یک روز صبح،
یک روز صبح،
با صدای جلز و ولز روغن داغ ماهیتابه از خواب میپری.
نور پنجره ی اتاق، تخت بهم ریخته ات را روشن کرده و آواز گنجشکانی که در بالکن خانه ات جمع شده اند، به خوبی به گوش میرسد.
صدای خنده ی دختر یا پسر کوچکت که از آشپزخانه بلند میشود، سرحالت میکند، در همان حال خنده ای مینشیند روی لبت.
از تخت خودت را میکشی بیرون، میروی به سمت آشپزخانه.
همراه با صبح بخیری خواب آلود، بوسه ای نثار همسرت میکنی که برایتان نیمرو درست میکند و بوی چای تازه دمش هوش از سرت میبرد. کوچولویت را بلند میکنی و میگیری توی بغلت و لپش را به آرامی میکشی و از او درخواست بوسه ای از همان "مخصوص بابایی ها" میکنی، بوسه ای که تا شب انرژی بخشت باشد.
این یکی از همان روزهای عادی زندگی آن روزهایت است. نه اتفاق خاصی قرار است بیفتد، نه قرار است یاد چیز یا کس خاصی بیفتی، نه دیگر آرزوی دست نیافتنی برایت باقی مانده که شب و روزت را تلخ کند؛ فقط همه چیز "خوب" است. دلت هم شاد است و لبت هم خندان. همین خوب بودن، همان بوسه ی "مخصوص بابایی"، همان صبح بخیر همسرت، ارزش تمام عذاب هایی که کشیدی را دارد، نه؟
زیادی حرف زدم، چای تازه دمت را بنوش، دست همسرت را سر میز صبحانه بگیر و بگو که چقدر دوستش داری و برای کوچولویت لقمه های کوچک نیمرو بگیر. از من بپرسی، ارزشش را داشت!
با صدای جلز و ولز روغن داغ ماهیتابه از خواب میپری.
نور پنجره ی اتاق، تخت بهم ریخته ات را روشن کرده و آواز گنجشکانی که در بالکن خانه ات جمع شده اند، به خوبی به گوش میرسد.
صدای خنده ی دختر یا پسر کوچکت که از آشپزخانه بلند میشود، سرحالت میکند، در همان حال خنده ای مینشیند روی لبت.
از تخت خودت را میکشی بیرون، میروی به سمت آشپزخانه.
همراه با صبح بخیری خواب آلود، بوسه ای نثار همسرت میکنی که برایتان نیمرو درست میکند و بوی چای تازه دمش هوش از سرت میبرد. کوچولویت را بلند میکنی و میگیری توی بغلت و لپش را به آرامی میکشی و از او درخواست بوسه ای از همان "مخصوص بابایی ها" میکنی، بوسه ای که تا شب انرژی بخشت باشد.
این یکی از همان روزهای عادی زندگی آن روزهایت است. نه اتفاق خاصی قرار است بیفتد، نه قرار است یاد چیز یا کس خاصی بیفتی، نه دیگر آرزوی دست نیافتنی برایت باقی مانده که شب و روزت را تلخ کند؛ فقط همه چیز "خوب" است. دلت هم شاد است و لبت هم خندان. همین خوب بودن، همان بوسه ی "مخصوص بابایی"، همان صبح بخیر همسرت، ارزش تمام عذاب هایی که کشیدی را دارد، نه؟
زیادی حرف زدم، چای تازه دمت را بنوش، دست همسرت را سر میز صبحانه بگیر و بگو که چقدر دوستش داری و برای کوچولویت لقمه های کوچک نیمرو بگیر. از من بپرسی، ارزشش را داشت!
- ۲.۵k
- ۰۵ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط