش آموز دفتر را بست.
کتابش را فروخت.
چون به او دروغ را یاد می دادند...
دانش آموز نوشت:بابا پول قبض آب را نداشت، آب قطع شد.
معلم:بابا نان داد.
و دانش آموز با چشمی پر اشک نوشت:بابا برای نان، جان داد.معلم گفت:تصمیم کبری
ولی کبری کتابش را زیر باران گذاشت و سرچهارراه مواد می فروخت.معلم گفت:آن مرد با اسب آمد
ولی آن مرد از فرط اعتیاد نمیتوانست گام بردارد.
معلم گفت:مادر آش می پزد.
ولی مادر با اشک چشمش به سیب زمینهای پخته طعم شوری میداد*معلم گفت:مهمان سرزده *
اما کوکب خانوم سالها بود کلفتی زن حاجی را میکرد تا هر سال افتخارش حاجیه شدن باشد و زن تن فروش همسایه را برای لقمه ای نان سرزنش کند*
دانش آموز دفتر را بست.
کتابش را فروخت.
چون به او دروغ را یاد می دادند...
- ۶۰۱
- ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط