{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتیدرخواستی

چندپارتی(درخواستی)
p3
چرا چیزی نمیگی...؟
ات هنوز توی آغوشِ جیهوپ و با دستِ آرامش‌بخشِ جین روی شانه‌اش، نفس عمیقی کشید.
اشک‌هاش کم شده بود، اما لرزشِ بدنش هنوز بود.
نامجون، با همون نگاهِ متفکرش، به ات گفت:
«ات، ما نمی‌خوایم مجبورِت کنیم.
ولی اگه بخوایم کمکت کنیم، باید بدونیم دقیقاً چی داره اذیتت می‌کنه.
اگه می‌تونی، بگو.
هم اون پیام‌ها… هم اون دعواها…
حتی اگه شده، ذره ذره تعریف کن. ما گوش می‌دیم.»

ات چشماشو بست.
یه نفسِ عمیق و بعد… شروع کرد.
صداش اولش خیلی ضعیف بود، مثل یه وزوز، ولی کم‌کم قوت گرفت.

«همه‌ش از بچگی شروع شد…
همیشه بهم می‌گفتن باید بهترین باشم.
بهترینِ کلاس، بهترین توی تکواندو، بهترین توی هرچیزی که دست می‌زدم.
اگه یه بار دوم می‌شدم، انگار دنیا به آخر رسیده بود.
مامانم… همیشه نگران بود که نکنه من از چشم بقیه بیفتم.
می‌گفت: "تو نماینده‌ی مایی، نباید خراب کنی."»

صدای ات داشت بلندتر می‌شد.
«بابام… اون کلاً یه جور دیگه بود.
اون فقط دستور می‌داد.
"این کارو بکن." "اون کارو نکن." "نمره هات باید این باشه." "فلانی رو ببین، اون چقدر موفقه."
هر وقتم که مخالفت می‌کردم، یا کاری رو اشتباه انجام می‌دادم، صدای دادش توی خونه می‌پیچید.
می‌گفت: "تو چقدر بی‌مسئولیتی! مگه نمی‌دونی ما چقدر برات زحمت می‌کشیم؟"»

جیمین، که همیشه احساساتی‌تر بود، کنار ات نشست و دستش رو آروم روی دستِ ات گذاشت.
«وای ات… چقدر سخته…»

ات ادامه داد، انگار که یه چاهِ عمیق از درد رو داره خالی می‌کنه:
«وقتی قرار شد توی BTS باشم… اولش خیلی خوشحال بودم.
فکر می‌کردم بالاخره یه جایی هست که من فقط «خودم» باشم.
ولی حتی اونجا هم…
همش نگران بودن.
"ات، این آهنگو اون‌جوری بخون." "ات، این رقصو اون‌جوری اجرا کن."
"نکنه طرفدارها فکر کنن بی‌حوصله‌ای؟"
"همیشه شاد باش، اون چشم‌های خسته‌ات رو کسی نبینه!"»

ات خنده‌ی تلخی کرد.
«حالا فهمیدم چرا همه‌ش سیگار می‌کشیدم.
چون اون لحظه‌ها… انگار فقط من بودم.
نه اتِ نماینده‌ی خانواده، نه اتِ بی‌مسئولیت، نه اتِ خندونِ گروه.
فقط… یه آدم که می‌تونست یه لحظه نفس بکشه.»

یونگی، که معمولاً خیلی آروم بود، سرش رو تکون داد.
«پس این پیام‌های روی گوشی… اون همش از خانواده بوده؟»

ات سرشو به معنیِ "آره" تکون داد.
«آره… همش.
"چرا فلان کارو کردی؟" "چرا نگفتی؟" "چرا این‌جوری لباس پوشیدی؟"
یه وقتایی هم پیامِ بابام میومد، فقط یه دستور بود.
بدون هیچ حرف دیگه‌ای.
همین.
و من… می‌ترسیدم دیگه جواب ندم.
می‌ترسیدم اگه دیگه جواب ندم، اگه دیگه اون‌طوری که می‌خوان نباشم… دیگه هیچی نداشتم.»

نامجون آهی کشید.
«این اصلاً درست نیست ات.
این رفتاری که باهات کردن… این یه جور کنترلِ روانیه.
و حق نداری به خاطرش خودت رو اذیت کنی.»

جیهوپ با هیجان گفت:
«پس ما باید یه کاری کنیم!
باید جلوی اینو گرفت!
اصلاً چرا باید این‌طوری باهات رفتار کنن؟»

تهیونگ که تا اون لحظه بیشتر گوش می‌داد، گفت:
«باید باهاشون حرف بزنیم.
مستقیم.
نباید بذاریم این‌طوری ادامه پیدا کنه.»

جین، با یه لحنِ مصمم گفت:
«آره.
اما نه الان که حالت خوب نیست.
اول باید مطمئن شیم خودت خوب باشی، ات.
بعد… یه برنامه‌ریزی می‌کنیم.»

ات با چشم‌های پر اشک، به اعضا نگاه کرد.
یه نگاهِ پُر از تشکر، پُر از تعجب، و پُر از یه امیدِ کوچیک.
«واقعاً… می‌تونید؟»

نامجون لبخندی زد.
«ما گروه BTS هستیم، ات.
ما از پسِ هر طوفانی برمیایم.
به خصوص اگه پای یکی از اعضای خودمون وسط باشه.»

یونگی، با همون لحنِ خاص خودش، گفت:
«ولی قبل از هرچیزی…
اون پاکتِ سیگار…
باید بندازیمش دور.»

و همون‌طور که یونگی پاکتِ سیگار رو برداشت و به سمت سطل آشغال رفت، ات احساس کرد یه وزنه از روی سینه‌اش برداشته شد.
فقط یه پاکت بود، ولی نمادِ خیلی چیزا بود.

جین، دستاش رو به سمت ات دراز کرد.
«بیا عزیزم، بلند شو.
امشب فقط استراحت کن.
فکرِ خانواده رو هم بذار برای فردا.
الان… فقط استراحت کن.»

ات با کمکِ اونا بلند شد.
بدنش هنوز می‌لرزید، ولی دیگه تنها نبود.

نامجون، رو به همه اعضا گفت:
«فردا صبح، جلسه داریم.
همه باید حضور داشته باشن.
باید تصمیم بگیریم چطور با این قضیه برخورد کنیم.
و این‌که چطور از ات حمایت کنیم.»
ات، در حالی که به اعضاش نگاه می‌کرد، آهی کشید.
«واقعاً… خیلی ممنونم.»

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

چندپارتی(درخواستی) p4/اخرچرا چیزی نگفتی...؟ صبح روز بعد، خون...

ایدی اون پیجم: @mmajmmajkبرای اینکه اینجا فقط سناریو باشه او...

چندپارتی (درخواستی) p2چرا نگفتی...؟ بغضی که سال‌ها توی دلش ح...

چندپارتی (درخواستی) p1چرا نگفتی...؟ ات، همون عضو هشتم گروه، ...

#عشق زیبای منPart5کلاس بعد از دو ساعت تموم شد و ات از اونجا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط