عاشق
۳ عاشق
از خواب بیدار شدم وای باید بلند شم دوباره برم مدسه خسته شدم دیگه چقدر قراره وقتم تلف شه با درس و حفظ کردن وای مغزم دیگه نمیکشه راستی اسمم و نگفتم اسم من ا/ ت هستش خانواده ام زیاد باهم کنار نمیان و مشکل خانوادگی دارم ۲ تا خواهر دارم که با یکیشون خوبم اون یکی رو مخمه یه دوست صمیمی ام دارم اسمش جیناس همیشه گند میزنم بهش میگم خب دیگه معرفی بسه.
رفتم کارای مربوط و کردم دست و صورتمو شستم وقتی داشتم آب دهنمو قورت میدادم طمع خون حس کردم ولی زبونمو که آوردم بیرون هیچی نبود رفتم پایین پیش مامانم .
ا/ ت : صبح بخیرررررر
م. ا/ت : چه بلخره بیداری شدی کون خواب و پاره کردی تو
ا/ت : مامان دیگه عه خوابم میومد
م. ا/ت : بله منم بودم خوابم میومد تا نصف شب گوشی دستت بود
حرصم در اومد حوصله نداشتم با مامانم بحث کنم برای همین نشستم صبحونه خوردم
گفتم : بابا رفته؟
م. ا/ت : اره صبح زود رفته
ا/ت : اهان که اینطور
صبحونه ام تموم شد رفتم تو اتاقم لباسمو پوشیدم کیفمو لوازم هاشو گذاشتم و رفتم پایین داد زدم من میرم مامان.
م. ا/ت : به سلامت
کفش الستارمو پوشیدم و رفتم مدرسه داشتم گوشیمو یواشکی آوردم بودم پس آهنگ گوش دادم داشتم راه میرفتم که رسیدم به مدرسه داشتم میرفتم داخل که یکی بهم برخورد کرد برگشتم دیدمش .
گفت : مگه کوری جلوت و نگاه کن
اعصابم خورد شد گفتم تو کوری نه من بیشعور
۳ نفر بودن یکی دیگشون بهم نگاه کرد
گفت : اوه دختر کوچولو خوشم اومد شجاعی
گفتم : به من نگو دختر کوچولو بیریخت
اون یکی ام که کنار اونا بود فقط پوزخند میزد اعصابم بیشتر خورد شد ولشون کردم و رفتم سر کلاس تا از در رفتم تو جینا رو دیدم رفتم پریدم رو گولش اونم گولم کرد
جینا : سلام خر من چطوری تو
ا/ت : خوبم تو خوبی
جینا: اره شنیدم دعوا درست کردی
ا/ت : اونا بیشعور بودن به من چه میخواستن انقدر زر نزنن
جینا: میدونی که تا میخواست ادامه بده معلم اومد
زود رفتیم نشستیم سر جامون.
معلم: خب سلام بچه ها صبح تون بخیر ۳ تا انتقالی داریم امیدوارم باهاشون خوب رفتار کنین.
برام مهم نبود کین فقط باهام مشکلی نداشته باشن بسمه که یهو همون ۳ تا پسر اومدن داخل موندم
هر ۳ تاشون بهم لبخند زدن منم اخم کردم
معلم : خب خودتون و معرفی کنین
جیمین : سلام من پارک جیمینم
کوک : سلام من جعون جونگ کوکم
تهیونگ : سلام منم تهیونگم
کلاس : از آشنایی باهاتون خوشبختیم
من هیچی نگفتم اصلا دوست نداشتم که ببینمشون
معلم؛: خب بچه ها برین بشینین
رفتن نشستن سر جاهاشون داشتم فکر میکردم چه غلطی کردم که این ۳ تا نصیبم شدن خدااااا چه گیری کردم
زنگ خورد داشتم وسایلمو جمع میکردم که معلمم رفت.
یهو صدای کلید چرخوندن در اومد سرمو آوردم بالا دیدم جیمین درو قفل کرد .
ا/ت: چه غلطی میکنیییییییییی ( داد)
جیمین : هیچی خوشگذرونی 😁
اعصبانیتم داشت فوران میکرد مونده بودم جینا چرا ولم کرد یهو رفت نکنه حواسش نبوده ولش کن الان باید از دست اینا خلاص شم. جیمین اومد از پشت بغلم کرد خیلی زور داشت جونگ کوک اومد جلوم تهیونگم زیر پام نشسته بود داشتم خودمو کنترل میکردم که یدونه با پا رفتم تو دهن تهیونگ جونگ کوکم هل دادم پا پشت پامم زدم وسط پای جیمین همشون رو زمین ولو بودن.
گفتم : دفعه اخر تون باشن به من دست میزنین من مثل جنده های دور و برتون نیستم حرومزادهااااا( داد )
بعدم رفتم از کلاس بیرون .
خمارییییی تا پارت بعد
بچه ها فیک واقعی نیست پس لطفا ناراحت نشین 🙃
از خواب بیدار شدم وای باید بلند شم دوباره برم مدسه خسته شدم دیگه چقدر قراره وقتم تلف شه با درس و حفظ کردن وای مغزم دیگه نمیکشه راستی اسمم و نگفتم اسم من ا/ ت هستش خانواده ام زیاد باهم کنار نمیان و مشکل خانوادگی دارم ۲ تا خواهر دارم که با یکیشون خوبم اون یکی رو مخمه یه دوست صمیمی ام دارم اسمش جیناس همیشه گند میزنم بهش میگم خب دیگه معرفی بسه.
رفتم کارای مربوط و کردم دست و صورتمو شستم وقتی داشتم آب دهنمو قورت میدادم طمع خون حس کردم ولی زبونمو که آوردم بیرون هیچی نبود رفتم پایین پیش مامانم .
ا/ ت : صبح بخیرررررر
م. ا/ت : چه بلخره بیداری شدی کون خواب و پاره کردی تو
ا/ت : مامان دیگه عه خوابم میومد
م. ا/ت : بله منم بودم خوابم میومد تا نصف شب گوشی دستت بود
حرصم در اومد حوصله نداشتم با مامانم بحث کنم برای همین نشستم صبحونه خوردم
گفتم : بابا رفته؟
م. ا/ت : اره صبح زود رفته
ا/ت : اهان که اینطور
صبحونه ام تموم شد رفتم تو اتاقم لباسمو پوشیدم کیفمو لوازم هاشو گذاشتم و رفتم پایین داد زدم من میرم مامان.
م. ا/ت : به سلامت
کفش الستارمو پوشیدم و رفتم مدرسه داشتم گوشیمو یواشکی آوردم بودم پس آهنگ گوش دادم داشتم راه میرفتم که رسیدم به مدرسه داشتم میرفتم داخل که یکی بهم برخورد کرد برگشتم دیدمش .
گفت : مگه کوری جلوت و نگاه کن
اعصابم خورد شد گفتم تو کوری نه من بیشعور
۳ نفر بودن یکی دیگشون بهم نگاه کرد
گفت : اوه دختر کوچولو خوشم اومد شجاعی
گفتم : به من نگو دختر کوچولو بیریخت
اون یکی ام که کنار اونا بود فقط پوزخند میزد اعصابم بیشتر خورد شد ولشون کردم و رفتم سر کلاس تا از در رفتم تو جینا رو دیدم رفتم پریدم رو گولش اونم گولم کرد
جینا : سلام خر من چطوری تو
ا/ت : خوبم تو خوبی
جینا: اره شنیدم دعوا درست کردی
ا/ت : اونا بیشعور بودن به من چه میخواستن انقدر زر نزنن
جینا: میدونی که تا میخواست ادامه بده معلم اومد
زود رفتیم نشستیم سر جامون.
معلم: خب سلام بچه ها صبح تون بخیر ۳ تا انتقالی داریم امیدوارم باهاشون خوب رفتار کنین.
برام مهم نبود کین فقط باهام مشکلی نداشته باشن بسمه که یهو همون ۳ تا پسر اومدن داخل موندم
هر ۳ تاشون بهم لبخند زدن منم اخم کردم
معلم : خب خودتون و معرفی کنین
جیمین : سلام من پارک جیمینم
کوک : سلام من جعون جونگ کوکم
تهیونگ : سلام منم تهیونگم
کلاس : از آشنایی باهاتون خوشبختیم
من هیچی نگفتم اصلا دوست نداشتم که ببینمشون
معلم؛: خب بچه ها برین بشینین
رفتن نشستن سر جاهاشون داشتم فکر میکردم چه غلطی کردم که این ۳ تا نصیبم شدن خدااااا چه گیری کردم
زنگ خورد داشتم وسایلمو جمع میکردم که معلمم رفت.
یهو صدای کلید چرخوندن در اومد سرمو آوردم بالا دیدم جیمین درو قفل کرد .
ا/ت: چه غلطی میکنیییییییییی ( داد)
جیمین : هیچی خوشگذرونی 😁
اعصبانیتم داشت فوران میکرد مونده بودم جینا چرا ولم کرد یهو رفت نکنه حواسش نبوده ولش کن الان باید از دست اینا خلاص شم. جیمین اومد از پشت بغلم کرد خیلی زور داشت جونگ کوک اومد جلوم تهیونگم زیر پام نشسته بود داشتم خودمو کنترل میکردم که یدونه با پا رفتم تو دهن تهیونگ جونگ کوکم هل دادم پا پشت پامم زدم وسط پای جیمین همشون رو زمین ولو بودن.
گفتم : دفعه اخر تون باشن به من دست میزنین من مثل جنده های دور و برتون نیستم حرومزادهااااا( داد )
بعدم رفتم از کلاس بیرون .
خمارییییی تا پارت بعد
بچه ها فیک واقعی نیست پس لطفا ناراحت نشین 🙃
- ۱۶.۳k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط