{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
آنکه ویرانه شده از غم اغیار مرا میفهمد
آنکه تنها شده در کنج شب تار مرا میفهمد
.
چه بگویم که فرو ریخته ام در دل خویش
آنکه مایوس شده در پس آوار مرا میفهمد
.
رنج صد درد درون میکشم و خاموشم
آنکه زخمی شده در بستر بیمار مرا میفهمد
.
چه کنم رنج و صبوری شده اجبار دلم
آنکه فرسوده شده از غم دلدار مرا میفهمد
.
درد نافهمی مردم ز همه درد جداست
آنکه از دوستی مردم شده بیزار مرا میفهمد
.
چه نوا سازم از این آتش جانسوز فراق
آنکه در آتش عشق گشته گرفتار مرا میفهمد
.
گفتم از مردم این شهر بجویم ره عشق
آنکه ایستاده به سکوی سر دار مرا میفهمد
.
سراینده : بهرام شمس
دیدگاه ها (۱)

دلم یک بوسه میخواهد ، بیا امشب خرابم کنبیا امشب ، فقط امشب ،...

عمرِ من در گذر است و خودِ من بی خبـرمگنج در دستِ خودم بـود و...

ستاره دیده فروبست و آرمید بیاشراب نور به رگ های شب دوید بیاز...

ای سرنوشت! از تو کجا می‌توان گریختمن راه آشیان خود از یاد بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط