داستان کابوس عشق فصل۲ پارت ۵
داستان کابوس عشق فصل۲ پارت ۵
ادامه: مایکل قرمز شد و بعد خودشو کشید کنار و گفت: باشه بابا چته ! بی جنبه. ولی حواست باشه کله سفید. بعدشم رفت . سوزی دلش میخواست با لگد بره تو صورت مایکل ولی خوب نمیخواست آبروش جلو مشتری ها بره و همینطور هم نمیخواست اخراج شه پس سکوت کرد و به کارش ادامه داد. اون پسر مو خاکستریه هم به سوزی خیره شده بود و سوزی یه نگاهی بهم کرد و لبخند زد اون پسر مو خاکستریه هم بهش لبخند زد سوزی خجالت کشیدو وقتی موز رو قاچ میکرد حواسش نبود دستش رو برید و دستش داشت مثل چی خون میومد. دستش رو شست و با بانداژ بست. سفارش ها رو حاضر کرد و به طرف میزی دوستش نداشت برد. سوزی: بفرمایید. اون خانمه یا همون زن دوم پدره سوزی. قهوه اش رو خورد و گفت: هی تو! بیا اینجا. سوزی: با قیافه ی مثلا خوش حال : بفرمایید چیزی شده؟ همون خانم: این قهوه دیگه چه نوع قهوه ایه؟ سوزی: منظورتون رو نمیفهمم همون خانم: این قهوه خیییلی تلخ. سوزی: ولی خوب خودتون گفتین که قهوه ی تلخ میخواید. همون خانم: پس رو حرف مشتری حرف میزنی؟ اینجا دیگه چجور جاییه؟ سوزی که دست و بالش تو اون موقعیت بسته بود لیوان رو برداشت و گفت: ا....الان براتون درستش میکنم. سوزی یکم توی قهوه اش براش شکر ریخت و براش اورد. همون: اه.....چقدر شیرینه! سوزی دلش میخواست قهوه رو بریزه رو لباسش ولی خوب هیچی نگفت.
ادامه: مایکل قرمز شد و بعد خودشو کشید کنار و گفت: باشه بابا چته ! بی جنبه. ولی حواست باشه کله سفید. بعدشم رفت . سوزی دلش میخواست با لگد بره تو صورت مایکل ولی خوب نمیخواست آبروش جلو مشتری ها بره و همینطور هم نمیخواست اخراج شه پس سکوت کرد و به کارش ادامه داد. اون پسر مو خاکستریه هم به سوزی خیره شده بود و سوزی یه نگاهی بهم کرد و لبخند زد اون پسر مو خاکستریه هم بهش لبخند زد سوزی خجالت کشیدو وقتی موز رو قاچ میکرد حواسش نبود دستش رو برید و دستش داشت مثل چی خون میومد. دستش رو شست و با بانداژ بست. سفارش ها رو حاضر کرد و به طرف میزی دوستش نداشت برد. سوزی: بفرمایید. اون خانمه یا همون زن دوم پدره سوزی. قهوه اش رو خورد و گفت: هی تو! بیا اینجا. سوزی: با قیافه ی مثلا خوش حال : بفرمایید چیزی شده؟ همون خانم: این قهوه دیگه چه نوع قهوه ایه؟ سوزی: منظورتون رو نمیفهمم همون خانم: این قهوه خیییلی تلخ. سوزی: ولی خوب خودتون گفتین که قهوه ی تلخ میخواید. همون خانم: پس رو حرف مشتری حرف میزنی؟ اینجا دیگه چجور جاییه؟ سوزی که دست و بالش تو اون موقعیت بسته بود لیوان رو برداشت و گفت: ا....الان براتون درستش میکنم. سوزی یکم توی قهوه اش براش شکر ریخت و براش اورد. همون: اه.....چقدر شیرینه! سوزی دلش میخواست قهوه رو بریزه رو لباسش ولی خوب هیچی نگفت.
- ۲۱۲
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط