، از صبح تا عصر، همهچیز برات عجیب کند میگذشت.
، از صبح تا عصر، همهچیز برات عجیب کند میگذشت.
انگار زمان لج کرده بود و عمداً خودش را میکشید. هر بار که به ساعت نگاه میکردی، فقط چند دقیقه گذشته بود.
لباسهات را چند بار عوض کردی. هر بار یک چیزی کم داشت، یا زیادی بود، یا اصلاً به دلت نمیشست.
آخرش همون چیزی را پوشیدی که بیشتر از همه «خودت» بود؛ ساده، مرتب، و کمی دلبرانه، بدون اینکه زیادی مصنوعی به نظر برسه
وقتی به کافه رسیدی، برای یک لحظه جلوی در ایستادی.
نفس عمیقی کشیدی و وارد شدی.
کافه آرام بود. نور گرم، موسیقی ملایم، و بوی قهوهی تازه.
چشمهات فوری دنبال اون میگشت
و بعد، دیدیش.
جیمین کنار پنجره نشسته بود، با همون هالهی آشنای آرام و جذاب.
وقتی نگاهش به تو افتاد، همان لبخند خاص روی لبش نشست؛ از اون لبخندهایی که انگار میگن «خوش آمدی» و هم «بالاخره».
بلند شد تا به استقبالت بیاد
«اومدی.»
صدایش نرم بود، دقیقاً همانقدر که باید میبود..
اومدی، نشستی، و همون اولش جیمین یه لبخند زد که آدمو از همون لحظه بیحال میکرد.
گفت: «بالاخره رسیدی.»
تو هم یه لبخند کوچیک زدی و گفتی:
«خب، قول داده بودم دیگه.»
جیمین تکیه داد عقب و یه نگاه ریز بهت انداخت، از اون نگاههایی که انگار داره یواشیواش میفهمه با کی طرفه.
گفت: «راستش از وقتی از فنساین برگشتم، هی تو ذهنم بودی.»
تو یه لحظه خشکت زد.
«واقعاً؟»
خندید و گفت:
«آره بابا، چرا الکی بگم؟»
تو هم خندیدی، ولی ته دلت یه چیزی قل خورد.
گفتی: «منم همینطور بودم. کل راه برگشت داشتم به اون لحظه فکر میکردم.»
جیمین یه کم نزدیکتر شد، صداش آرومتر شد:
«پس فقط من نبودم که عجیبغریب شده بودم.»
بعد هر دوتون خندیدین.
از اون خندههایی که هم خجالت داره، هم خوشحالی، هم یه ذره دلتپش.شروع کردین از چیزای معمولی حرف زدن.
از غذا، از خستگی، از اینکه کافه چقدر خوبه، از اینکه چرا انقدر زمان داره کند میگذره.
ولی راستش، اصل حرفا توی اون چیزای معمولی نبود.
اصلش توی نگاها بود.
توی مکثا.
توی وقتی که جیمین یهدفعه ساکت میشد و فقط نگات میکرد، انگار میخواست بفهمه تو هم همون حسو داری یا نه.
یه جا ازت پرسید:
«تو همیشه اینقدر آروم حرف میزنی؟»
تو شونه بالا انداختی و گفتی:
«نه، فقط الان یه کم استرس دارم.»
جیمین با شیطنت گفت:
«از من میترسی؟»
تو خندیدی:
«نه، ولی خب… تو که هر آدمی نیستی.»
همون لحظه لبخندش عمیقتر شد.
گفت: «خوبه. چون منم با هر کسی اینجوری نمیشم.»
بعد یه سکوت کوتاه افتاد.
از اون سکوتا که نه ناراحتکنندهان، نه خالی؛ فقط پرن از چیزایی که هنوز گفته نشده.بعد جیمین آروم گفت:
«راستش، وقتی اون شماره رو کنار امضام نوشتم، نمیدونستم جواب میدی یا نه.»
تو با تعجب نگاش کردی.
«جدی؟»
گفت:
«آره. ولی دلم گفت امتحانش کنم.»
تو هم با لبخند گفتی:
«خوبه که امتحان کردی.»
جیمین همونطور که نگات میکرد، گفت:
«آره، خیلی خوب شد.
انگار زمان لج کرده بود و عمداً خودش را میکشید. هر بار که به ساعت نگاه میکردی، فقط چند دقیقه گذشته بود.
لباسهات را چند بار عوض کردی. هر بار یک چیزی کم داشت، یا زیادی بود، یا اصلاً به دلت نمیشست.
آخرش همون چیزی را پوشیدی که بیشتر از همه «خودت» بود؛ ساده، مرتب، و کمی دلبرانه، بدون اینکه زیادی مصنوعی به نظر برسه
وقتی به کافه رسیدی، برای یک لحظه جلوی در ایستادی.
نفس عمیقی کشیدی و وارد شدی.
کافه آرام بود. نور گرم، موسیقی ملایم، و بوی قهوهی تازه.
چشمهات فوری دنبال اون میگشت
و بعد، دیدیش.
جیمین کنار پنجره نشسته بود، با همون هالهی آشنای آرام و جذاب.
وقتی نگاهش به تو افتاد، همان لبخند خاص روی لبش نشست؛ از اون لبخندهایی که انگار میگن «خوش آمدی» و هم «بالاخره».
بلند شد تا به استقبالت بیاد
«اومدی.»
صدایش نرم بود، دقیقاً همانقدر که باید میبود..
اومدی، نشستی، و همون اولش جیمین یه لبخند زد که آدمو از همون لحظه بیحال میکرد.
گفت: «بالاخره رسیدی.»
تو هم یه لبخند کوچیک زدی و گفتی:
«خب، قول داده بودم دیگه.»
جیمین تکیه داد عقب و یه نگاه ریز بهت انداخت، از اون نگاههایی که انگار داره یواشیواش میفهمه با کی طرفه.
گفت: «راستش از وقتی از فنساین برگشتم، هی تو ذهنم بودی.»
تو یه لحظه خشکت زد.
«واقعاً؟»
خندید و گفت:
«آره بابا، چرا الکی بگم؟»
تو هم خندیدی، ولی ته دلت یه چیزی قل خورد.
گفتی: «منم همینطور بودم. کل راه برگشت داشتم به اون لحظه فکر میکردم.»
جیمین یه کم نزدیکتر شد، صداش آرومتر شد:
«پس فقط من نبودم که عجیبغریب شده بودم.»
بعد هر دوتون خندیدین.
از اون خندههایی که هم خجالت داره، هم خوشحالی، هم یه ذره دلتپش.شروع کردین از چیزای معمولی حرف زدن.
از غذا، از خستگی، از اینکه کافه چقدر خوبه، از اینکه چرا انقدر زمان داره کند میگذره.
ولی راستش، اصل حرفا توی اون چیزای معمولی نبود.
اصلش توی نگاها بود.
توی مکثا.
توی وقتی که جیمین یهدفعه ساکت میشد و فقط نگات میکرد، انگار میخواست بفهمه تو هم همون حسو داری یا نه.
یه جا ازت پرسید:
«تو همیشه اینقدر آروم حرف میزنی؟»
تو شونه بالا انداختی و گفتی:
«نه، فقط الان یه کم استرس دارم.»
جیمین با شیطنت گفت:
«از من میترسی؟»
تو خندیدی:
«نه، ولی خب… تو که هر آدمی نیستی.»
همون لحظه لبخندش عمیقتر شد.
گفت: «خوبه. چون منم با هر کسی اینجوری نمیشم.»
بعد یه سکوت کوتاه افتاد.
از اون سکوتا که نه ناراحتکنندهان، نه خالی؛ فقط پرن از چیزایی که هنوز گفته نشده.بعد جیمین آروم گفت:
«راستش، وقتی اون شماره رو کنار امضام نوشتم، نمیدونستم جواب میدی یا نه.»
تو با تعجب نگاش کردی.
«جدی؟»
گفت:
«آره. ولی دلم گفت امتحانش کنم.»
تو هم با لبخند گفتی:
«خوبه که امتحان کردی.»
جیمین همونطور که نگات میکرد، گفت:
«آره، خیلی خوب شد.
- ۱۵۲
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط