همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 98.
"ویو جئون جونگ کوک"
شام تقریباً تموم شده بود.
بشقابها هنوز روی میز بودن.
دونگ وو لیوان آبش رو برداشت، یه جرعه خورد و چند لحظه ساکت موند.
اون سکوت...
با سکوتهای قبلی فرق داشت.
انگار دنبال کلمه میگشت.
بعد آروم گفت:
_«کوکی...»
_«یه چیزی هست که چند ساله نتونستم بهت بگم.»
اخم خیلی ریزی کردم.
_«چی شده؟»
دونگ وو لبخند کمرنگی زد.
اما توی چشمهاش اضطراب موج میزد.
_«از استانبول...»
_«از همون روزایی که باهم کار میکردیم...»
_«هرچی بیشتر کنارت بودم...»
نفس عمیقی کشید.
_«بیشتر مطمئن شدم.»
نگاهش مستقیم توی چشمهام بود.
_«جونگ کوک...»
_«من عاشقت شدم.»
زمان برای چند ثانیه ایستاد.
قاشقی که دستم بود، آروم روی بشقاب افتاد.
تق...
همون لحظه...
از پنجرهی نیمهباز آشپزخونه، صدای خیلی آرومی اومد.
دوین که از حیاط پشتی برای برداشتن کیفش به سمت در میاومد...
بیاختیار همونجا پشت دیوار ایستاد.
صداها واضح به گوشش میرسید.
نفسش بند اومد.
_«...عاشقت شدم.»
همین یک جمله...
کافی بود.
داخل خونه...
آروم گفتم:
_«دونگ وو...»
اما اون اجازه نداد ادامه بدم.
از جاش بلند شد.
چند قدم به سمتم اومد.
_«میدونم شاید دیر گفتم.»
_«میدونم شاید هیچ شانسی نداشته باشم.»
_«ولی نمیخواستم قبل از سفر، این حرف توی دلم بمونه.»
نگاهش پر از امید بود.
من هنوز شوکه بودم.
فقط ایستاده بودم.
دونگ وو یک قدم دیگه جلو اومد.
صورتش نزدیکتر شد.
آروم چشمهاش رو بست...
انگار میخواست لبهام رو ببوسه.
در آخرین لحظه...
غریزی یک قدم به عقب رفتم.
فاصله بینمون دوباره ایجاد شد.
با صدایی آروم اما محکم گفتم:
_«نه...»
دونگ وو چشمهاش رو باز کرد.
لبخندش کمکم محو شد.
_«...کوکی؟»
نفسم رو بیرون دادم.
_«ببخشید.»
_«نمیتونم.»
سکوت...
سنگینتر از قبل روی خونه افتاد.
پشت در...
دوین تمام این صحنه رو ندیده بود.
اما صدای اعتراف...
و بعد جواب جونگ کوک رو شنیده بود.
دستش روی دستگیره لرزید.
زیر لب، با قلبی که دیوونهوار میزد، زمزمه کرد:
+«...ردش کرد؟»
داخل خونه...
من نگاهم رو از دونگ وو برنداشتم.
_«نمیخواستم با سکوت امیدوارِت کنم.»
_«برای همین...»
_«از همین الان صادقانه میگم که احساسی شبیه احساس تو ندارم.»
دونگ وو سرش رو پایین انداخت.
لبخند تلخ و کوچیکی زد.
_«...فهمیدم.»
و برای اولین بار...
سکوت بین دو دوست قدیمی...
سنگینتر از هر کلمهای بود.
پارت 98.
"ویو جئون جونگ کوک"
شام تقریباً تموم شده بود.
بشقابها هنوز روی میز بودن.
دونگ وو لیوان آبش رو برداشت، یه جرعه خورد و چند لحظه ساکت موند.
اون سکوت...
با سکوتهای قبلی فرق داشت.
انگار دنبال کلمه میگشت.
بعد آروم گفت:
_«کوکی...»
_«یه چیزی هست که چند ساله نتونستم بهت بگم.»
اخم خیلی ریزی کردم.
_«چی شده؟»
دونگ وو لبخند کمرنگی زد.
اما توی چشمهاش اضطراب موج میزد.
_«از استانبول...»
_«از همون روزایی که باهم کار میکردیم...»
_«هرچی بیشتر کنارت بودم...»
نفس عمیقی کشید.
_«بیشتر مطمئن شدم.»
نگاهش مستقیم توی چشمهام بود.
_«جونگ کوک...»
_«من عاشقت شدم.»
زمان برای چند ثانیه ایستاد.
قاشقی که دستم بود، آروم روی بشقاب افتاد.
تق...
همون لحظه...
از پنجرهی نیمهباز آشپزخونه، صدای خیلی آرومی اومد.
دوین که از حیاط پشتی برای برداشتن کیفش به سمت در میاومد...
بیاختیار همونجا پشت دیوار ایستاد.
صداها واضح به گوشش میرسید.
نفسش بند اومد.
_«...عاشقت شدم.»
همین یک جمله...
کافی بود.
داخل خونه...
آروم گفتم:
_«دونگ وو...»
اما اون اجازه نداد ادامه بدم.
از جاش بلند شد.
چند قدم به سمتم اومد.
_«میدونم شاید دیر گفتم.»
_«میدونم شاید هیچ شانسی نداشته باشم.»
_«ولی نمیخواستم قبل از سفر، این حرف توی دلم بمونه.»
نگاهش پر از امید بود.
من هنوز شوکه بودم.
فقط ایستاده بودم.
دونگ وو یک قدم دیگه جلو اومد.
صورتش نزدیکتر شد.
آروم چشمهاش رو بست...
انگار میخواست لبهام رو ببوسه.
در آخرین لحظه...
غریزی یک قدم به عقب رفتم.
فاصله بینمون دوباره ایجاد شد.
با صدایی آروم اما محکم گفتم:
_«نه...»
دونگ وو چشمهاش رو باز کرد.
لبخندش کمکم محو شد.
_«...کوکی؟»
نفسم رو بیرون دادم.
_«ببخشید.»
_«نمیتونم.»
سکوت...
سنگینتر از قبل روی خونه افتاد.
پشت در...
دوین تمام این صحنه رو ندیده بود.
اما صدای اعتراف...
و بعد جواب جونگ کوک رو شنیده بود.
دستش روی دستگیره لرزید.
زیر لب، با قلبی که دیوونهوار میزد، زمزمه کرد:
+«...ردش کرد؟»
داخل خونه...
من نگاهم رو از دونگ وو برنداشتم.
_«نمیخواستم با سکوت امیدوارِت کنم.»
_«برای همین...»
_«از همین الان صادقانه میگم که احساسی شبیه احساس تو ندارم.»
دونگ وو سرش رو پایین انداخت.
لبخند تلخ و کوچیکی زد.
_«...فهمیدم.»
و برای اولین بار...
سکوت بین دو دوست قدیمی...
سنگینتر از هر کلمهای بود.
- ۱۵.۷k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط