چندپارتی درخواستی
چندپارتی (درخواستی)
p1
چرا نگفتی...؟
ات، همون عضو هشتم گروه، همیشه مثل یه بچههه.
صبح، در حالی که هنوز خوابآلود بود، همونطور که داشت قهرمانراش و پاپکورن میخورد، شروع کرد با انرژی گفتن:
«آقا، امروز رو باید دیوونهوار بترکونیم! میریم که میریم، هرکی برندهست!»
کل گروه میدونستن که ات، یکی از اوناییه که بیخیال نیست، ولی همیشه تو حالتِ “آی ببین چی میشه”ست.
هیچوقت توی دلش غم نبود و مثلا غر نزده بود؛ اصلاً! همیشه حتی وقتی مریض یا خسته بود، یه خندهی بزرگ رو لبش بود، انگار که بخواد همه رو شاد کنه.
اون روز هم، توی تمرین، یه شوخی کوچیک کرد و گفت:
«بدون من، بازی یه چیزی کم داره. پس، حواستون جمع باشه!»
و همه خندیدن، چون ات، همون “خندهرو” گروه بود، حتی اگر روز بدی هم میداشت.
وقتی بعد از تمرین، اعضا رفتن استراحت، ات توی گوشه نشست، ولی همونطور که گوشیاش رو تو دست داشت، لبخندش رو نگه داشت و پیام هارو داشت میخوند:
دختره خنگ کجایی
تو لیاقت نداری ایدل باشی چون ما گفتیم اگه میخوای باشی باید زود بیای خونه
دوست داری بمیری؟
خیلی بی مصرفی
و....
یکم بغض داشت ولی با صدای بلند با یک لحنه خندهدار ادامه داد:
«بچه ها من میرم یکم بیرون شب میام.»
جیمین: باشه مراقب باش.. باشه؟
ات: نترس زود میام.. دزد که من رو نمیبره(با خنده)
و ات یواشکی پاکت سیگار رو برداشت و رفت بیرون و رفت خونه
داخل خونه
مادر ات: چطور انقدر خنگ و بی مصرفی هاااا
پدر ات: چطور پی دی نیم قبولت کرد با این صدای مرغیت... صد بار گفتیم اگه بخوای ایدل شی نباید بیشتر از حدت بگذری و پول هات رو زود تر بیاری
ات: من هنوز حقوق نگ....
مادر ات: خیلی بی مصرفی.. اگه دوست داری هنوز ایدل باشی پول رو زودتر بیار.. میخوام برم مسافرت
ات با صدای لرزون چشمی گفت و رفت سمت خونه و توراه یک پاکت سیگار رو نصف کرد چون فقط اون ارومش میکرد.
ات وقتی برگشت خونه، همه اعضا هنوز دور هم نشسته بودن و داشتن با هم میگفتن و میخندیدن.
همه چی عادی بود، حتی یه کم بچهگانهتر از همیشه، چون داشتن باهم یه سریال کیدرامایی رو میدیدن که پُر بود از حرفای خنده دار بود.
همین که در باز شد، بوی دود سیگار، مثل یه مهمون ناخونده، پیچید توی اتاق.
یه بوی غریبه، که هیچوقت توی خونهی اونا نبود.
جیهوپ، که همیشه از همه چیز بو میکشید، ناخودآگاه سرش رو چرخوند و گفت:
«این دیگه چه بوییه؟ عجیبه…
ات، تو بودی؟ چرا اینقدر بوی سیگار میدی؟»
ات، که داشت سعی میکرد قیافهاش رو عادی نگه داره، شونهای بالا انداخت و سریع جواب داد:
«من؟، نه بابا.
من که چند وقته لب نزدم…
جونگکوک: مگه میکشیدی قبلا که الان خیلی وقته میگی لب نزدم؟(مشکوک)
ات: نه منظورم اینه شاید… شایدم یه نفر دیگه توی راهروی ساختمون کشیده، باد آورده اینجا… نمیدونم والا!»
ولی لحنش اونقدر سریع و یه ذره عصبی بود که حتی بچهترین عضو گروه هم میتونست بفهمه داره یه چیزی رو قایم میکنه.
تهیونگ، با همون نگاهِ تیزش، یه لحظه به ات زل زد و گفت:
«جدی؟ باد؟
آخه از سمتِ راهرو که بادی نمیاد…»
ات، که داشت سعی میکرد لبخندش رو حفظ کنه، یهو دستش رو برد بالا، انگار که بخواد صورتش رو بپوشونه، ولی همینکه دستش رو بلند کرد…
یه پاکت سیگارِ نیمهپر، که تا کرده بودش توی جیبِ شلوارش، یواشکی افتاد روی زمین.
یه صدای کوچیک داد، ولی توی اون سکوتِ لحظهای، بلند بود.
همه چی برای یه لحظه متوقف شد.
همه برگشتن سمتِ پاکتِ روی زمین، بعد نگاهشون رو دوختن به ات.
اون لبخندِ بامزهاش، حالا داشت مثل یه ماسکِ ترکخورده، از صورتش میافتاد.
نگاههای متعجب، کنجکاو، و یه ذره دلنگران، مثل تیر توی هوا پخش شدن.
ات، انگار تازه فهمیده باشه که دیگه راهی برای پیچوندن نیست، برای یه لحظه سرش رو انداخت پایین.
بدنش یه کم لرزید.
بعد، همونطور که آروم آروم داشت بالا رو نگاه میکرد، چشمهاش پر شد.
اول یه قطره، بعد دو تا، بعد…
ادامه دارد...
p1
چرا نگفتی...؟
ات، همون عضو هشتم گروه، همیشه مثل یه بچههه.
صبح، در حالی که هنوز خوابآلود بود، همونطور که داشت قهرمانراش و پاپکورن میخورد، شروع کرد با انرژی گفتن:
«آقا، امروز رو باید دیوونهوار بترکونیم! میریم که میریم، هرکی برندهست!»
کل گروه میدونستن که ات، یکی از اوناییه که بیخیال نیست، ولی همیشه تو حالتِ “آی ببین چی میشه”ست.
هیچوقت توی دلش غم نبود و مثلا غر نزده بود؛ اصلاً! همیشه حتی وقتی مریض یا خسته بود، یه خندهی بزرگ رو لبش بود، انگار که بخواد همه رو شاد کنه.
اون روز هم، توی تمرین، یه شوخی کوچیک کرد و گفت:
«بدون من، بازی یه چیزی کم داره. پس، حواستون جمع باشه!»
و همه خندیدن، چون ات، همون “خندهرو” گروه بود، حتی اگر روز بدی هم میداشت.
وقتی بعد از تمرین، اعضا رفتن استراحت، ات توی گوشه نشست، ولی همونطور که گوشیاش رو تو دست داشت، لبخندش رو نگه داشت و پیام هارو داشت میخوند:
دختره خنگ کجایی
تو لیاقت نداری ایدل باشی چون ما گفتیم اگه میخوای باشی باید زود بیای خونه
دوست داری بمیری؟
خیلی بی مصرفی
و....
یکم بغض داشت ولی با صدای بلند با یک لحنه خندهدار ادامه داد:
«بچه ها من میرم یکم بیرون شب میام.»
جیمین: باشه مراقب باش.. باشه؟
ات: نترس زود میام.. دزد که من رو نمیبره(با خنده)
و ات یواشکی پاکت سیگار رو برداشت و رفت بیرون و رفت خونه
داخل خونه
مادر ات: چطور انقدر خنگ و بی مصرفی هاااا
پدر ات: چطور پی دی نیم قبولت کرد با این صدای مرغیت... صد بار گفتیم اگه بخوای ایدل شی نباید بیشتر از حدت بگذری و پول هات رو زود تر بیاری
ات: من هنوز حقوق نگ....
مادر ات: خیلی بی مصرفی.. اگه دوست داری هنوز ایدل باشی پول رو زودتر بیار.. میخوام برم مسافرت
ات با صدای لرزون چشمی گفت و رفت سمت خونه و توراه یک پاکت سیگار رو نصف کرد چون فقط اون ارومش میکرد.
ات وقتی برگشت خونه، همه اعضا هنوز دور هم نشسته بودن و داشتن با هم میگفتن و میخندیدن.
همه چی عادی بود، حتی یه کم بچهگانهتر از همیشه، چون داشتن باهم یه سریال کیدرامایی رو میدیدن که پُر بود از حرفای خنده دار بود.
همین که در باز شد، بوی دود سیگار، مثل یه مهمون ناخونده، پیچید توی اتاق.
یه بوی غریبه، که هیچوقت توی خونهی اونا نبود.
جیهوپ، که همیشه از همه چیز بو میکشید، ناخودآگاه سرش رو چرخوند و گفت:
«این دیگه چه بوییه؟ عجیبه…
ات، تو بودی؟ چرا اینقدر بوی سیگار میدی؟»
ات، که داشت سعی میکرد قیافهاش رو عادی نگه داره، شونهای بالا انداخت و سریع جواب داد:
«من؟، نه بابا.
من که چند وقته لب نزدم…
جونگکوک: مگه میکشیدی قبلا که الان خیلی وقته میگی لب نزدم؟(مشکوک)
ات: نه منظورم اینه شاید… شایدم یه نفر دیگه توی راهروی ساختمون کشیده، باد آورده اینجا… نمیدونم والا!»
ولی لحنش اونقدر سریع و یه ذره عصبی بود که حتی بچهترین عضو گروه هم میتونست بفهمه داره یه چیزی رو قایم میکنه.
تهیونگ، با همون نگاهِ تیزش، یه لحظه به ات زل زد و گفت:
«جدی؟ باد؟
آخه از سمتِ راهرو که بادی نمیاد…»
ات، که داشت سعی میکرد لبخندش رو حفظ کنه، یهو دستش رو برد بالا، انگار که بخواد صورتش رو بپوشونه، ولی همینکه دستش رو بلند کرد…
یه پاکت سیگارِ نیمهپر، که تا کرده بودش توی جیبِ شلوارش، یواشکی افتاد روی زمین.
یه صدای کوچیک داد، ولی توی اون سکوتِ لحظهای، بلند بود.
همه چی برای یه لحظه متوقف شد.
همه برگشتن سمتِ پاکتِ روی زمین، بعد نگاهشون رو دوختن به ات.
اون لبخندِ بامزهاش، حالا داشت مثل یه ماسکِ ترکخورده، از صورتش میافتاد.
نگاههای متعجب، کنجکاو، و یه ذره دلنگران، مثل تیر توی هوا پخش شدن.
ات، انگار تازه فهمیده باشه که دیگه راهی برای پیچوندن نیست، برای یه لحظه سرش رو انداخت پایین.
بدنش یه کم لرزید.
بعد، همونطور که آروم آروم داشت بالا رو نگاه میکرد، چشمهاش پر شد.
اول یه قطره، بعد دو تا، بعد…
ادامه دارد...
- ۸۰۲
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط