هنوز همبعد از سالها زیر این سقف کوتاهِ سنگی منتظرم تا بیایی ...بیایی و لا به لای گریه ها و آیه هادوست داشتنت رادر خالی ِخانه امخیرات کنی...وَ من چند شعری کهدر گلوی این استخوان ها گیر کرده رابرایت بخوانم ...