همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 96.
"ویو جئون جونگ کوک"
در رو باز کردم.
_«...دونگ وو؟»
دونگ وو با لبخند همیشگیش جلوی در ایستاده بود.
_«سوپرایز!»
متعجب خندیدم.
_«قرار نبود امروز بیای.»
_«گفتم قبل از سفر یه شام مهمونت باشم.»
بدون معطلی وارد خونه شد.
همین که بوی غذا به مشامش خورد، چشمهاش برق زد.
_«وای... خودت درست کردی؟»
_«آره.»
_«پس امشب حسابی میخوریم.»
لبخند کوتاهی زدم و در رو بستم.
چند دقیقه بعد، دونگ وو مشغول نگاه کردن به قاب عکسهای روی قفسه بود.
من هم توی آشپزخونه آخرین ظرف رو روی میز میذاشتم.
در همین لحظه...
صدای باز شدن آروم در ورودی اومد.
تق...
سرم رو برگردوندم.
دوین بود.
آروم وارد شد.
همین که چشمش به کفشهای زنونه ی کنار در افتاد، مکث کرد.
بعد خیلی آروم سرش رو بالا آورد.
از جایی که ایستاده بود، فقط پشت سر دونگ وو دیده میشد.
دونگ وو هنوز متوجه ورودش نشده بود.
داشت به سمت پذیرایی نگاه میکرد و پشتش به در بود.
نگاه دوین با نگاه من گره خورد.
بدون اینکه حتی سلامی بکنه...
آروم با دست به سمت تراس اشاره کرد.
انگار میخواست بگه:
«من میرم اونجا.»
خیلی نامحسوس سر تکون دادم.
دوین بیصدا به سمت تراس رفت.
در شیشهای رو باز کرد...
و بیرون ایستاد.
چند دقیقه بعد، دونگ وو لیوان آبش رو روی میز گذاشت.
_«هوا خوبه.»
_«برم یه کم توی تراس وایسم.»
همین که خواست به سمت تراس بره...
قلبم فرو ریخت.
اگه در رو باز میکرد...
دوین رو میدید.
و مجبور میشدم توضیح بدم چرا همکارم توی خونهی منه.
سریع گفتم:
_«صبر کن!»
دونگ وو با تعجب برگشت.
_«چی شده؟»
_«اونجا...»
خواستم یه بهونه پیدا کنم.
اما دیر شده بود.
صدای باز شدن در تراس اومد.
تق...
از پشت شیشه دیدم دوین هم متوجه شده.
چشمهاش گرد شده بود.
آروم و بیصدا با لب گفت:
+«الان چیکار کنم؟»
بیاختیار با دست اشاره کردم:
_«برو پایین!»
تراس فقط حدود یک متر از حیاط عقب خونه فاصله داشت.
دوین یه لحظه به لبهی تراس نگاه کرد.
بعد دوباره به من.
من با نگرانی زیر لب گفتم:
_«بپر... میگیرمت.»
دوین نفس عمیقی کشید.
و بدون معطلی خودش رو از لبهی تراس رها کرد.
همون لحظه خودم رو جلو انداختم.
دستام دور کمرش حلقه شد.
قبل از اینکه به زمین بخوره...
کاملاً توی بغلم گرفتم.
چشمهاش از ترس بسته شده بود.
آروم گفتم:
_«گرفتمت...»
چند ثانیه بعد، چشمهاش رو باز کرد.
نگاهمون توی هم قفل شد.
برای چند لحظه...
زمان ایستاد.
بعد خیلی آروم از بغلم فاصله گرفت.
بیصدا گفت:
+«مرسی...»
و سریع از کنار باغچه رد شد.
به سمت حیاط پشتی رفت و از دید هر دومون خارج شد.
همون لحظه صدای دونگ وو از داخل خونه اومد.
_«کوکی؟»
سریع صاف ایستادم.
نفسم رو تنظیم کردم.
_«اومدم!»
و قبل از اینکه کوچکترین شکی توی ذهن دونگ وو ایجاد بشه...
دوباره وارد خونه شدم؛
در حالی که قلبم هنوز از ترس و نگرانی، دیوونهوار میکوبید.
پارت 96.
"ویو جئون جونگ کوک"
در رو باز کردم.
_«...دونگ وو؟»
دونگ وو با لبخند همیشگیش جلوی در ایستاده بود.
_«سوپرایز!»
متعجب خندیدم.
_«قرار نبود امروز بیای.»
_«گفتم قبل از سفر یه شام مهمونت باشم.»
بدون معطلی وارد خونه شد.
همین که بوی غذا به مشامش خورد، چشمهاش برق زد.
_«وای... خودت درست کردی؟»
_«آره.»
_«پس امشب حسابی میخوریم.»
لبخند کوتاهی زدم و در رو بستم.
چند دقیقه بعد، دونگ وو مشغول نگاه کردن به قاب عکسهای روی قفسه بود.
من هم توی آشپزخونه آخرین ظرف رو روی میز میذاشتم.
در همین لحظه...
صدای باز شدن آروم در ورودی اومد.
تق...
سرم رو برگردوندم.
دوین بود.
آروم وارد شد.
همین که چشمش به کفشهای زنونه ی کنار در افتاد، مکث کرد.
بعد خیلی آروم سرش رو بالا آورد.
از جایی که ایستاده بود، فقط پشت سر دونگ وو دیده میشد.
دونگ وو هنوز متوجه ورودش نشده بود.
داشت به سمت پذیرایی نگاه میکرد و پشتش به در بود.
نگاه دوین با نگاه من گره خورد.
بدون اینکه حتی سلامی بکنه...
آروم با دست به سمت تراس اشاره کرد.
انگار میخواست بگه:
«من میرم اونجا.»
خیلی نامحسوس سر تکون دادم.
دوین بیصدا به سمت تراس رفت.
در شیشهای رو باز کرد...
و بیرون ایستاد.
چند دقیقه بعد، دونگ وو لیوان آبش رو روی میز گذاشت.
_«هوا خوبه.»
_«برم یه کم توی تراس وایسم.»
همین که خواست به سمت تراس بره...
قلبم فرو ریخت.
اگه در رو باز میکرد...
دوین رو میدید.
و مجبور میشدم توضیح بدم چرا همکارم توی خونهی منه.
سریع گفتم:
_«صبر کن!»
دونگ وو با تعجب برگشت.
_«چی شده؟»
_«اونجا...»
خواستم یه بهونه پیدا کنم.
اما دیر شده بود.
صدای باز شدن در تراس اومد.
تق...
از پشت شیشه دیدم دوین هم متوجه شده.
چشمهاش گرد شده بود.
آروم و بیصدا با لب گفت:
+«الان چیکار کنم؟»
بیاختیار با دست اشاره کردم:
_«برو پایین!»
تراس فقط حدود یک متر از حیاط عقب خونه فاصله داشت.
دوین یه لحظه به لبهی تراس نگاه کرد.
بعد دوباره به من.
من با نگرانی زیر لب گفتم:
_«بپر... میگیرمت.»
دوین نفس عمیقی کشید.
و بدون معطلی خودش رو از لبهی تراس رها کرد.
همون لحظه خودم رو جلو انداختم.
دستام دور کمرش حلقه شد.
قبل از اینکه به زمین بخوره...
کاملاً توی بغلم گرفتم.
چشمهاش از ترس بسته شده بود.
آروم گفتم:
_«گرفتمت...»
چند ثانیه بعد، چشمهاش رو باز کرد.
نگاهمون توی هم قفل شد.
برای چند لحظه...
زمان ایستاد.
بعد خیلی آروم از بغلم فاصله گرفت.
بیصدا گفت:
+«مرسی...»
و سریع از کنار باغچه رد شد.
به سمت حیاط پشتی رفت و از دید هر دومون خارج شد.
همون لحظه صدای دونگ وو از داخل خونه اومد.
_«کوکی؟»
سریع صاف ایستادم.
نفسم رو تنظیم کردم.
_«اومدم!»
و قبل از اینکه کوچکترین شکی توی ذهن دونگ وو ایجاد بشه...
دوباره وارد خونه شدم؛
در حالی که قلبم هنوز از ترس و نگرانی، دیوونهوار میکوبید.
- ۱.۸k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط