"سایه خون"
"سایه خون"
🩸 پارت ۱۷ – فرار از سایهها
اون...
ربکااااا! (با تعجب)
ربکا مثل لباسمخفیها، با کلاه، ماسک، و چندتا چیز میز آویزون به خودش، وارد اتاق شد.
رفتم سمتش، با صدای بلند گفتم:
— ربکااااااا! خودتی؟ شترررررر!
ربکا با اخم گفت:
— لارا، دهنتو میبندی یا خودم میبندم؟
— چهجوری منو پیدا کردی؟ اصلاً اینجا چیکار میکنی دختر؟
ربکا نفسنفس زد و گفت:
— آسون بود. دیروز که تصادف کردی و رفتی بیمارستان، منم اومدم ببینمت.
تو پارکینگ بودی و داشتی اونارو دید میزدی، منم داشتم میدیدم.
ماشینمو پارک کردم، اومدم برم سمتت که دیدم دیگه چی شد...
با هزار تا بدبختی تونستم بیام تو.
خودمم نمیدونم چجوری از دست اون کروکودیلا فرار کردم.
— اوکی... وایسا ببینم... چی؟ تو از دست اون کروکودیلا فرار کردییییی؟
ربکا شونه بالا انداخت:
— مگه چی شد؟!
— وای خدا... ببین فقط باید سریع فرار کنیم، تا نیومدن سمت اینجا.
اگه دستشون به ما برسه، فاتحه... صلوات.
ربکا گفت:
— باشهای.
دستمو گرفت و درو باز کرد که...
بلهههه!
تههونگ و چندتا کروکودیل یا پیغمبر اونجا بودن.
ربکا مثل مجسمه خشک شد، فقط نگاه میکرد.
کشیدمش عقب، و از اونجایی که پنجره داشت، فهمیدم تنها راه همونه.
درش باز بود، ارتفاع زیاد بود ولی...
ربکا فهمید میخوام چیکار کنم.
دستامون تو هم بود، سفت گرفتیم و دویدیم سمت پنجره.
پریدیم.
افتادیم زمین.
همهجامون درد میکرد.
بلند شدیم، ربکا درست نمیتونست راه بره—پای راستش درد میکرد.
منم... سرم خیلی درد میکرد. نمیدونم چرا.
سریع دویدیم از عمارت کوفتی بیرون.
یه تاکسی وایساد، پریدیم توش، راه افتاد.
— ربکا، خوبی؟ چیزیت نیست؟
— نه... یعنی آره. پام خیلی درد میکنه. لارا؟
__عه واقعا، چته
__لارا سرت
دستی کشیدم بغل سرم خیلی داره خون میاد وایییی الان چه غلطی کنیمممممم
__(تعجب)
__وایییی چه سر درد بدی دارم چشام کم کم داشت تار میشد وای نه لارا به خودت بیا دختر، تا بیمارستان
یه دفه ماشین تو سرعت بود سریع وایساد
چرخ ها به صدا در اومدن رو اسفالت دیدم که....
ادامه دارد..... 🖤
🩸 پارت ۱۷ – فرار از سایهها
اون...
ربکااااا! (با تعجب)
ربکا مثل لباسمخفیها، با کلاه، ماسک، و چندتا چیز میز آویزون به خودش، وارد اتاق شد.
رفتم سمتش، با صدای بلند گفتم:
— ربکااااااا! خودتی؟ شترررررر!
ربکا با اخم گفت:
— لارا، دهنتو میبندی یا خودم میبندم؟
— چهجوری منو پیدا کردی؟ اصلاً اینجا چیکار میکنی دختر؟
ربکا نفسنفس زد و گفت:
— آسون بود. دیروز که تصادف کردی و رفتی بیمارستان، منم اومدم ببینمت.
تو پارکینگ بودی و داشتی اونارو دید میزدی، منم داشتم میدیدم.
ماشینمو پارک کردم، اومدم برم سمتت که دیدم دیگه چی شد...
با هزار تا بدبختی تونستم بیام تو.
خودمم نمیدونم چجوری از دست اون کروکودیلا فرار کردم.
— اوکی... وایسا ببینم... چی؟ تو از دست اون کروکودیلا فرار کردییییی؟
ربکا شونه بالا انداخت:
— مگه چی شد؟!
— وای خدا... ببین فقط باید سریع فرار کنیم، تا نیومدن سمت اینجا.
اگه دستشون به ما برسه، فاتحه... صلوات.
ربکا گفت:
— باشهای.
دستمو گرفت و درو باز کرد که...
بلهههه!
تههونگ و چندتا کروکودیل یا پیغمبر اونجا بودن.
ربکا مثل مجسمه خشک شد، فقط نگاه میکرد.
کشیدمش عقب، و از اونجایی که پنجره داشت، فهمیدم تنها راه همونه.
درش باز بود، ارتفاع زیاد بود ولی...
ربکا فهمید میخوام چیکار کنم.
دستامون تو هم بود، سفت گرفتیم و دویدیم سمت پنجره.
پریدیم.
افتادیم زمین.
همهجامون درد میکرد.
بلند شدیم، ربکا درست نمیتونست راه بره—پای راستش درد میکرد.
منم... سرم خیلی درد میکرد. نمیدونم چرا.
سریع دویدیم از عمارت کوفتی بیرون.
یه تاکسی وایساد، پریدیم توش، راه افتاد.
— ربکا، خوبی؟ چیزیت نیست؟
— نه... یعنی آره. پام خیلی درد میکنه. لارا؟
__عه واقعا، چته
__لارا سرت
دستی کشیدم بغل سرم خیلی داره خون میاد وایییی الان چه غلطی کنیمممممم
__(تعجب)
__وایییی چه سر درد بدی دارم چشام کم کم داشت تار میشد وای نه لارا به خودت بیا دختر، تا بیمارستان
یه دفه ماشین تو سرعت بود سریع وایساد
چرخ ها به صدا در اومدن رو اسفالت دیدم که....
ادامه دارد..... 🖤
- ۴.۰k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط