به سکوت و خلوت دشت
به سکوت و خلوت دشت
همنشین برکه ای خشک
مانده تک درخت تنها
یادگار روزگاران
تک درخت خشکم ، اما
مانده از گذشته ای دور
یاد سایه ای چه زیبا
خاطری به رنگ باران
به نسیم صبح فردا
برسان سلام ما را
و بگو کسی در اینجا
خورده حسرت بهاران
به شکوفه ها بفرما
که ز تک درخت خشکی
ندمد شکوفه ، اما
ز دلش نرفته هرگز ،
خاطرات سبز یاران
به پرنده ها بگو باز
سفری دوباره باید
که به بازوان خشکم
چه گذشت از آن زمستان
تو به ابر اگر رسیدی
قسمش بده به باران
که دریغ او نیاید
دو سه قطره در بیابان
و به رود جاری آب
برسان سلام ما را
که بشوید او به مهری
تن غربت کویران
که ز تک درخت بی بار
نکند دگر کسی یاد
ثمری مرا نباشد
که به کام این عزیزان
به تبر بگو اگر شد
تکه های هیزمم را
نفروشد او به چیزی
به جز اشک مستمندان
ز تنم نساز تیری
که به سینه ای نشیند
تو قلم بساز و آنک
قسمم بده به انسان
ثمری اگر ندارم
هدیه کن تو بازوانم
که شوم عصای دستی
همنشین دست پیران
به تنم اثر ز قلبی
که نشان تیر دارد
که نمانده یادگاری
ز حدیث عشق ورزان
به کلاغ پیر و خسته
تو بگو بیاید اینجا
که ز بلبلان خبر نیست
بشکن سکوت دشتم ،
به نوای این کلاغان
نه ز شاخ و برگ و باری
نه ز سایه مانده یادی
نوزد به شاخه ام جز
زخمه ای ز سوز و بوران ،
رد پای خشم طوفان
تو به رهگذر بفرما
که به سوز این زمستان
تن خشک و خسته من
به دل اجاق سردی ،
بشود چو شعله سوزان
نه مرا نوازش برگ
نه مرا ترنم باد
همه آرزویم اینست
بشوم چوآاتشی گرم ،
به حریم بزم یاران
کیوان شاهبداغی
همنشین برکه ای خشک
مانده تک درخت تنها
یادگار روزگاران
تک درخت خشکم ، اما
مانده از گذشته ای دور
یاد سایه ای چه زیبا
خاطری به رنگ باران
به نسیم صبح فردا
برسان سلام ما را
و بگو کسی در اینجا
خورده حسرت بهاران
به شکوفه ها بفرما
که ز تک درخت خشکی
ندمد شکوفه ، اما
ز دلش نرفته هرگز ،
خاطرات سبز یاران
به پرنده ها بگو باز
سفری دوباره باید
که به بازوان خشکم
چه گذشت از آن زمستان
تو به ابر اگر رسیدی
قسمش بده به باران
که دریغ او نیاید
دو سه قطره در بیابان
و به رود جاری آب
برسان سلام ما را
که بشوید او به مهری
تن غربت کویران
که ز تک درخت بی بار
نکند دگر کسی یاد
ثمری مرا نباشد
که به کام این عزیزان
به تبر بگو اگر شد
تکه های هیزمم را
نفروشد او به چیزی
به جز اشک مستمندان
ز تنم نساز تیری
که به سینه ای نشیند
تو قلم بساز و آنک
قسمم بده به انسان
ثمری اگر ندارم
هدیه کن تو بازوانم
که شوم عصای دستی
همنشین دست پیران
به تنم اثر ز قلبی
که نشان تیر دارد
که نمانده یادگاری
ز حدیث عشق ورزان
به کلاغ پیر و خسته
تو بگو بیاید اینجا
که ز بلبلان خبر نیست
بشکن سکوت دشتم ،
به نوای این کلاغان
نه ز شاخ و برگ و باری
نه ز سایه مانده یادی
نوزد به شاخه ام جز
زخمه ای ز سوز و بوران ،
رد پای خشم طوفان
تو به رهگذر بفرما
که به سوز این زمستان
تن خشک و خسته من
به دل اجاق سردی ،
بشود چو شعله سوزان
نه مرا نوازش برگ
نه مرا ترنم باد
همه آرزویم اینست
بشوم چوآاتشی گرم ،
به حریم بزم یاران
کیوان شاهبداغی
- ۶.۸k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط