{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لیا : اگه میدونستم انقدر ذوق زده میشین زود تر یادتون میدا

لیا : اگه میدونستم انقدر ذوق زده میشین زود تر یادتون میدادم

لیسا : خوب الانم دیر نشده

جیسو : خب حالا کی یاد میدی

لیا : الان

جنی لیسا جیسو رزی : الان 😳🤯

لیا : آره الان چرا تعجب میکنین

رزی : تو رو خدا الان نه

جنی : آره الان نه

لیسا : میشه فردا یاد بدی ؟

میدونستم دنباله بهانن پس

لیا : باشه فردا ساعت پنج شروع میکنیم

لیسا : نه نه نه نه همون الان یاد بدی بهتره

رزی : آره الان یاد بده

لیا : باشه

( نویسنده : خب بریم ببینیم پیش بی تی اس چه خبره )

" ویو کوک "

از خونه ی بابابزرگ به بعد رفتارای لیا عوض شده بود اولش فکر کردم بخاطره ازدواجه ولی لیا دیگه عادت کرده بود چون از پونزده سالگی بابابزرگ دم گوشش زمزمه میکرد ازدواج کنه و لیا قبول نمی‌کرد بابابزرگم انقدر این کار رو کرد تا اینکه مامان وبابا ی من با بابابزرگم حرف و حرف ازدواج از خونه ی ما جمع شد البته تا امروز که دوباره شروع بشه میخواستم حرف بزنم که ....

شرط‌ نمیزارم 🧷🫂❤️‍🩹
دیدگاه ها (۰)

۷۰ تایی شدنمون مبارکککککککککککککککک🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀

لیا : نه لیسا : خب چرا ؟‌لیا : چون کار با اسلحه مثل رقصیدن ،...

بچه هاااااااااااااااا اصلا اینترنت یاری نمیکنه پارت بزار دار...

لیسا : مثل اینکه خرید عروسی داریملیا : لیسا نمک رو زخمم نریز...

Part 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط